کد خبر : 72911
/ 19:09
روایتی از فرازونشیب‌های زندگی مادری نمونه که هم همسر شهید است و هم خواهر شهید؛

ایستاده در تنهایی

برخلاف روال معمول که همه از زندگی می‌نالند و شکوه دارند، بعضی‌ها هرچه زندگی بهشان سخت بگذرد، باکشان نیست؛ انگار نه انگار. خم به ابرو نمی‌آورند، ناامید نمی‌شوند، شکایت نمی‌کنند و راضی‌ راضی‌اند!

ایستاده در تنهایی

به گزارش شهرآرا آنلاین

خبرنگار: زهرا شریعتی

تازه هرچه سخت‌تر بگذرد، آن‌ها هم محکم‌تر به مقابله با سختی‌ها می‌روند. این روحیه وقتی بیشتر جلب‌توجه می‌کند که در یک خانم متجلی شده باشد؛ خانمی که از 9سالگی به عقد همسرش درآمده و هفت فرزند را دست‌تنها بزرگ کرده است؛ هم همسر شهید است و هم خواهر شهید، هم مادر بوده و هم پدر، هم معلم بوده و هم شاگرد، هم بیمار بوده و هم پرستار، هم...؛ صحبت از بی‌بی‌جان صدیقی، بانوی 75ساله شهید حمزه صدیقی، دارنده رتبه سوم کشوری در حفظ قرآن است که حالا به‌قول معروف، بچه‌ها را از آب‌وگل درآورده و همه‌شان را به خانه بخت فرستاده است. به‌بهانه روز تکریم از مادران و همسران شهدا، دقایقی را میهمان این بانوی سخت‌کوش در خانه نقلی‌اش در محله وحید می‌شویم.

..........................................

 

22سال زندگی بدون دعوا

بی‌بی‌جان نمازش را در هیاهوی نوه‌ها که از سروکول خانه بالا می‌روند، به پایان می‌برد و درحالی‌که از غصه بدحالی دختر بزرگش اشک در چشمانش حلقه زده است، با لهجه شیرین و غلیظ نیشابوری تعریف می‌کند: دخترخاله و پسرخاله بودیم. من 9ساله بودم و همسرم 17ساله که به عقد هم درآمدیم و چندسال بعد به خانه خودمان رفتیم؛ رسم روستا (گرینه نیشابور) این‌گونه بود. مادرم خیاط روستا بود و من هم کنارش آموزش دیدم و کم‌کم به همسرم نیز یاد دادم؛ بنابراین لباس عروس و داماد را خودمان دوختیم. همدیگر را دوست داشتیم. همیشه مرا «بی‌بی‌جان» و «دخترخاله‌جان» صدا می‌زد. 22سال با همسرم زندگی کردم اما یک‌بار دعوا نکردیم. هرچه همسرم می‌گفت، انجام می‌دادم و کاملا مطیعش بودم. دوسه سال اول را خانه پدرشوهرم زندگی کردیم که مانند پدر و مادر خودم بودند. مادرشوهرم می‌گفت «تو را که می‌بینم، حالم خوب می‌شود». بعداز شهادت همسرم، یک روز که خانه‌شان رفتم، دیدم مادرشوهرم دارد اشک می‌ریزد و جلوی درِ خانه را جارو می‌کند. پرسیدم چه می‌کنی خاله؟ گفت «اشک ناشکری نیست. آرزو می‌کنم که یک حمزه دیگر داشته باشم، بزرگش کنم و برای خدمت به اسلام تقدیم کنم».

 

پیش‌از اینکه خبر شهادت همسرم بیاید، برای بچه‌ها لباس مشکی دوختم

101798.pngمیان کلامش بااشاره‌به فرزند دومش، یاد بیماری ناشی از اشتباه پزشکی او می‌افتد و با بغض و اشک، از روزهایی می‌گوید که همه داروندارش را برای مداوای او فروخت، اما نتیجه نگرفت تا اینکه امام‌رضا(ع) دخترش را به او بازگرداند. بی‌بی‌جان ادامه می‌دهد: همسرم 9ماه جبهه بود و 2ماه پیش ما؛ تا اینکه سال63 بعد از عقد پسر اولم، رفت و در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسید. آن روزها مرتب در تشییع شهدا شرکت می‌کردم آخرین شهیدی که دیدم، بچه‌هایش خیلی گریه و بی‌تابی می‌کردند. ناخودآگاه خودم را جای آن‌ها گذاشتم و فکر کردم اگر همسرم شهید شود...! ناگهان خیلی بی‌تاب شدم و به جایی خلوت‌ رفتم و داد می‌زدم. می‌پرسیدند «چرا داد می‌زنی؟ با این شهید نسبتی داری؟» گفتم گویا همسر خودم شهید شده و بچه‌هایم بی‌قراری می‌کنند. غافل از اینکه او هم شهید شده بود اما خبرش دوسه روز بعد رسید. بااین‌حال من از تشییع همان شهید که برگشتم، برای بچه‌ها لباس مشکی دوختم. وصیت کرده بود «گریه نکنم». من هم ذره‌ای گریه نکردم که دشمن‌شاد شود. بعد که میهمان‌ها رفتند، در اتاق نشستم و تا می‌توانستم تنهایی اشک ریختم.

 

نمی‌ترسیدم؛ چون یقین داشتم خدا با من است

همسرش پیش‌از رفتن به جبهه، از بی‌بی‌جان قول می‌گیرد که از انقلاب روی برنگرداند. او هم می‌گوید، اگر مرا به گیسوانم ببندند و بکشند، دست برنمی‌دارم و شهید از جوابش خیلی خوش‌حال و ذوق‌زده می‌شود. روز اعزام، خانه‌شان در نیشابور را که خودشان ساخته بودند، برانداز می‌کند و با این زمزمه که «آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟/ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟....» برای همیشه بی‌بی‌جان را با چهار دختر و سه پسر قدونیم‌قد تنها می‌گذارد. بی‌بی‌جان خاطرنشان می‌کند: می‌گفت خدا همراهت هست؛ زیرا سرپرست یتیمان، خداوند است. من هم نمی‌ترسیدم؛ چون یقین داشتم خدا با من است. خودش بچه‌ها را داده و خودش هم روزی‌شان را می‌رساند. خداراشکر همه‌شان مؤدب و مؤمن بارآمد‌ه‌اند و هرجا می‌روم، می‌گویند «خوش‌به‌حالت! چه بچه‌هایی داری». تازه بعداز شهادت برادرم، خانم و چهار دخترش را هم به خانه‌مان آوردم تا اینکه خانه خریدند و رفتند.

 

برای درآمدزایی هر کار سختی را انجام می‌دادم، اما به کسی رونمی‌زدم

بی‌بی‌جان درباره روزهای پس‌از شهادت همسرش و نحوه اداره زندگی می‌گوید: نان می‌پختم، صابون و رشته آش درست می‌کردم و می‌فروختم، کفش و لباس بچه‌ها را وصله می‌زدم؛ اما جایی نمی‌رفتم که التماس کنم و پول بگیرم. یک‌بار که برای تعمیر سقف خانه پول لازم داشتم، بنیادشهید گفت «500هزار تومان وام بلاعوض می‌دهیم». گفتم بلاعوض نه! قرض می‌خواهم که برگردانم. تا حدود هفت سال بعداز شهادت همسرم، سپاه ماهانه هفت‌هزارو500تومان حقوق می‌داد تا اینکه یک روز مرا خواستند و گفتند «بیشتر از همسران دیگرشهدا، بچه داری و از همه کمتر حقوق می‌گیری! چگونه زندگی را می‌گذرانی؟» از آن روز به‌بعد، حقوق ما 60هزار تومان شد.

یکی از دخترها میان حرف مادر یادآوری می‌کند: بعداز بابا، مادرم به تمام معنا تنها شد و حتی اقوام درجه‌یک هم او را تنها گذاشتند. پدرم در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود که کجا دفن شود. اقوام پدری پیکرش را به روستا بردند و جایی که با ماشین بیش‌از 40دقیقه در جاده خاکی وقت می‌برد، به خاک سپردند و رفتن بر سرِ مزار بابا برایمان رؤیا شده بود. یادم هست یکی از خواستگارهای مادر هم روی همین مسئله دست گذاشت و به مادرم پیغام داده بود که اگر با او ازدواج کند، ما بچه‌ها را سرِ خاک پدر می‌برد اما مادرم باعزت جواب داده بود که بچه‌های خودت را هرجا می‌خواهی ببر. ما نیازی نداریم. باتوجه‌به اینکه هنگام شهادت پدر، مادرم 40ساله بود، خواستگاران زیادی داشت. حتی برخی دوستان پدرم می‌آمدند برای خبرگیری و سرمی‌زدند؛ اما مادرم می‌گفت «نمی‌خواهم نامحرم به خانه‌ام بیاید. اگر هم می‌آیید، با همسرانتان بیایید. می‌خواهم بچه‌هایم را آبرومندانه بزرگ کنم». پدربزرگم هم مادر را تهدید کرده بود که اگر ازدواج کنی، بچه‌ها را جلوی مسجد می‌گذارم.

 

101797.jpg

 

از حمزه کمک می‌گرفتم

بی‌بی‌جان که 15سال است برای زندگی و به‌نیت مداوای یکی دیگر از فرزندانش به مشهد مشرف شده است، ادامه می‌دهد: همسرم سفارش کرده بود، بچه‌ها را به مسافرت ببرم. من هم با کمک خواهرم بچه‌ها را به مسافرت می‌بردم. خانه‌دارکردنشان هم خیلی سخت نبود. می‌دانستم شهدا زنده‌اند؛ بنابراین در خلوتم از حمزه کمک می‌گرفتم. می‌گفتم، ما را گذاشتی و رفتی؛ پس از خدا بخواه بتوانم بزرگشان کنم. برای عروسی دختر بزرگم که عروس خواهرم (که او نیز همسر شهید است) شده بود، خیلی تلاش می‌کردم. حمزه به خوابم آمد و گفت «درست است که برای دخترمان زحمت می‌کشی؛ اما این دوتا (بچه‌های آخر) را هم مراقب باش که زیر دست‌وپا له نشوند».

 

معلم روخوانی؛ شاگرد حفظ

این بانوی حافظ قرآن درباره چگونگی حافظ‌شدنش توضیح می‌دهد: پدرم زمان شاه نگذاشت به مدرسه بروم اما قرآن را، هم در مکتب‌خانه و هم پیش پدرم که مرا با خودش سرکار می‌برد، یاد گرفتم. بعداز اینکه حقوقمان بیشتر و تا حدی خیالم از بابت درآمد راحت شد، خودم و بچه‌ها را در کلاس‌های کانون بنیادشهید در نیشابور ثبت‌نام کردم. خودم حفظ قرآن می‌رفتم و بچه‌ها هرکدام یک رشته هنری. باوجوداین، آن‌ها هم کم‌وبیش قرآن را حفظ دارند. من هم با اینکه در 50سالگی شروع کرده بودم، حدود 9جزء را حفظ کردم و با ترتیل می‌خواندم اما متاسفانه به‌خاطر عمل گواتر، حنجره‌ام حساس شد و نتوانستم دیگر ادامه دهم. تشخیص سرطان داده بودند و می‌گفتند «چند ماه بیشتر زنده نمی‌مانم». اما اکنون بیش‌از 15سال است که شکرخدا مشکلی ندارم فقط حنجره‌ام گرفته و صدایم تغییر کرده است. تا پیش‌از این عمل جراحی، چون صدای خوبی داشتم، در مجالس بانوان دعا می‌خواندم و پنج‌شش سال هم در خانه خودمان به خانم‌ها و بچه‌ها روخوانی قرآن آموزش می‌دادم. دوسه سال هم کلاس‌های نهضت سوادآموزی در خانه ما برگزار شد.

دختر آخرش، سکینه‌خانم درباره آن روزها یادآوری می‌کند: مادر کلاس حفظ که می‌رفت، صبح زود بعداز نماز که ما خواب بودیم، پنجره‌ها را بازمی‌کرد و نوار سه‌بار تکرار پرهیزکار را می‌گذاشت و ما هم در خواب، آیات را حفظ می‌شدیم. مادر استعداد خوبی در حفظ داشت و یک‌بار هم در مسابقات کشوری و در رقابت با جوانان، رتبه سوم را کسب کرد اما به‌خاطر رضایت‌نداشتن پدرش، دیگر در مسابقات شرکت نکرد.

 

غصه این‌هاست

بی‌بی‌جان که به خیر‌و‌خوشی هفت فرزندش را خانه‌دار کرده است، از یتیمان دیگران هم غافل نیست و مدت چهار سال است که با اندک کمک‌مالی که دارد، دو فرزند یتیم تحت‌پوشش خیریه محل را حمایت می‌کند و در مناسبت‌ها نیز برایشان هدیه می‌فرستد. او همچنین تا همین اواخر، در بسیج مسجد شمس‌الشموس فعالیت داشته که اکنون به‌خاطر درد پا خانه‌نشین شده است. در مجموع، از زندگی‌اش راضی است و می‌گوید: همه زندگی‌ام تلخ اما شیرین بوده است؛ چون از جانب خدا رسیده و هرچه خدا بخواهد به آن راضی‌ام. حتما مصلحتی بوده که من این مشقت‌ها را داشته باشم؛ بنابراین اگر دوباره هم برگردم، باز همین راه را انتخاب می‌کنم.

این همسر و خواهر شهید در پایان تاکید می‌کند: از بی‌حجاب‌ها راضی نیستم و حقم را نمی‌بخشم. غصه این‌هاست که ما را می‌کشد نه فقدان همسرم و سختی‌های زندگی.

 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی