کد خبر : 72845
/ 22:35
گفتگو با مریم کارگرعزیزی، «مادر، همسر، فرزند و خواهر شهید» که در سال ۹۵ توسط بنیاد فرهنگی بین المللی مادر به عنوان مادر نمونه استان انتخاب شد؛

شریک شهادت

نگفته است که تازه از سفر برگشته و خسته راه است تا قرارمان را برای روز دیگری بیندازیم؛ بلکه همین که تلفن می‌زنم، با روی گشاده پذیرایمان می‌شود. وارد خانه‌شان که می‌شویم، می‌بینیم در باز است و پرچم سیاه‌ نشان‌دهنده مجلس زنانه حاشیه ورودی خیابان آویزان شده است.

شریک شهادت

به گزارش شهرآرا آنلاین

خبرنگار: حمیده وحیدی

نگفته است که تازه از سفر برگشته و خسته راه است تا قرارمان را برای روز دیگری بیندازیم؛ بلکه همین که تلفن می‌زنم، با روی گشاده پذیرایمان می‌شود. وارد خانه‌شان که می‌شویم، می‌بینیم در باز است و پرچم سیاه‌ نشان‌دهنده مجلس زنانه حاشیه ورودی خیابان آویزان شده است. همکاران فضای مجازی هم آمده‌اند تا از صحبت‌هایمان فیلمی‌ کوتاه تهیه کنند. وارد که می‌شویم، عطر چای بعد از روضه زودتر به استقبالمان می‌آید و خانم کارگرعزیزی با انرژی و مهر مادرانه جلویمان ظاهر می‌شود. تعارف‌ها زودتر از حرف‌های اصلی شروع می‌شود که می‌گوید: «تشریف بیاورید داخل، مشکلی نیست. این روضه را سی سال نذر برگشتن همسر و فرزند مفقود‌الاثرم کرده‌ام.» پس می‌فهمم دقیقا در روزی پا به خانه‌اش گذاشته‌ایم که خاطرات سال‌ها زندگی‌اش مرور می‌شود. قبل از خواندن این گفتگو تاکید دارم قصد نداریم با انتشار این صحبت‌ها اشکی بریزیم برای زنی که عنوان مادر، خواهر، همسر و دختر شهید را یدک می‌کشد، بلکه می‌خواهیم افتخار کنیم به صبوری بی‌مثالی که او در این سال‌ها داشته و بگوییم مریم کارگرعزیزی تنها مادر نمونه سال۹۵ نیست، این زن مادر نمونه تمام این سال‌هاست.

 

حقیقتا تا قبل از دیدنتان بارها با خودم کلمه «مادر، همسر، خواهر و فرزند»شهید را تکرار کردم. فکر می کنم حس غریبی باشد.

پنج شهید را با دستانم دفن کرده‌ام که هرکدام گوشه‌ای از زندگی‌ام بودند. جنگ که شروع شد، پدرم کشاورزی را رها کرد، دست سه برادرم ابراهیم، حسین و مهدی را گرفت و جبهه رفت. می‌گفت: «این انقلاب مال ماست. اگر من نروم یا پسرهایم را به جبهه نفرستم، چه کسی از این انقلاب دفاع کند؟ یک روز مادرم در مراسم تشییع پیکر شهدا در حرم مطهر امام‌رضا(ع) رو کرد به‌سمت گنبد و گفت: «چرا من لیاقت مادرشهید‌شدن ندارم.» خیلی طول نکشید و دعای مادر مستجاب شد و مهدی، برادر ۱۶ساله‌ام اولین شهید خانواده در جبهه مهران به شهادت رسید. همان‌وقت خبر داشتیم که پدر مجروح شده و در بیمارستان بستری است؛ اما از شهادت مهدی فقط همسایه‌ها خبر داشتند. نمی‌دانم چرا، ولی احساس می‌کردیم رفتارشان غیرعادی است. گویا پیکر مهدی را به درخواست پدرم در سردخانه بیمارستان امام‌رضا(ع) نگه داشته بودند تا خودش از تخت بیمارستان خلاص شود. پدرم با جراحتی که چشمانش را نابینا کرده بود، به خانه آمد. خانه ما دیوار‌به‌دیوار خانه پدرم بود. هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که پدرم پیغام داد بروم پیش آن‌ها. گفته بود بگویید مریم بیاید، دامادی برادرش است! اتفاقا آن‌روزها صحبت برگزاری مجلس دامادی برادرم ابراهیم هم بود. فکر کردم همان است که جدی شده، اما جشن عروسی در کار نبود، پدر بدون آنکه خم به ابرو بیاورد، خبر شهادت مهدی را به ما داد. دومین شهید خانواده، همسرم محمدعلی بود. من اصلا خبر نداشتم که مدتی در بیمارستان امدادی دوره امدادگری را گذرانده، فقط یک شب آمد و گفت: حلالم کن و رضایت بده تا به جبهه بروم. حسابی جا خوردم؛ اما در همان حال گفتم: قسم بخور اگر شهید شدی، در ثواب شهادتت شریک باشم و او هم قبول کرد، رفت و دیگر برنگشت.

 

آن زمان چند فرزند داشتید؟ واقعا پذیرش شهادت ایشان سخت نبود؟

همه‌اش فکر می‌کردم اگر مردان خانواده ما یا مردان خانواده‌های دیگر نروند، چه کسی از ناموس ما دفاع خواهد کرد و تنها حرف‌هایی که بین ما رد‌وبدل شد، همان جملات بود و بس. فقط همسرم گفت بعد از شهادت من، تو می‌مانی و بزرگ‌کردن هفت فرزند؛ نکند پیش کسی دست دراز کنی. اگر من یک‌مرتبه شهید می‌شوم، اما تو روزی صدبار شهید خواهی شد. همسرم اسفندماه سال۶۲ در عملیات خیبر در جزیره مجنون مفقودالاثر شد و تا سال۷۸ که استخوان‌هایش به کشور بازگشت، هرگز ندیدمش.

 

یعنی به همین آسانی گذشت؟ واقعا بزرگ‌کردن بچه‌ها سخت نبود؟

خیلی سخت بود. مگر می‌شود آسان باشد؟ تازه آن‌زمان امکانات حالا نبود، آخرین فرزندم مصطفی هنگام رفتن پدرش شش‌ماه بیشتر نداشت. تکیه‌گاهی نداشتم به‌جز خدا. پدر این‌وقت‌ها اولین کسی است که به ذهنت می‌رسد؛ اما این تکیه‌گاه من خودش جانباز بود و نیاز به مراقبت داشت. دستم را روی زانو گرفتم و بلند شدم. حقوق مختصری که از محل کار همسرم یعنی آستان قدس دریافت می‌کردم، همه سرمایه‌ام به حساب می‌آمد. خانه‌ای را هم که در آن زندگی می‌کردم، به این خاطر که به‌نام همسرم بود، نمی‌توانستم بفروشم؛ اما خدا من را تنها نگذاشت، با همان مستمری اندک خرج تحصیل فرزندانم را دادم، عروس و دامادشان کردم و برای دخترانم جهیزیه فراهم کردم و حتی خانه‌مان را ساختم؛ اما دستم را جلوی کسی دراز نکردم، حتی بنیاد شهید هم نرفتم. این‌روزها بچه‌ها بزرگ شده‌اند و شکر خدا سر‌وسامان گرفته‌اند. پدرم نیز در سال۸۳ بعد از سال‌ها تحمل و درد جانبازی شهید شد.

 

با ازدست‌دادن برادران و همسر، چطور راضی شدید فرزندتان هم را به جبهه بفرستید؟

همسرم یک بار به من گفت: «بعداز رفتنم، قربانعلی هم برای تو نمی‌ماند.» آن‌روزها فکرم دنبال حرف او نبود تا شبی که قربانعلی برای امضای رضایت‌نامه جبهه سراغم آمد. آن‌موقع فهمیدم که او هم اگر برود، دیگر برگشتی در کار نخواهد بود. اطرافیان می‌گفتند اگر او شهید شود، دیگر کسی را نداری. بی‌پشت‌وپناه می‌شوی. تردید داشتم که اجازه بدهم یا نه، که دیدم امام‌خمینی(ره) از طریق تلویزیون اعلامیه‌ای صادر کردند و فرمان دادند: «هرکسی می‌تواند اسلحه به دست بگیرد، خودش را به جبهه برساند.» نخواستم حرف اماممان زمین بماند، پس با رغبت آن برگه را امضا کردم. پسرم نیز با همان مجوز، بارها و بارها جبهه رفت تا اینکه سال۶۶ در عملیات نصر در منطقه مریوان مفقود‌الاثر شد.

 

و شما چه زمانی فهمیدید که ایشان به شهادت رسیده‌اند؟

حقیقتا هیچ‌وقت باور نکردم و دلم نخواست قبول کنم که شهید شده است. همیشه فکر می‌کردم در زندان‌های عراق اسیر شده است. به همه گفته بودم علی، من را تنها نمی‌گذارد. به‌همین‌دلیل برایش خواستگاری می‌رفتم و هر دختری را که به چشمم خوب و نجیب می‌آمد، برای پسرم نشان می‌کردم.

 

برخورد مردم دربرابر خواستگاری‌رفتن شما برای پسر مفقود‌الاثرتان چه بود؟

مردم همیشه به من لطف داشتند. یک‌مرتبه یکی از دختران بسیار نجیب و خانواده‌شان قول دادند در هر شرایطی که علی برگردد، با او ازدواج خواهد کرد.

 

101682.jpg

 

در زمان برگشتن اسرا کسی به شما خبر شهادت ایشان را نداد؟

آن‌زمان هر روز خانه را تمیز می‌کردم. قند می‌شکستم. گردگیری می‌کردم و به همه می‌گفتم قرار است علی بیاید. هر صبح از خانواده اسرا پرس‌وجو می‌کردم ببینم کسی نشانی از او ندارد؟ مربا درست می‌کردم. تدارک مهمان می‌دیدم و فکر می‌کردم یک‌باره خبرش می‌آید.

 

و پسر شهیدتان سال‌ها بعد از بازگشت اسرا تفحص شد؟

بله. شبی خواب دیدم که به من گفت: «مادر، چرا برایم می‌روی خواستگاری؟ ببین که من چه جای خوبی هستم.» صورتم را که برگرداندم، دیدم در باغ بهشتی نشسته است. او با محبت گفت «اگر طاقت داشته باشی، من بر‌می‌گردم» و چیزی نگذشت که استخوان نیم‌سوخته‌اش برایم در یک پارچه برگشت.

 

بعد از آن‌همه خواستگاری‌رفتن، چطور توانستید تحمل کنید؟

بگذارید نگویم. همین که به حضرت‌زینب(س) توسل می‌کنم، کفایت می‌کند. هر چقدر هم سختی کشیدیم، اسارت که ندیدم، سیلی که نخوردم. مدت‌ها نمی‌دانستم علی مفقودالاثر است تا اینکه یکی از برادرانم شهید شد. در هنگام تشییع در بهشت‌رضا شنیدم که زنان اطرافم یواشکی گفتند: «پسرش هم مفقود‌الاثر شده است.» نمی‌دانید چه حالی پیدا کردم، یک‌باره همان‌جا پشتم خم شد، نشستم و دیگر نمی‌توانستم برخیزم؛ اما سعی کردم همه این‌ها را تحمل کنم.

 

حتی شنیدن این مسائل سخت است، چه برسد به تحمل‌کردنش.

شهیدانم همیشه در کنارم هستند، با هم حرف می‌زنیم، برای زندگی‌ام با آن‌ها مشورت می‌کنم. یادم هست چون شوهرم از من خواسته بود که هیچ کجا نگویم همسر شهید هستم، بنیاد نمی‌رفتم. روزگاری وضع مالی‌مان خوب نبود و به مشکلاتی دچار شدیم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم تا اینکه شب خواب همسر شهیدم را دیدم که گفت: «من قبل از آمدن به جبهه قطعه زمینی ثبت‌نام کردم، برو بگیر.» صبح به آستان قدس رفتم، همین که برای کارمندان خوابم را تعریف کردم، آن‌ها پذیرفتند و بعد از یک هفته کاغذ زمینم پیدا شد.

 

عجیب است تا این حد شهدا با خانواده‌هایشان مأنوس‌اند. برخی حقایق با حساب‌وکتاب دنیوی جور نمی‌شود.

خانواده‌های شهدا همیشه با شهیدانشان در ارتباط هستند. آن‌ها در تک‌تک لحظات زندگی با ما همراه‌اند. در هنگام تشییع فرزندم افرادی بودند که دلم را شکستند؛ حتی برخی از نزدیکان می‌گفتند «چرا باید برای یک مشت استخوان این‌همه خرج کنی!» به‌همین‌دلیل دیگر دوست نداشتم پیکر همسرم برگردد تا اینکه یک شب خوابش را دیدم که گفت «من می‌خواهم برگردم، اما تو راضی نیستی.» بیدار که شدم، خدمت پدر سه شهید در محله‌مان رسیدم و خوابم را برایشان تعریف کردم. ایشان به من گفت: «برو سر مزار پسرت و بخواه پدرش برگردد.» وقتی پیکر شوهرم تفحص شد، تمام بدنش سالم بود. بسیج مسجد و مردم در مراسم خاک‌سپاری‌اش خدمت کردند و حتی نگذاشتند آب در دلم تکان بخورد. من هیچ‌وقت گله‌ای به کسی نکردم. در این ۳۰سال تمام زندگی‌ام در خانه و به‌همراه فرزندانم گذشته است. خدا هیچ‌وقت ما را تنها نگذاشت، اگر کسی هم از مسئولین برای تشکر آمده ‌است، خودشان می‌دانند من که هیچ کسی را نمی‌شناسم، آنان که در راه زنده‌نگه‌داشتن خون شهدا کار می‌کنند هم نتیجه‌اش را می‌بینند و کسانی که برای خانواده شهدا حرف نامربوط درست می‌کنند هم با خدا روبه‌رو هستند.

..........................................

 

همسر شهید عباس رضوی می گوید: ۲۹ سال کسی از عباس یادی نکرده بود

دلتنگی برای نفس‌تنگی‌اش

 

خانم رضوی، روزنامه شهرآرا افتخار داشت که امسال مصاحبه‌ای از شهید عباس رضوی در هفته آخر زندگی‌شان چاپ کند و شنیدیم این مسئله باعث تسکین حال خودشان و خانواده شده بود.

وقتی مصاحبه چاپ شد، همگی‌مان خو‌ش‌حال شدیم، خودش هم روحیه گرفته بود. سال‌ها کمترکسی به سراغش آمده بود. آخر یک جانباز شیمیایی ظاهری سالم دارد؛ اما هیچ‌کسی از داخل زندگی این افراد خبردار نیست. ایشان ۳۷۰ مرتبه عمل جراحی شد که همین نمونه آماری در دنیای پزشکی نادر است. سرفه‌هایش قبل از نماز صبح تا وقتی که شب به خواب می‌رفت، ادامه داشت. در این ۲۹سال هیچ کسی از ایشان یاد نکرد. همه ما کار خدا می‌دانستیم که دقیقا یک هفته مانده به شهادت، مصاحبه‌ای با آن بازخورد بالا پخش شود و بعد عکسش در تمام شهر دیده شود. یادم هست خیلی از اطرافیان ابرازهمدردی می‌کردند و می‌گفتند: واقعا نمی‌دانستیم شما تااین‌حد سختی کشیده‌اید و حالا می‌فهمیم جانباز شیمیایی، همان شهید زنده است.

 

چند سالتان بود که شهید رضوی شیمیایی شدند؟

من ۲۳سال داشتم. وقتی به جنگ رفت، وضع مالی‌مان خوب بود؛ مغازه وسایل خانگی داشتیم. صحیح و سلامت رفت؛ اما با چشم‌های بسته و بدنی شیمیایی برگشت. همان‌وقت ناچار شد مغازه را جمع کند و پولش خرج دوا و دکتر شود. هفت ماه مداوم برای درمان در انگلستان به سر می‌برد. در گلویش دستگاهی گذاشته بودند و نباید کار سنگین انجام می‌داد که این در شرایط خانواده ما محال بود. همان‌وقت‌ها دونفری با هم قالی می‌بافتیم. پرز‌وکرک قالی کاری می‌کرد که از نفس‌تنگی کبود می‌شد. یک بار جسم سنگینی بلند کرد و آن دستگاه در گلویش حرکت کرد و دیگر نفسش تا آخر عمر نیم‌بند شد. همیشه می‌گفت: انگار سنگی سنگین روی سینه‌ام بسته‌اند؛ حتی نمی‌توانست به مسجد برود. یک‌وقت‌هایی چنان می‌شد که مدام جلوی در خانه می‌رفت و برمی‌گشت. می‌گفت دق کردم، بی‌طاقتم چقدر این در را باز کنم و به کوچه خالی چشم بدوزم؟

 

چرا ایشان مجبور بودند به دفعات عمل شوند؟

سابقه داشت در یک هفته سه مرتبه عمل می‌شد؛ علتش را در این سال‌های آخر، همان دستگاهی که در گلویش گیر کرده بود، تشخیص داده بودند. هر مرتبه به اندازه نخ باریک ریز به ریز آن را خارج می‌کردند. یک وقت‌هایی می‌نشست و می‌گفت: «از نفس نیم‌بند خسته شدم.»

 

پس در این سال‌ها هرگز مسافرت نرفتید.

هرگز. شهید همین که کمی‌ دود وارد ریه‌اش می‌شد، دیگر طاقتش طاق می‌شد؛ حتی یک سفر زیارتی که همیشه آرزویش را داشت هم نتوانستیم دونفری برویم. این سال‌ها برای بچه‌ها سخت‌تر گذشت. آن‌ها باید مداوم در خانه می‌ماندند؛ کمااینکه ناچار شدیم چندمرتبه به‌خاطر آلودگی، محیط خانه‌مان را عوض کنیم.

 

هیچ‌وقت در این سال‌ها شکایت یا درخواستی از شما به مسئولین نشنیدیم.

مردم عادی ایشان را در زمان شهادتشان و به‌همت روزنامه شهرآرا شناختند. خودش هرگز در بدترین شرایط پیش هیچ مسئولی نرفت. تعداد زیادی جعبه خالی قرص و اسپری اکسیژن را جمع کرده بود تا بعد شهادت به آن‌هایی که فکر می‌کنند. جانبازان و خانواده‌هایشان در رفاه کامل هستند نشان دهیم. با آن جعبه‌ها عکس گرفت و همان تصویر بعد شهادتش در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد. این‌روزها دلتنگ نفس‌تنگی‌اش هستم.

..........................................

 

دریچه یک/ محبوبه خسرونژاد، همسر شهید حسن آزادی

  • ۳سال زندگی مشترک ۳۳سال انتظار

 

پیکر شهید آزادی بعد از ۳۳سال به وطن برگشت. کلا چند سال با شهید زندگی کردید؟

سال۱۳۵۹ به خواستگاری‌ام آمد. من آن‌وقت در مکتب درس می‌خواندم و مراسم در عین سادگی در محل مکتب برگزار شد؛ اما حدود یک ماه پـس از ازدواجمان، جنگ، او را از من دور کرد. شهید از همان ابتدای جنگ به مناطق عملیاتی رفت. خردادماه۶۰ تنهافرزندمان سمیه متولد شد و ایشان زمان کوتاهی برای دیدن ما آمدند و سمیه را نزد مرحوم آیت‌ا... واعظ‌طبسی، ‫تولیت آستان قدس رضوی بردند تا اذان و اقامه را در گوشش بخوانند.

 

مسئولیت ایشان چه بود؟

به من که آن‌زمان چیزی نمی‌گفت؛ اما از فرماندهان جنگ بود. مدام در جبهه‌ و در عملیات‌های مختلف حضور داشت. سـال۶۱ در عملیات بیت‌المقدس که منجر به آزادی خرمشهر شد، نقش فعالی داشت.

 

زندگی برایتان در شهری جنگ‌زده سخت نبود؟

ایلام به نسبت امروز خیلی کوچک‌تر بود. دشمن، شهر را بمباران کرده بود. فرزندان صاحب‌خانه‌مان در همان خانه‌ای که ما اقامت داشتیم، شهید شده بودند. یادم هست ضدهوایی‌ها دقیقا پشت خانه ما بودند؛ طوری‌که ساختمان می‌لرزید. ایلام کوهستانی است و سراشیبی‌های زیادی دارد. سمیه را در آغوش می‌گرفتم و از آن ناهمواری‌ها بالا می‌رفتم؛ واقعا به نفس‌نفس می‌افتادم. گاهی این‌قدر هواپیماهای دشمن نزدیک می‌شدند که از داخل خانه بمب‌هایی را که بر کوه‌ها می‌ریخت، نگاه می‌کردیم. این مسئله چنان وحشتی در دل دخترم سمیه ایجاد کرده بود که وقتی به مشهد آمدیم، از صدای بوق ماشین می‌ترسید.

 

به گواهی تعداد زیادی از دوستانشان، ایشان در عملیات خیبر می‌توانستند جانشان را نجات دهند؛ اما ازخودگذشتگی کردند، درست است؟

در عملیات خیبر به‌خاطر نجات جان نیروهایش شهید شد. در این عملیات، هلی‌کوپترهای عراقی رزمندگان را زیرآتش سنگین راکت و مسلسل قرار دادند و شـهید آزادی که در خط مقدم بود، هدف اصابت ترکش راکت عراقی قرار گرفت و مجروح شد. امدادگران در همان نقطه به مداوای ایشان پرداختند؛ اما گویا مفید واقع نشد و ایشان به شـهادت رسـید. بـه‌علـت آتـش سـنگین، قادر به انتقال پیکر شهید به عقب نبودند، به‌همین‌دلیل پیکر شهید همـان‌جـا بـاقی مانـد و بـه‌عنوان مفقودالاثر اعلام شد. در اسفند سال۶۲، روحش را تشییع کردیم.

 

در این سال‌ها به‌تنهایی زندگی کردید و دخترتان این‌روزها ۳۳ساله است.

از فامیل خودم کسی را آن زمان در مشهد نداشتم و تنها بودم. یادم نمی‌آید هیچ‌وقت به ایشان گله کرده باشم، اما نمی‌دانم چرا قبل از آخرین مرتبه رفتنش، دلم شور افتاد و با اصرار گفتم: «خواهش می‌کنم این بار نرو، کمی‌بیشتر پیش من بمان، همین یک‌بار نرو، من اینجا غریبم، کسی را ندارم، اگر تو برنگردی، من با این بچه چه‌کار کنم؟» جواب داد: «تو محکم‌تر از این حرف‌ها بودی، چرا این را می‌گویی؟ خدا را داری و خدا هیچ‌وقت تنهایت نمی‌گذارد.» سعی می‌کرد به ما نگاه نکند، صدایش می‌لرزید، لباس‌هایش را پوشیده بود، من مدام اصرار می‌کردم و می‌گفتم «نرو»، به دلم الهام شده بود که دیگر او را نخواهم دید. فکر می‌کردم باید خواهش کنم، باید او را چندروزی هم شده بیشتر برای خودم نگه دارم. سمیه توی دست‌وپایش آمده بود. با اینکه عادت داشت همیشه دخترمان را بغل کند، اما این‌بار سعی می‌کرد به ما نگاه هم نکند، دیگر داشتم گریه می‌کردم که سمیه گفت «بابا رفت» و دو هفته بعد خبر شهادتش آمد.

..........................................

 

دریچه دو / نسرین صدیقی، همسر شهید مفقودالجسد محمد‌جواد صادقی

  • از شهدای ارتشی بیشتر یاد کنیم

 

گویا همسرتان مدت کمی‌قبل از پذیرش قطعنامه شهید شدند، درست است؟

بله، سال۶۷ کمی‌قبل از عملیات مرصاد و پذیرش قطعنامه شهید شد. حتی سربازانش نیز لحظه شهادتش را دیده بودند؛ اما کسی نتوانسته بود پیکرش را برگرداند. دلم نمی‌خواست شهادتش را قبول کنم. برای همین مدام فکر می‌کردم حتما به دست نیروهای عراق افتاده‌ و اسیر شده‌است. آن‌سال‌ها چشم‌انتظاری خیلی سخت گذشت. حتی تا چند سال بعد از بازگشت اسرا با خودم فکر می‌کردم امکان دارد در عراق باشد. از همه خبرش را می‌گرفتیم و چشم‌به‌راه بودیم تا اینکه بالاخره فهمیدم دیگر برنخواهد گشت.

 

ایشان از شهدای ارتشی ما بودند. کمی‌درباره فرازونشیب‌های زندگی‌تان بگویید.

همه می‌دانند که زندگی با ارتشی چندان آسان نیست. وقتی ایشان به خواستگاری‌ام آمد، می‌گفت می‌دانم که با من سختی زیادی خواهی کشید؛ اما چون دوستت دارم و می‌خواهم به سنت پیامبر(ص) عمل کنم، پا پیش گذاشته‌ام. حتی خودش هم می‌دانست شهید می‌شود و همان‌وقت گفت: «امکان دارد زندگی‌مان طولانی نباشد.» زمانی‌که ایشان شهید شد، باردار بودم و فقط دو سال از زندگی مشترکم گذشته بود. دخترم را تنها بزرگ کردم. خدا صبرش را داد؛ اما به‌هرحال نمی‌شود گفت آسان گذشت. خانواده در کنارم بودند و چنانچه مشکلی پیش می‌آمد، تنهایم نمی‌گذاشتند. همین بود که سعی کردم به‌تنهایی دخترم را بزرگ کنم.

 

شنیده‌ام که شما در بین اطرافیان به صبوری معروفید.

همه می‌دانند شهدای مفقودالجسد بسیار به خانواده‌هایشان نزدیک هستند؛ چراکه ما حتی قبری برای درددل‌کردن نداریم. برای همین خود شهدا به سراغمان می‌آیند. من هیچ‌وقت همسرم را از خودم دور ندیدم. همیشه روح مطهرش در زندگی‌ام وجود داشته و دارد. اگر بخواهم مثالی بزنم، شاید گم‌شدن حلقه ازدواجم نمونه خوبی باشد؛ چراکه این یادگاری از شهید را قلبا دوست دارم. یادم هست مدتی حلقه را گم کرده بودم، چنان بی‌تاب بودم که فقط خدا می‌دانست، همه‌جا را گشتم. تا اینکه خودش به خوابم آمد، لبخندی زد و گفت «چرا این‌طور به‌هم ریخته‌ای؟ حلقه‌ات زیر پتو کنار بخاری است.» تا چشم‌هایم را باز کردم، به‌سمت بخاری رفتم و دقیقا همان‌جا که او با دست نشان داده بود، حلقه را پیدا کردم. این تازه یکی از هزاران اتفاق زندگی‌ام است. زمان ازدواج دخترم لیلا خیلی نگران بود؛ زیرا او تنهایادگار و داشته‌ام در زندگی است. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم، خواستگارش هم فرزند شهید بود. تا اینکه باز هم خواب همسرم را دیدم که لباس نو به تن داشت و می‌گفت «نگران نباش، دامادمان پسر همرزم خودم است. من به تو قول می‌دهم خوشبخت می‌شود. سوره "والعصر" بخوان و جوابشان را بده.» الان چندسالی است که ازدواج کرده و زندگی موفقی دارد.

 

فکر می‌کنید چرا کمتر از شهدای مفقود‌الجسد یاد می‌شود؟

اتفاقا می‌خواستم همین گله را داشتم باشم. ما طلبی از کسی نداریم و با خدا معامله کردیم؛ اما شهدای مفقودالجسد نه سالگردی دارند که یادشان کنیم و نه قبری که برایشان یادبود برگزار شود. من این سال‌ها کمتر دیده‌ام که کسی به سراغ همسران این شهدا برود. به‌ویژه همسران شهدای ارتشی هم کمتر دیده می‌شوند؛ درصورتی‌که همه این شهدا در راه اسلام و ناموس کشور خون داده‌اند. گاهی پخش عکسی از شهید یا خانواده‌اش دل فرزندان را تا مدت‌ها شاد نگه می‌دارد. من سعی کرده‌ام با تکیه به خانواده‌ام لیلا را به‌خوبی بزرگ کنم. همه می‌دانند هیچ‌وقت در جایی گله‌ نکرده‌ام؛ اما باید درباره شهدای ارتشی بیشتر کار شود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی