کد خبر : 72964
/ 20:09
ناگفته‌های مادر ۲ شهید مدافع حرم از نوروزهای گذشته؛

شهـدای شــاد

جای مصطفی و مجتبی بختی، دو برادر شهید مدافع حرم که ۲۲تیر سال۹۴، پس از ۷۵روز دفاع از زینبیه به شهادت رسیدند، پای سفره هفت‌سین امسال خالی است، همانند سال گذشته.

شهـدای شــاد

شهرآرا آنلاین

خبرنگار: انسیه شهرکی

ما با همین نگاه و تسلی‌بخشی به مادر این دو شهید، به‌سراغش رفتیم تا به‌مناسبت روز تکریم مادران و همسران شهدا، یادی از مدافعان حرم کرده باشیم؛ گرچه چیزی که از پس گفتگو با شیرزنی همچون خدیجه شاد، دستگیرمان شد، این بود که جای این دو شهید نه در پای سفره هفت‎سین بلکه در هیچ کجای زندگی خانواده بختی، خالی نیست.

مصطفی و مجتبی به رسم سال‌های کودکی و نوجوانی‌شان هنوز‌ هستند. با رسیدن نوروز، شادی می‌کنند. لباس نو می‌پوشند. به تفریح می‌روند و با مادر شوخی می‌کنند و هنوز سیزده‌شان را در دوازدهم عید به‌در می‌کنند.

خانم شاد که شادی را به زندگی پسرانش داده بود و با آن‌ها رفیق و دوست بود، تک‌تک آن خاطرات را زنده نگه‌ داشته است و حالا به‌شیرینی از آن‌ها یاد می‌کند.

حرف‌های این بانوی شجاع از خاطرات نوروزیِ مصطفی و مجتبی، برای ما بس شنیدنی بود. برای شما نیز حتما همین‌طور خواهد بود.

..........................................

 

مصطفی و مجتبی بختی سی‌وسه ساله و بیست‌وهفت‌ساله بودند که بعد از ۷۵روز دفاع از حریم حرم، هم‌زمان و در کنار هم به شهادت رسیدند. آن دو از همان کودکی، نوروز و میهمانی‌های نوروزی و سفره هفت‌سین را دوست داشتند. خانم شاد، مادر این دو شهید، با یاد کردن از گذشته بچه‌ها می‌گوید: پسرانم وقتی کمی بزرگ‌تر شدند، با بچه‌های دیگرم، دسته‌جمعی برای خرید ماهی و سبزه و سمنو می‌رفتند. مریم، تنها دخترم، هم در چیدن سفره به من کمک می‌کرد. قدیم‌ها در یک اتاق مخصوص، سفره پهن می‌کردیم و قرآن، آینه، آب، ماهی، شیرینی، شکلات و آجیل را درکنار سفره هفت‌سین می‌گذاشتیم. درِ اتاق بسته بود و فقط زمانی که مهمان می‎آمد، آن را باز می‌کردیم. این سفره تا روز آخر عید، در همان اتاق مخصوص پهن بود و مهمان‌ها سر همین سفره، پذیرایی می‌شدند. مصطفی و مجتبی، مسئول پذیرایی بودند؛ معمولا مصطفی چای را تعارف می‌کرد و مجتبی، شیرینی را.

 

بچه‌ها، پولشان را برای خرید لباس عید، پس‌انداز می‌کردند

هر وقت به بچه‌ها پول‌توجیبی می‌دادم، می‌دانستند که باید آن را برای خرید لباس عید پس‌انداز کنند. هر روز نوبت یکی از آن‌ها بود؛ مثلا یک روز برای مصطفی خرید می‌کردم و روز دیگر برای مجتبی. آن‌ها مثل همه بچه‌های دیگر از خرید لباس و کفش نو خوشحال می‌شدند و شور و شوق داشتند. مجتبی رنگ‌های شاد و روشن را دوست داشت و این اخلاقش به خودم شباهت داشت. همیشه هم به من می‌گفت مامان! برای دل خودت، لباس بپوش. همان رنگی که دوست داری. یک‌بار که با مجتبی برای خرید لباس عید به بازار ابریشم رفته بودیم، چون فاصله سنی ما کم بود و خیلی با هم صمیمی بودیم، صاحب مغازه تصور بدی کرد. بعد از اینکه به او فهماندم که مادر و پسر هستیم، تعجب کرد که چقدر با هم صمیمی هستیم.

 

مصطفی مقید بود که اسکناس نو، عیدی بدهد

مصطفی خیلی زود و در هفده‌سالگی ازدواج کرد و بعد هم پدر شد. او حتی اگر دستش تنگ بود، اسکناس‌های نو تهیه می‌کرد و موقع سال تحویل، به کوچک‌ترهای خانواده عیدی می‌داد. این عادت هرساله مصطفی بود یا وقتی که بچه‌های فامیل، کارنامه‌شان را که پر از نمره۲۰ بود، به مصطفی نشان می‌دادند، برای تشویقشان به آن‌ها، اسکناس نو می‌داد.

 

101885.jpg

 

سال را کنار مزار مصطفی و مجتبی، تحویل می‌کنیم

همیشه رسم خانوادگی ما بود که سال تحویل کنار امام‌هشتم(ع) باشیم یا سر مزار پیر پلان‌دوز. یک‌بار وقتی چند ساعت پیش از سال تحویل، آماده رفتن به حرم شدیم، کنتور آب خراب شد و نتوانستیم خودمان را به حرم برسانیم و سالمان در خانه تحویل شد که بچه‌ها خیلی ناراحت شدند. 

موقع تحویل سال گذشته، سر مزار بچه‌ها بودیم. امسال هم همین کار را خواهیم کرد و همان‌جا سفره هفت‌سین، پهن خواهیم نمود. یک بوسه بر مزار مصطفی می‌زنم و بوسه دیگر بر خانه نوی مجتبی. اگر پنج دقیقه با مصطفی حرف می‌زنم، دقیقا پنج دقیقه بعد را با مجتبی صحبت می‌کنم و سال نو را به‌هم تبریک می‌گوییم.

 

توی چرخ‌وفلک، سفره پهن کردیم و ناهار خوردیم

خیلی اهل بیرون رفتن با بچه‌هایم بودم. هر جمعه به بیرون شهر و تفریح می‌رفتیم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود وقتی مصطفی هنوز به مدرسه نمی‌رفت، یک‌بار غذا درست کردم و با بچه‌ها به پارک ملت رفتیم. آن‌ها پیشنهاد دادند که چرخ‌وفلک را امتحان کنیم. سوار آن شدیم. ناگهان چرخ‌وفلک خراب شد و ما بین زمین و هوا معلق ماندیم. یک ساعت طول کشید تا آن را درست کردند. همان‌جا سفره را پهن کردیم و ناهار خوردیم. 

 

سیزده را روز دوازده به‌در می‌کردیم

رفتن به کوه به‌خصوص کوه‌های خلج در منطقه سیدی یا روستای ده‌غیبی، یکی از تفریحات ما بود. معمولا هم پسرها، ما را جایی می‌بردند که دنج باشد و کسی نباشد تا ما راحت باشیم. خاله ناشنوای بچه‌ها هم همراه همیشگی‌مان بود. به‌خاطر اینکه سیزدهم فروردین همه‌جا شلوغ است یا می‌گویند نحس است، رسم خانواده ما این بود که دوازده‌به‌در داشتیم. یعنی یک روز پیش از سیزده‌به‌در، همه با هم به تفریح می‌رفتیم. مصطفی معمولا بساط آتش و چای دودی و آش را به راه می‌انداخت. خواندن نماز اول وقت در دامن طبیعت با بچه‌ها حال بسیار خوشی به ما می‌داد.

 

101886.jpg

 

مصطفی، الگوی خواهر و برادرهایش بود

اختلاف سنی بچه‌هایم با هم کم بود. مصطفی سال۶۱ به‌دنیا آمد. بعد خواهرش، مریم و بعد از او هم مهدی و آخری هم مجتبی بود که سال۶۷ به‌دنیا آمد. مصطفی، پسر بزرگم، الگوی بقیه بچه‌ها و حتی خودم بود. مجتبی وابستگی شدیدی به برادر بزرگ‌ترش داشت و چون من هم فاصله سنی‌ام با بچه‌ها کم بود، با هم رفیق بودیم. هر کاری مصطفی انجام می‌داد، مجتبی هم فوری آن را تقلید 

می‌کرد. رابطه‌ام با آن‌ها خیلی خوب بود و با بچه‌ها به زبان خودشان حرف می‌زدم. آن سال‌های قدیم، هفته‌ای یک‌بار، بچه‎های فامیل به خانه ما می‌آمدند و من هم زمانی را به بازی با آن‌ها می‌گذراندم. 

قصه‌های ائمه(ع) را برایشان می‌گفتم؛ به‌خصوص از حضرت علی(ع) که شبانه برای افراد نیازمند، غذا می‌بردند و یتیم‌نوازی می‌کردند یا نکته‌های تربیتی را که بچه‌ها باید یاد می‌گرفتند، درقالب قصه برای آن‌ها توضیح می‌دادم.

 

هیچ‌وقت به آن‌ها نگفتم نماز بخوانید

در تربیت بچه‌ها آن کسی که نقش بیشتری دارد، مادر است، حتی موقع شیر دادن در دوران نوزادی، اگر نیمه‌شب گریه می‌کردند و من متوجه می‌شدم که گرسنه‌اند، بلند می‌شدم، وضو می‌گرفتم، بچه‌هایم را نوازش می‌کردم و شیر می‌دادم. من خودم همیشه سعی می‌‌کردم در عمل، به بچه‌‌هایم نشان دهم که چه کاری درست و چه کاری غلط است. 

یادم نمی‌آید یک‌بار به آن‌ها گفته باشم نماز بخوانید. مصطفی خودش از کلاس چهارم ابتدایی، نماز خواندن را شروع کرد یا مثلا مفهوم مَحرم و نامحرم را، هم برای آن‌ها توضیح و هم در عمل نشان می‌‌دادم.

یادم می‌آید از همان موقع که پسرها کوچک بودند، وقتی با هم سوار اتوبوس می‌‌شدیم و یک خانم پیر یا بچه‌‌دار می‌‌آمد، از روی صندلی بلند می‌‌شدم تا او بنشیند. بچه‌‌ها بادقت رفتار مرا می‌دیدند و این کار را یاد می‌گرفتند. 

یادم هست یک‌بار مصطفی روی صندلی اتوبوس نشسته بود. خانمی آمد کنارش نشست، اما او بلند شد. خانم به او گفت: جا که هست، تو هم بنشین. مصطفی نُچی کرد و بعد آن خانم از من پرسید: چرا پسرتان نمی‌‌نشیند؟ گفتم: چون شما نامحرم هستید. آن خانم تعجب کرده بود که این بچه با این سن کم، از کجا این موضوع را تشخیص می‌دهد.

 

حتی من هم لهجه افغانی را تمرین کردم

وقتی برای دفاع از حرم، تصمیم خود را گرفتند، به هر دری زدند که اعزام شوند. چون به ایرانی‌ها اجازه رفتن به سوریه را نمی‌دادند، چند ماه لهجه افغانی را تمرین کردند تا یاد گرفتند. حتی من هم تمرین کرده بودم که اگر با خانه تماس گرفتند، بچه‌ها لو نروند و متوجه نشوند که ما ایرانی هستیم تااینکه یک نفر به مصطفی پیشنهاد داد اگر از قم اقدام کنید، شاید بتوانید از طریق تیپ فاطمیون اعزام شوید. هر دو به قم رفتند. 

چند روز بعد مجتبی تماس گرفت و تا گفت الو مامان! سلام، از لحن خوشحالش متوجه شدم که کارهایشان درست شده است. مجتبی گفت: یکی‌دو شب می‌‌آییم مشهد و بعد برمی‌‌گردیم. وقتی آمدند، کلا یک روز اینجا بودند. با هم رفتیم چالیدره. این دورهمی آخر خیلی خوب بود و آنجا با لهجه افغانستانی حرف می‌زدند. کلی فیلم گرفتیم. من می‌‌دانستم که بچه‌‌هایم بروند، دیگر برنمی‌‌گردند و همین‌طور هم شد.

 

101887.jpg

 

کاری می‌کردم که آن‌ها برنده شوند

با بچه‌ها از همان دوران کودکی مشورت می‌کردم. با هم مثل دوست بودیم تا مادر و فرزند. معمولا بچه‌ها دوست دارند بیرون خانه با دوست و رفیق‌های خودشان باشند، اما پسرهایم به‌خاطر رفاقت واقعی که از همان بچگی با آن‌ها داشتم، زیاد اهل بیرون رفتن با دوستانشان نبودند. به‌محض اینکه زنگ مدرسه می‌خورد، آن‌ها به سمت خانه می‌دویدند. 

من هم سعی می‌کردم از صبح زود همه کارهایم را انجام دهم و ناهارم آماده و خانه‌ام مرتب باشد. آن‌ها که از مدرسه می‌‌آمدند، می‌رفتم در حیاط خانه با آن‌ها بازی می‌کردم تا انرژی باقی‌مانده‌شان تخلیه شود. مسابقه می‌دادیم و همیشه آن‌ها را برنده اعلام می‌کردم.

 

در سفر، برای نماز اول وقت، توقف می‌کرد

مصطفی از کودکی و زمانی که هنوز به مدرسه نمی‌رفت، اگر به میهمانی و مراسم عروسی‌ای دعوت می‌شدیم که نوار و موسیقی داشت، دوست نداشت بیاید و این ویژگی را از همان دوران کودکی داشت. ما هم برای اینکه شرمنده میزبان نشویم، آخر مجلس می‌رفتیم، زمان هدیه دادن یا شام خوردن.

او اهل نماز اول وقت بود. در آژانس مسافربری کار می‌کرد و گاهی که سرویس شهرستان به او می‌خورد، همان اول با مسافر صحبت می‌کرد و می‌گفت که موقع نماز توقف می‌کند و اگر مسافر اجازه این کار را نمی‌داد، این سرویس را به شخص دیگری واگذار می‌کرد.

 

لالایی حضرت علی‌اصغر(ع)

اگر ۱۰دقیقه از حال مجتبی خبر نداشتم، دق می‌کردم. موقعی که پیکر بچه‌هایم را آوردند، می‌خواستند رویشان را باز کنند تا من ببینم و من اجازه این کار را ندادم. یاد بی‌بی‌زینب(س) افتادم که وقتی بچه‌هایش به شهادت رسیدند، از خیمه بیرون نیامد تا برادرش امام‌حسین(ع) شرمنده نشود و خجالت نکشد. من هم حضرت زینب(س) را الگو قرار دادم. چه فرقی داشت کدام عضو بچه‌هایم در راه خدا فدا شده؛ دست و پا، سر و صورت یا...

وسط پیکر دو پسرم نشستم و بدون اینکه عجزولابه و گریه‌ای کنم، لالایی حضرت علی‌اصغر(ع) را خواندم.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی