کد خبر : 72917
/ 22:27
پس از ۳۰ سال سکوت گفتگو با عطیه‌سادات سیدآبادی همسر سردار شهید محمد‌تقی رضوی به بهانه روز تکریم مادران و همسران شهدا؛

زندگی مشترک زیر گلوله

عطیه‌سادات سید‌آبادی، همسر شهید محمدتقی رضوی، کسی است که از ابتدای زندگی‌اش بدون هیچ امکانات رفاهی به مناطق جنگی می‌رود. ایشان جزو تنهابانوانی است که در قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) زندگی کرده است.

زندگی مشترک زیر گلوله

گفتگوی شهرآرا آنلاین

خبرنگار: حمیده وحیدی

تصمیم‌گیری برای مصاحبه در روز تکریم مادران و همسران شهدا کار آسانی نبود؛ چرا‌که می‌دانستم می‌توان برای تک‌تک شهدای هشت سال دفاع مقدس و مدافع حرم صفحه‌ای کامل از خاطرات مادران و همسرانشان قرار داد؛ اما دراین‌میان ناچار به انتخاب شدم تا با بیان برخی خاطرات این بانوان بزرگ فقط گوشه‌ای از صبرو بردباری زنان ایرانی را نشان دهم. عطیه‌سادات سید‌آبادی، همسر شهید محمدتقی رضوی، کسی است که از ابتدای زندگی‌اش بدون هیچ امکانات رفاهی به مناطق جنگی می‌رود. ایشان جزو تنهابانوانی است که در قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) زندگی کرده است. او بعد از شش سال درحالی به‌تنهایی به مشهد بر‌می‌گردد که تمام خاطراتش را در کنار همسرش به جا می‌گذارد. حمزه، تنهافرزند شهید، این‌روزها ۳۴ساله است. خانم سیدآبادی سال‌ها سکوت کردند و خاطراتشان در جایی بازتاب نداشته است. این مصاحبه برای اولین مرتبه توسط روزنامه شهرآرا انتشار پیدا می‌کند. ایشان همین‌طور در این هفته مهمان برنامه «نیمه پنهان ماه» است.

 

چند سال با شهید تقی رضوی زندگی کردید؟

101818.pngآقاتقی پسر‌عمه‌ام بود و از کودکی نسبت به هم شناخت داشتیم. روزی که به خواستگاری‌ام آمد، ابتدای صحبتش گفت: در زندگی من نه خانه‌ای خواهی دید، نه ماشینی و نه حتی سفره عقد آن‌چنانی؛ از تو می‌خواهم که جهیزیه زیادی هم با خود نیاوری، چون برای من هیچ‌چیز مهم‌تر از ایمان و انسانیت نیست‌.

 

شما جزو کسانی بودید که سال‌ها در کنار شوهرتان در اهواز و در بدترین شرایط جنگی ماندید؟

بله. من سال‌١٣٦٠ ازدواج کردم و همراه ایشان به جنوب رفتم. در خانه‌هایی زندگی می‌کردیم که هیچ‌چیز نداشت. خیلی‌ها اهواز را ترک کردند؛ اما دوست دارم حتما این مطلب را بنویسید که عشق من و آقاتقی یک چیز خدایی و متفاوت بود.

 

مگر در آنجا شهید همیشه در کنار شما بودند؟

نه همیشه. وقتی عملیات داشتند که اصلا چند روز نبودند؛ اما من به همین دلخوش بودم که در جایی نفس بکشم که همسرم هم در آن هواست.

 

با همان ساده‌زیستی که شهید می‌گفتند، زندگی کردید؟

بله. ما هیچ‌چیز از مشهد نبردیم. فرش نداشتیم و اتاقمان موکت بود. یک چراغ کوچک برای درست‌کردن غذا داشتیم و من به همین راضی بودم.

 

درآمدتان چقدر بود؟

اوایل ماهی ٢٥٠٠تومان از جهاد می‌گرفتیم که به دست من می‌دادند و می‌گفتند: «اگر اضافه بود، حتما پس بده؛ چون این پول مربوط به بیت‌المال است و باید به آنان که نیاز دارند، برگردانده شود.»

 

اضافه هم می‌آوردید؟!

گاهی بله.

 

از سختی‌های زندگی در اهواز، چه به‌خاطر دارید؟

یادم هست یک‌بار بمباران شد. طوری زدند که دیوار خانه ما ترک برداشت. من طبقه چهارم بودم. همه، خانه را تخلیه کردند؛ به‌جز من. برق قطع شده بود و در اوج گرمای تابستان بودیم. شب‌ها شمع روشن می‌کردیم. درِ پشت‌بام را باز می‌گذاشتم تا کمی‌ خنک شویم؛ اما مگر می‌شد آن گرما را کسی تحمل کند. آقاتقی هم نبود. یک‌باره یاد یکی از حرف‌هایش افتادم که می‌گفت‌: «وقتی که به رزمنده‌ها‌ از گرما فشار وارد می‌شود، در جلوی سنگر حوض آبی درست می‌کنند تا باد از روی آب بگذرد و مانند کولر عمل کند تا هم از نظر روحی تسکین یابند و هم از نظر جسمی‌ باعث کاهش گرما شود.» من هم تشتی را پر از آب کردم و جلوی در اتاق مقابل باد قرار دادم و حمزه پسرم را که کوچک بود، داخل آب گذاشتم تا گرمای زیاد، مریضش نکند.

 

عکس‌العمل شهید رضوی چه بود؟

وقتی قضیه را برایشان تعریف کردم، با مهربانی گفتند: منزل ما هم سنگر شد! حالا شما هم با آب‌و‌هوای جبهه آشنا هستی. بعدها همرزمانشان برایم تعریف کردند که این خاطره را در جبهه برای دوستانشان هم گفته‌اند.

 

زندگی در قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) سخت نبود؟

آنجا دقیقا فضای نظامی‌ داشت. ما در ساختمانی پنج طبقه زندگی می‌کردیم و وقتی شروع به بمباران می‌کردند، دست بچه‌ها را می‌گرفتیم و در زیر پله‌های طبقه پایین قایم می‌شدیم. یک‌مرتبه چنان موشکی در رود کارون زدند که اگر عمل می‌کرد، همگی‌مان از بین می‌رفتیم. به خواست خدا آن موشک عمل نکرد. آن‌زمان هدف دشمن از موشک‌باران، پل کارون یا قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) بود.

 

اتاق‌های قرارگاه هم امکانات رفاهی برایتان نداشت؟

اصلا. ما در خانه‌ای با یک اتاق زندگی می‌کردیم که توالت و حمامش یکی بود. پیک‌نیک کوچکی هم گذاشته بودم تا با همان پخت‌وپز کنم. کل دارایی‌مان هم چندتکه موکت بود؛ حتی ماه‌های اول زیر سرمان بقچه لباس‌ها را می‌گذاشتیم. آقاتقی تلویزیون هم نگرفت و به ما گفت: «نمی‌خواهم از بیت‌المال استفاده کنم.» من فقط رادیویی کوچک داشتم که سعی می‌کردم استفاده کنم. گاز شهری هم نداشتیم و مجبور بودیم از کپسول استفاده کنیم. شهید می‌رفت و ده‌روز‌ یا دو‌هفته‌ای یک‌بار بر‌می‌گشت. باید هر جوری بود، سر خودم را بند می‌کردم. برای حمزه کتاب می‌خواندم و سعی می‌کردم زمانم را برای تربیت پسرم بگذارم.

 

وقتی شهید رضوی به خانه می‌آمدند، به ایشان گله نمی‌کردید؟

هرگز. دلم نمی‌خواست ایشان را ناراحت کنم؛ چون می‌دانستم جای ما خیلی راحت‌تر از آن‌هاست. فقط هر چیزی را که پیش آمده، با روی خوش برایش تعریف می‌کردم و ایشان هم می‌خندید. یک مرتبه آقای حسین قاضی‌زاده‌هاشمی‌ چند خانمی‌ را که در قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) زندگی می‌کردند، برای بازدید مناطق جنگی به آبادان، دزفول، خرمشهر و... بردند و به ما می‌گفتند «ببینید که همسرانتان در کجا هستند.» در خرمشهر با اینکه ماشینمان استتار شده بود، اما از خاکی که بلند می‌شد، دشمن متوجه حضور ما شد و خمپاره‌ها مکررا به گوشه‌های ماشین می‌خورد و همین شرایط سخت جنگ را بیشتر نشان داد. وارد خانه‌ای شدیم که فقط یک کنسرو لوبیا در یخچالش بود و همان را چندنفری با نان خشک خوردیم. به‌همین‌دلیل هیچ‌کدام از کسانی که داخل قرارگاه بودند، نمی‌خواستند همسرانشان را دلگیر کنند.

 

آیا در آن شرایط سخت به ‌وسیله یا سلاحی برای محافظت از خودتان مجهز بودید؟

نه. حتی خود شهدا هم درگیر حفظ جان خودشان نبودند. یادم هست مرحوم‌ هاشمی‌رفسنجانی به کسانی که شغل حساسی در قرارگاه داشتند، یک عدد کلت دادند. شهید آن کلت دسته‌قهوه‌ای را در خانه گذاشت و اصلا با خودش همراه نکرد. پرسیدم «چرا کلت را حمل نمی‌کنید؟» پاسخ دادند: «اگر خدا بخواهد شهید شوم، خواهم شد و لازمش ندارم.» بعد از شهادتشان کلت همان‌طور دست‌نخورده به سپاه پس داده شد.

 

موقع شهادتشان چه احساسی پیدا کردید؟ به‌عنوان کسی که سال‌ها در شهری دیگر به‌‌خاطر همسرتان ماندید، تنهابرگشتن سخت نبود؟

چون برادرم هم در عملیات فتح‌المبین شهید شده بود، می‌گفتم شاید آقاتقی برایم بماند؛ اما خودش همیشه می‌گفت: «دوست ندارم مجروح ‌یا زخمی‌ شوم.» آن‌زمان به من گفتند که آقاتقی زخمی‌ شده است، باور نکردم؛ برای همین پیش آقای فروزنده که مسئول قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) بودند رفتم و ایشان به‌شدت به‌هم‌ریخته بود. وقتی به من گفتند که ایشان زخمی‌ شده است، شما به ارومیه بروید و با آقاتقی ملاقات کنید، دیگر نفهمیدم چطور وسایلم را جمع کردم. سوار هواپیما که شدم، دیدم مسیرمان به‌سمت مشهد است؛ همان‌جا فهمیدم که آقاتقی شهید شدند.

 

101813.jpg

 

خیلی از کسانی که در آن قرارگاه زندگی می‌کردند، همسرانشان را از دست دادند. درست است؟

بله. وقتی عملیات می‌شد، همه ما منتظر خبر شهادت بودیم. یادم هست همسر شهید کاوه یک طبقه پایین‌تر از ما زندگی می‌کردند، وقتی شهید کاوه به شهادت رسید، همه قرارگاه به هم ریخت. اصلا نمی‌توانستیم جلوی گریه‌مان را بگیریم. همه ما با همسرانمان رفتیم؛ ولی دست بچه‌هایمان را گرفتیم و بدون آن‌ها به شهرهایمان برگشتیم.

 

برای شما وصیت خاصی هم کردند؟

یکی از خواسته‌هایشان این بود که حمزه پسرمان که وقت شهادت پدرش چهارساله بود، جنازه‌اش را نبیند. می‌گفت دوست دارم با همان خاطرات کم و خوشی که از من دارد، باقی بماند و زندگی کند. اتفاقا همین هم شد و حمزه روزی که در مشهد پیکر ایشان را آوردند، در خانه خواب ‌بود و اصلا تکان نخورد و جنازه پدرش را ندید.

 

یک سوال که شاید همین‌جا برای خیلی‌ها ایجاد شود، این است که چرا شما نخواستید این سال‌ها خاطراتتان منعکس شود؟ شاید این صحبت‌ها در قالب مصاحبه و کتاب در شرایط امروز که آمار طلاق تا این اندازه بالا رفته است، الگویی برای صبوری باشد.

آقا تقی اهل جلوی‌دوربین‌آمدن و مصاحبه نبود و همین را هم از ما خواست. حتی در زمان شهادتشان هم که شهید آوینی برای تهیه فیلم به روایت فتح آمده بودند، من جلوی دوربین نرفتم و فقط حمزه که خیلی کوچک بود، عکس‌ها را ورق زد. قبل از شهادتش از تمام خانواده خواسته بود که کسی به بنیاد شهید نرود. دفترچه بیمه را هم خود بنیاد برای ما آورد. آن‌سال‌ها تقریبا حمزه بزرگ شده بود و من فقط یک‌بار از آن دفترچه استفاده کردم و حمزه از من خواست هرگز این کار را نکنم. هیچ‌کدام از خانواده شهید رضوی نخواسته‌اند نام شهید را به‌خاطر منافع خودشان استفاده کنند.

 

پس چه چیزی باعث شد بعد از این‌همه سال، سکوت را بشکنید و با روزنامه ما صحبت کنید و در برنامه «نیمه پنهان ماه» هم حضور پیدا کنید؟

بعضی‌وقت‌ها وقتی فاصله‌ها را می‌بینم، دلم می‌شکند. این‌روزها مردم خیلی به‌دنبال تجملات رفته‌اند؛ درصورتی‌که شهدا اصلا این‌طور نبودند. فکر نکنید که شهید رضوی از خانواده ضعیفی بود، ایشان اولین نوه خاندان سادات رضوی هستند که شجره‌نامه‌شان به مبرقع فرزند حضرت جواد(ع) می‌رسد و از موقوفه‌ای منسوب به امام‌رضا(ع) ارث می‌برند. پدرشان از خادمین قدیمی‌ و بازاری‌های فلکه آب مشهد است؛ حتی در زمان تولد ایشان در حرم شیرینی پخش کرده‌اند. اما شهید معتقد بود انقلاب کردیم که از تجملات دور شویم. شب ازدواجمان حتی کت‌وشلوار نپوشید؛ طوری‌که برخی از مهمان‌ها پسرعمویشان را با داماد اشتباه  گرفته بودند.

..........................................

 

زینت طوسی؛ همسر شهید حسن آقاسی‌زاده، شاگرد ممتاز دانشگاه تورنتو از فراز و فرود های زندگی اش می گوید

  • گاهی اوقات حتی در کانتینر زندگی کردیم

 

همسرتان شاگرداول دانشگاه تورنتو بودند. آیا وقتی با ایشان ازدواج کردید، اصلا گمان می‌کردید که سال‌ها در مناطق جنگی زندگی کنید؟

101817.jpgحسن‌آقا کارشناسی‌اش را با رتبه برتر از دانشگاه تورنتو گرفت. در همان سال‌ها روزنامه‌های بزرگ دنیا مصاحبه‌های زیادی را از او چاپ کردند. در آن زمان، من هنوز تا کلاس ششم ابتدایی بیشتر درس نخوانده بودم و ایشان کارشناسی ارشد داشتند. با اینکه در اروپا زندگی می‌کرد، اما از پدر‌ومادرش خواسته بود برایش همسر ایرانی بگیرند و گفته بود «نمی‌خواهم همسرم دانشگاه‌رفته باشد.» یک سال نامزد و یک سال دیگر هم عقد بودیم و بعد از آنکه درسش تمام شد، به مشهد آمد. نامزدی‌های آن‌موقع شبیه الان نبود؛ حتی ما یکدیگر را ندیده بودیم. وقتی که عقد انجام شد، از من خواستند که صورتم کاملا ساده باشد؛ حتی زمانی‌که برای خرید عروسی رفتیم، به‌جای آینه و شمعدان، ابتدا مقنعه خریدیم، چراکه برایشان حجاب واجب‌ترین موضوع بود. یک هفته بعد از عقد، جنگ شروع شد؛ ما هم چمدانی کوچک بستیم و ۲۹مرتبه شهر به شهر و جا‌به‌جا تغییرمکان دادیم.

 

علت این همه جا‌به‌جایی چه بود؟

شهید مدام ماموریت می‌رفت. کار ایشان طوری نبود که به‌طورثابت در مکانی خاص مستقر باشند؛ بلکه برای مهندسی به جاهای مختلف سفر می‌کردند. ایشان علاوه‌بر هماهنگی و همکاری با وزارتخانه‌‌ها و مهندسی یگان‌ها و تیپ‌های مهندسی، درجهت احداث سدهای خاکی و کانال‌های انحرافی آب‌، ایجاد خاک‌ریزهای پدافندی‌، جاده‌های پشتیبانی‌، نصب پل‌های ثابت و شناور و ترمیم آن فعال بود. به‌گفته دوستانش حدود ٢هزارو۴۰۰ پروژه مهندسی را در هشت سال دفاع مقدس انجام داده است.

 

و در این ۲۹ مرتبه، همان چمدان کوچک همراه شما بود؟

دقیقا. ما حتی پشت ماشین هم در کیسه‌خواب زندگی کرده‌ایم. یادم هست مدتی در یکی از اتاق‌های ادارات شهرداری به‌همراه خانواده شهید علوی به سر می‌بردیم. یک‌وقت‌هایی هم در کانتینر زندگی می‌کردیم. در بهترین حالت اتاقی دوخوابه داشتیم که توالت و حمامش یکی بود؛ حتی اجاق‌گاز کوچکی هم برای آشپزی همان‌جا گذاشته بودم و برای بچه‌ها غذا درست می‌کردم. همین‌طور یادم هست دیوار یکی از خانه‌هایی که زندگی می‌کردم، شکاف عمیقی داشت. یک‌مرتبه مادرم برای دیدنمان آمده بود، نگران شد و گفت: «دخترجان مراقب باش جانوری از شکاف دیوار نیاید و به بچه‌هایت آسیبی نزند». حتی آن‌وقت‌ها لیوان هم نداشتیم و در شیشه مربا چای می‌خوردیم. تازه جنگ و بمباران بود و اصلا نمی‌شد از خانه بیرون رفت. گاهی که موشک می‌زدند، مجبور بودم سه طبقه را با دو فرزند قد‌ونیم‌‌قد به پایین بدوم و باز همان مسیر را بالا بروم؛ اما بااین‌حال زندگی و همسرم را عاشقانه دوست داشتم و به همه می‌گفتم: «آدم باید جایی زندگی کند که همسرش همان‌جا باشد.»

..........................................

 

دریچه یک/ معصومه سبک‌خیز، همسر سردار شهید عبدالحسین برونسی

  • هیچ‌وقت گریه نکردم

 

خانم سبک‌خیز در آستانه بیست‌وسوم اسفندماه و سالگرد شهادت شهید برونسی هستیم. کمی از این سال‌ها برایمان بگویید. بزرگ‌کردن هشت فرزند سخت نبود؟

101815.jpgخداوند خودش وعده داده است که این دنیا گذراست. سعی کردم در این سال‌ها به ائمه(س) توسل کنم و هر جوری بود، ایام را با آرامش در کنار بچه‌ها گذراندم.

 

بچه‌ها در زمان شهادت شهید برونسی، خیلی کوچک بودند. هیچ‌وقت از شما پدرشان را نخواستند؟

باورتان می‌شود همین الان که قصد دارم برایتان آن‌روزها را تعریف کنم، صدای ضربه‌هایی را که ابوالفضل به زمین می‌کوبید، در گوشم می‌شنوم؟ آن‌وقت‌ها او دوسالش بود. سفره را که پهن می‌کردیم، غذایش را برمی‌داشت و جلوی عکس پدر می‌گذاشت و می‌گفت: «بابا بخور، بابا چرا نمی‌خوری؟» وقتی می‌دید عکس هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، چنان پا به زمین می‌کوبید و پشت‌سر من گریه می‌کرد که دیگر نمی‌دانستم چه کنم. حال فکر کنید این مسئله حال‌وروز همیشگی ما بود؛ اما هیچ‌وقت در این سال‌ها مقابل بچه‌ها اشکی نریختم، همیشه سکوت کردم و در تنهایی‌هایم به ائمه(س) توسل کرده‌ام.

 

با توجه به اینکه شهید برونسی مفقود‌الاثر بودند، در زمان بازگشت اسرا منتظرشان نبودید؟

آقای برونسی هنگام رفتن به من گفت: «آن‌قدر می‌جنگم تا شهید شوم؛ پس منتظرم نباش.» اما چون مفقودالاثر بود، باز هم ته دلم امید داشتم تا برگردد. در زمان بازگشت اسرا، بچه‌ها مدام از من سوال می‌کردند: «آیا پدر ما بر‌می‌گردد؟» و تنها جواب من این بود: «ان‌شاءا... با ظهور امام‌زمان(عج) حتما خواهد آمد»؛ اما آن‌ها کوچک بودند و این‌چیزها را متوجه نمی‌شدند. یادم هست بچه‌های بزرگ‌تر، خواهر و برادر کوچک‌ترشان را روی شانه‌ها می‌گذاشتند، در خانه می‌چرخیدند و هر چه در تلویزیون پخش می‌شد، انجام می‌دادند و می‌گفتند. «آزاده ما در راه است. آزاده ما هم می‌آید.»

 

وجود هشت فرزند باعث نشد از رفتن همسرتان به جبهه جلوگیری کنید؟

من می‌دانستم که وظیفه آقای برونسی چیز دیگری است. او را نمی‌شد در خانه نگه داشت. دلش برای جبهه و حفظ ناموس وطن می‌تپید. آقای برونسی بعد از انقلاب چنان لیاقتی از خودش نشان داد که نامش به محافل خبری استکبار جهانی هم کشیده شد؛ حتی صدام برای سر او جایزه تعیین کرده بود. به‌خاطر رشادت‌هایش مسئولیت‌های مختلفی را برعهده او گذاشتند که آخرین آن فرماندهی تیپ۱۸ جوادالائمه‌(ع) بود. با همین عنوان هم در عملیات بدر به شهادت رسید. آخرین مرتبه‌ای که برای خداحافظی با ما آمده بود، کارهایش خبر از رفتن بی‌بازگشتش می‌داد. آخرین روز به زیارت امام‌رضا(ع) مشرف شدیم؛ یکی‌یکی بچه‌ها را تا نزدیکی ضریح برد. سپس به خانه اقوام رفت و خداحافظی کرد. وقتی به خانه برگشتیم، رو به من پرسید: «اگر این‌بار بروم و دیگر برنگردم، تو چه خواهی کرد؟» آن زمان فکر این هشت بچه و ازدست‌دادنش خیلی سخت بود. برای همین گفتم: «روز سوم شما خودکشی خواهم کرد.» ایشان ناراحت شد و جواب داد: «نکند بروم و شیطان تو را سست کند. من شما را به امام‌رضا(ع) سپردم و از ایشان خواستم هراز‌گاهی سری هم به خانواده‌ام بزنند» و این آخرین مرتبه‌ای بود که او را دیدم. برعکس گذشته صبح قبل از رفتنش بچه‌ها را بیدار نکرد، از زیر قرآن هم رد نشد، بلکه کناری ایستاد، رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش را شنیدم و ۲۷سال بعد پیکرش تفحص شد. ما با خدا معامله کردیم، اگر گرفتاری هم هست، به خدا می‌گوییم. آقای برونسی به ما درس بلندنظری داد تا بایستیم و زندگی کنیم. 

..........................................

 

دریچه دو / زهرا آقایی، همسر سردار شهید علی‌اکبر عین‌القضات

  • ایلام فقط یک پزشک داشت

 

خانم آقایی، شما هم با همسر شهیدتان مدتی در ایلام زندگی کردید، درست است؟

101816.jpgبله، آن‌وقت‌ها ما چند خانواده بودیم که در یک ساختمان دوطبقه به سر می‌بردیم. هیچ‌کدام از دروپنجره‌ها شیشه نداشت؛ همگی را با کارتن و پلاستیک پوشانده بودیم تا مبادا بر اثر موشک‌باران روی سر خانواده‌ها خراب شود. آن‌زمان ایلام شهری نظامی با کوه‌های بلند بود. شهید به من اجازه داده بود تا بیرون بروم. برای همین جهت خرید یا تلفن‌زدن به شهر می‌رفتم. این شهر سراشیبی‌های زیادی داشت که آدم را موقع راه‌رفتن به نفس‌نفس می‌انداخت.

 

احساس ترس و خطر نمی‌کردید؟

من باردار بودم و دو فرزند کوچک داشتم؛ ولی به اندازه‌ای برای همه ما ماندن در کنار همسرانمان مهم بود که نمی‌خواستیم از آن‌ها دور باشیم و شرایط سخت را تحمل می‌کردیم. ازطرفی این کار را نوعی جهاد در راه خدا می‌دانستیم. شهید غالبا صبح زود می‌رفتند و آخر شب برمی‌گشتند. یک زمانی پانزده روز نیامدند. آن‌زمان سخت‌ترین فصل زندگی من در ایلام بود. بااین‌حال بین خانم‌ها از همه شجاع‌تر بودم. شب‌ها از من می‌خواستند که جلوی در بخوابم؛ چراکه هیچ‌کدام از مردهایمان در خانه نبود. زندگی در فضای جنگ خیلی سخت است. در آن ایام، ایلام فقط یک دکتر داشت که برای تمام انواع بیماری‌ها به او مراجعه می‌کردند. یک‌ مرتبه خیلی مریض بودم و ناچار شدم سه ساعت کامل پشت در بایستم.

 

شنیده بودم شما خودتان اصلا نمی‌دانستید همسرتان یکی از ارکان کلیدی جنگ بوده‌اند؟

بله. هر وقت از او می‌پرسیدم: «خب شما در جنگ چه‌کار می‌کنید؟» می‌گفت «من یک سرباز ساده‌ام، کاری نمی‌کنم.» در زمان تشییع‌جنازه‌اش تازه فهمیدم که چه فرد عالی‌رتبه‌ای در سپاه بوده است. وقتی که بزرگان کشور آمدند، به‌قدری این تشییع باشکوه شد که تمام خیابان منتهی به حرم بسته شده بود. حتی می‌خواستند ایشان را در حرم دفن کنند؛ اما خودش در وصیت‌نامه‌اش گفته بود «من را در کنار دوستان شهیدم در بهشت‌رضا(ع) دفن کنید. بعدها آقای قالیباف تعریف کردند که شهید تاچه‌اندازه در جنگ خدمت کرده‌اند و چه نقش‌ کلیدی باارزشی در تمام عملیات‌ها داشتند. در سال۶۵ ایشان مسئول تسلیحات چهار استان شده بود. از ایشان خواسته بودند پشت جبهه بماند و کار مدیریتی کند؛ ولی قبول نکرد و تمام مدارکش را از بین برد و به خط مقدم رفت.

 

شنیده‌ایم شهید در زمان خودشان وضع مالی خوبی داشتند، اما بااین‌حال همه‌چیز را گذشتند و به جبهه رفتند؟

بله. الان شاگردان شهید هر کدام از کارخانه‌داران مشهد هستند. ایشان دو باب مغازه داشت که در ایام جنگ به دست شاگردانش می‌چرخید. جالب است که دو دستگاه بزرگ تراشکاری‌اش تازه بعد از شهادتش ساخته شد و به دستمان رسید؛ یعنی فکر کنید در سال۶۶ که سفر مکه ٢٧‌هزار تومان بود، شهید ۵‌میلیون تومان ارث به جا گذاشت که در وصیتش آمده است «سهم امام و سادات را حتما بدهید.» یک‌سوم مالش را هم به جبهه کمک کرد. این مسئله را ازاین‌لحاظ می‌گویم که بدانید این شهدا چه کسانی بودند. نه خانه و نه زندگی و نه هیچ‌چیز دنیا برایشان اهمیت نداشت. آن‌زمان سپاه ماهی ٧‌هزار تومان حقوق می‌داد که ایشان نمی‌گرفت؛ ولی از چرخش تجارت خودش ماهانه ۶٠‌هزار تومان درآمد داشت. بااین‌حال بسیار ساده‌زیست بود. شب دامادی‌اش با لباس بسیار ساده‌ای آمده بود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی