کد خبر : 72478
/ 22:19
حسن رحیم پور ازغدی، از خاطرات خانواده خود در شکل گیری گروه ها و حلقه های فکری می گوید؛

مشهد؛ بازوی ایدئولوگ انقلاب

شهر مقدس مشهد از دیرباز، کانون توجه و رفت‌وآمدهای سیاسی و شخصیت‌های مختلفی بوده است. این توجه با وجود مرقد مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) بی‌رقیب شده است. همچنین محفل‌ها و تجمعاتی که در زمینه‌های مختلف فعال بوده‌اند، در شکل‌گیری انقلاب اسلامی در ایران نقش ارزنده‌ای داشتند.

مشهد؛ بازوی ایدئولوگ انقلاب

حاتم مهجوری- وجود انجمن‌های متعدد سیاسی و مذهبی مثل کانون نشر حقایق اسلامی، انجمن پیروان قرآن، انجمن اسلامی دانشجویان، مساجد موثر و شخصیت‌هایی نظیر شهید مطهری، مرحوم محمدتقی شریعتی و علی شریعتی، شهید هاشمی‌نژاد و... در باروری انقلاب اسلامی نقش ارزنده‌ای داشتند. حسن رحیم‌پور‌ازغدی یکی از افرادی است که به‌واسطه فعالیت‌های پدرش، خاطرات زیادی از این فعل‌وانفعالات داشته است. متن زیر، حاصل گفتگوی او در برنامه تلویزیونی جهان‌آراست که در ادامه می‌خوانید.

 

اصلی‌ترین سد مقاومت دربرابر کشف حجاب در مشهد شکل گرفت

101154.pngیکی از چند اتفاق بزرگی که در خراسان افتاده، کشف حجاب است که در مقاومت‌هایی که در کل کشور شد، قوی‌ترین و خونین‌ترین مقاومت مردمی، مربوط به مشهد بود (ماجرای گوهرشاد). قبل از مشهد، در شیراز، مرحوم آیت‌ا... فال‌اسیری، مقاومتی داشتند که آن هم پراکنده بود؛ اما آن چیزی که تبدیل به مقاومتی عظیم بود، مسجد گوهرشاد بود که صدها نفر شهید شدند. این‌ها (حکومت)، شهدا را از مسجد گوهرشاد بیرون آوردند و با کامیون‌ها به‌صورت گمنام دفن کردند؛ حتی قبل از اعلام رسمی مبارزه با حجاب به‌دلیل اینکه زمان رضاخان، دین‌ستیزی به فرمان انگلیسی‌ها شروع شده بود، این مقاومت‌ها در مشهد شکل گرفت. از طرف حوزه و علمای مشهد مرحوم آیت‌ا... حسینی‌قمی،   حتی برای اعتراض نسبت به این ماجرا، به تهران رفت که با رضاخان اتمام‌حجت کند. ایشان را بازداشت کردند و در اعتراض به این بازداشت در مشهد علما و مردم آمدند در مسجد گوهرشاد تحصن کردند و آن درگیری و فاجعه اتفاق افتاد. مادربزرگ ما می‌گفت ما بعد از کشف‌حجاب رضاخانی، تا سال‌ها دیگر از خانه بیرون نمی‌آمدیم؛ یعنی به‌خاطر قضیه کشف‌حجاب، ما تقریبا خودمان را در خانه حبس کرده بودیم. روضه امام‌حسین(ع) ممنوع بود.

 

به رضاخان گفته بودند مذهبی‌نمایی کن

زمانی‌که رضاخان در ابتدا به قدرت رسید، انگلیسی‌ها به او گفته بودند مقداری مذهبی‌نمایی کن. رضاخان هم بی‌سواد بود، اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشت. معتاد بود. پدرش قزاق بود و از شدت اعتیاد کنار خیابان مرد. خودش جزو نوکران برخی سفارت‌خانه‌ها بود. عکسی دارد که این عکس در زمان شاه ممنوع بود؛ ولی الان در اینترنت هم وجود دارد. پشت اسب نفر دوم یا سوم سفارت‌خانه‌های اروپایی ایستاده و مسئول استبل بوده است. چنین‌کسی را انگلیسی‌ها شاه ایران کردند. خب سوال این است که چندصد تا آدم تحصیل‌کرده که در این کشور بودند و به غرب رفته بودند و درس خوانده بودند، لااقل یکی از این‌ها را شاه می‌کردند! آدمی که اصلا نه سابقه‌ای و نه سوادی داشت، شاه شد. اولش هم به او گفته بودند مذهبی‌نمایی کن. ایشان در یک عاشورایی، دسته عزاداری هیئت قزاق‌ها را راه انداخته بود و این‌ها گل به سرشان مالیده بودند. جلوی هیئت، رضاشاه پابرهنه راه افتاده بود. آمدند تکیه دولت. تکیه دولت بعد از مشروطه تضعیف و گاهی هم تعطیل شده بود. همان‌موقع هم انگلیس در انحراف مشروطه دست داشت. حالا اقتضا می‌کرد برای سیاست‌های خودشان که قاجار را به پهلوی تبدیل کنند، که تکیه دولت در ظاهر فعال شود. جلوی تکیه دولت شعار می‌دادند «اگر در کربلا قزاق بودی، حسین‌بن‌علی تنها نبودی.» بعد که حاکم شد و مسلط شد، روضه امام‌حسین(ع) ممنوع شد! من شنیدم از بستگان خودمان که مسن‌تر بودند، می‌گفتند اصلا در خانه تیمی باید مخفیانه روضه امام‌حسین(ع) می‌گرفتیم! یک کسی هم در کوچه نگهبانی بدهد که ماموران نفهمند! کشف حجاب هم که با بهانه پیش رفته بود! از بقیه کارهای پیشرفت مثل نظم، برنامه، تلاش و اراده خبری نبود؛ فقط دین‌ستیزی، حجاب‌ستیزی، روحانیت‌ستیزی. بعد هم خلع‌لباس کل روحانیون! که ما اصلا روحانی نمی‌خواهیم.

 

میرزاکوچک‌خان اجازه «اجتهاد» داشت

آن زمان در مسجد گوهرشاد که پایگاه مهمی بود، مادربزرگ ما می‌گفت که پدربزرگ تو شاهد نزدیک کشتار حرم بود؛ چون همان‌جا نزدیک حرم و زیر یک سبدی پنهان می‌شود و صحنه‌هایی را می‌بیند که تا اذان صبح که فضا آرام می‌شود و می‌آیند جنازه‌ها را جمع کنند، ایشان فرار می‌کند. ایشان پدر پدرم بودند. ایشان با جریان «کلنل محمدتقی‌خان‌پسیان» در خراسان همکاری می‌کرد. زمانی‌که در دوره‌ای قدرت از قاجار به پهلوی منتقل می‌شود و انگلیس‌ها دارند آماده می‌شوند تا کل کشور را یک‌جا قورت بدهند، در شوروی هم انقلاب شده و تزار عقب‌نشینی کرده بود و انگلیس‌ها اینجا قوی شدند. آنجا چند نهضت اتفاق افتاد. هم علیه دربار و شاه، هم انگلیس‌ها و هم روس‌ها. یکی از آن‌ها میرزاکوچک‌خان‌جنگلی بوده است. میرزاکوچک‌خان اجازه اجتهاد دارد و شاگرد مرحوم شهید آیت‌ا... مدرس است. آخوند حسابی بوده، بچه‌طلبه‌ای معمولی نبوده است.

 

رضاخان تا رسیدن به قدرت، ۲۰هزار نفر را ‌کشت

رضا‌خان حتی سر آیت‌ا... مدرس را زیر آب می‌برد. رضاخان بیش از بیست‌هزار نفر را کشته تا به قدرت رسیده است. این آمار، رسمی است. برخی کشتار‌ها هم غیررسمی‌اند. مثلا در مشهد زمانی‌که سرکوب گوهرشاد اتفاق می‌افتد، حوزه مشهد را تقریبا کوبیدند! خیلی از علما را دستگیر کردند و برخی مخفی شدند و درِ خانه علما بسته شد. برخی را هم مثل پسر بزرگ مرحوم صاحب کفایه آخوند ‌خراسانی، گرفتند و بازداشت کردند. یک پزشک به‌نام «پزشک احمدی» بود که به این‌ها (مخالفین) آمپول هوا می‌زد. پسر بزرگ آخوند خراسانی را به این شکل کشتند. پسر اول آخوند خراسانی (حاج‌محمد)، هم ملا و هم مبارز بود. هیئت‌های مذهبی و حوزه رسمی را می‌خواستند ساکت نگه دارند. البته حوزویان هم ادعایشان این بود که اگر ما اقدامی کنیم، مثل قضیه مشروطه می‌شود یا کمونیست‌ها می‌آیند. البته این‌ها بیشترش بهانه بود. برخی هم در این ماجراها فریب می‌خوردند.

در زمان به‌قدرت‌رسیدن رضاخان، ما فردی به‌نام «کلنل محمدتقی‌خان پسیان» را در خراسان داشتیم. ایشان ظاهرا در آلمان آموزش نظامی دیده بود و بعد، وقتی فهمید انگلیس‌ها دارند ازطریق رضاخان به ایران می‌آیند و تسلط پیدا می‌کنند، ندای استقلال سرداد؛ اعلام کرد که خراسان را ما آزاد می‌کنیم و بعد هم به تهران می‌رویم و نمی‌گذاریم رضاخان به قدرت برسد. پدربزرگ من ظاهرا جزو نیروها و مرتبطان با جریان پسیان بوده است. به‌هرحال، «کلنل» سرکوب شده و در ابتدا به زاهدان تبعید می‌شود و در کل، سرش را زیر آب کردند و تمام شد.

 

کسرویگری، بهاییگری و مذهبیون بعد از دوره رضاخان فعالیت خود را از سرگرفتند

بعد‌از قضیه گوهرشاد، یک حالت ترس و رکود در فضای سیاسی مشهد پیش می‌آید. زمانی‌که آمریکا و انگلیس و شوروی ایران را اشغال می‌کنند، در جنگ‌جهانی‌دوم، رضاخان را به‌خاطر گرایش به هیتلر، از قدرت برداشتند و پسرش را شاه ایران کردند. حدود ده سال کشور در هرج‌ومرجب بود و کمونیست‌ها آزادانه فعالیت می‌کردند. بهاییگری و کسرویگری در مشهد نیز در همین فضا اتفاق افتاد. البته مذهبی‌ها نیز در همین فضا دوباره فعالیت کردند. مذهبی‌ها زمان رضاخان به‌شدت سرکوب می‌شدند؛ بنابراین وقتی رضاخان را برداشتند، خیلی از مردم ناراحت نبودند بلکه خوش‌حال بودند؛ یعنی آن‌قدر این (رضاشاه) جنایت کرده بود که مردم خوش‌حال بودند که رفت. از این زمان، نفوذ آمریکا در ایران کم‌کم شروع می‌شود و انگلستان در ایران شریک پیدا می‌کند؛ بلوک چپ و راست برای به‌دست‌آوردن ایران مسابقه دارند. بعداز رضاخان، مشهد به‌لحاظ فرهنگی دوباره دست روس‌ها افتاد (گفتنی است مشهد دوبار هم به اشغال روس‌ها درآمد؛ جنگ‌جهانی‌اول و جنگ‌جهانی‌دوم) و نیروهایشان اینجا پایگاه داشتند. حتی یک بار حرم امام‌رضا(ع) را به توپ بستند. هواپیماهایشان اینجا بمب انداخت! یک بار در زمان روس‌های تزاری بود و یک‌ بار در زمان کمونیست شوروی.

 

فضای هرج‌و‌مرج به پذیرش دیکتاتور کمک می‌کند

این را بگویم که غرب و اشغالگران به‌طورکل هر جایی را اشغال می‌کنند و به‌اسم «فضای باز» اجازه می‌دهند کمی فضا باز شود. یکی هرج‌ومرج که کم‌کم خودِ مردم با خودشان درگیر شوند، خسته شده، آماده دخالت خارجی شوند و منتظر یک دیکتاتور خوب باشند؛ دیکتاتور مصلح. اتفاق دیگری که می‌افتد این است که خود این‌ها هزینه زیادی در سطح نگذارند. در چند نقطه اصلی و استراتژیک حکومت مستقر شوند و بقیه آزاد باشند که هر کاری می‌خواهند بکنند. ولی نقاط اساسی را شناسایی کنند و بگیرند. سوم، نیروهای خطرناک را شناسایی کنند. خب، کمی که (از جریان سلطه) می‌گذرد، می‌فهمند که عوامل جریان‌های اصلی چه افرادی هستند و در رأس جریانات چه کسانی قرار دارند.

شما توجه کنید، درست است که کارهای اصلی را ملت‌ها می‌کنند، اما سوال اینجاست که ملت‌ها را چه کسانی به صحنه می‌آورند؟ تعداد کم و محدودی هستند؛ یعنی مجموعا یک انقلاب را در یک سطحی صدنفر به ‌وجود می‌آورند. یک سیستم را صدنفر سرپا نگه می‌دارند. طبیعت کار همین است. زمان جنگ هم گردان‌های خط‌شکن را می‌دیدیم که در گردان سیصد نفری شاید بیست نفر درست می‌جنگیدند و بقیه گردان چشمشان به این‌ها بود؛ این روال طبیعی است.

در انقلاب نیز همین است. در انقلاب هم چند هزار خانواده شروع کردند و بعد، بقیه ملحق شدند. بقیه از دور، دستی به آتش داشتند. حتی آدم‌هایی داشتیم در ملت که فقط متلک می‌گفتند، برخی هم فقط دعا می‌کردند! ما در فامیل‌های خودمان تمام این دسته‌ها را داشتیم.

..........................................

 

یکی از اقوام ما می‌گفت: این‌همه پشت‌سر شاه غیبت نکنید

 

خاطره‌ای بگویم که در خانه ما در مشهد، گروه‌های مختلفی قبل‌از انقلاب بودند و این صف‌بندی‌ها به این شکل نبود؛ مثلا تیپ‌های «جبهه ملی»، «مجاهدین خلق»، «نهضت آزادی» و... بود. آن زمان البته با منافقین الان فرق می‌کردند. جلسات مرحوم دکتر شریعتی در مشهد در همین اتاق ما گاهی برگزار می‌شد. یادم هست مرحوم دکتر شریعتی می‌نشست و گاهی جلساتش از ۴عصر تا اذان صبح ادامه داشت! کل حضار هم مثلابیست نفر بودند و برخی هم می‌رفتند بیرون کمی می‌خوابیدند و برمی‌گشتند و می‌دیدند شریعتی هنوز حرف می‌زند! یادم هست مرحوم شهید مطهری و مقام‌معظم‌رهبری نیز در همین جلسات بودند. گاهی افرادی هم که از تهران به مشهد می‌آمدند مثل افرادی نظیر مهندس بازرگان و دکتر سحابی، در کانون نشر حقایق اسلامی مرحوم محمدتقی شریعتی (پدر مرحوم علی شریعتی) شرکت می‌کردند. خیلی از انقلابیون با گرایش‌های مختلف که بعدا خودشان راهشان از هم جدا شد و چند دسته شدند، در این جلسات می‌آمدند. یادم هست در جلسات گاهی چایی می‌آوردم و می‌نشستم و چیزهایی را متوجه می‌شدم و چیزهایی را متوجه نمی‌شدم. یکی از اقوام من را دید و گفت «داخل آن اتاق، چی می‌گن تا نصف‌شب؟» گفتم، دارند راجع به شاه حرف می‌زنند که شاه چطور است و می‌خواهند اعلامیه بنویسند. گفت «خب، همین درسته که تا نصف‌شب می‌نشینید و غیبت شاه را می‌کنید؟»

..........................................

 

حتی قبل‌از آمریکا اسلام آمریکایی وجود داشت

 

موتلفین مشهد در انتخابات مجلس آن زمان، ائتلافی را با هم تشکیل دادند که کل جریان‌های مذهبی و ملی با هم در یک دسته بودند و جریان دربار درمقابل قرار داشت. جریان دربار می‌رفت به هیئت‌ها پرچم می‌داد. یک‌ طرف این پرچم، پنجه حضرت‌عباس(ع) بود و طرف دیگرش، علامت شیروخورشید که نوشته بود «جاوید شاه». من از این هیئت‌ها یادم هست. زمانی‌که هیئتی انقلابی می‌آمد و می‌گفت «حسین(ع) سردار ماست و بر یزید زمان لعنت»، چندمتری نرفته بود که سرکوب می‌شد. تفاوت این دو تیپ هیئت از همان زمان بود. شیعه لندنی همان زمان هم بود. اصلا قبل‌از آمریکا، اسلام آمریکایی بوده. همان‌هایی که در کربلا، حسین(ع) را تنها گذاشتند، همین‌ها بودند. از چند هزار شیعه، تنها هفتاد نفر می‌آیند کربلا. خب بقیه کجایند؟ به‌هرحال این ائتلاف تشکیل می‌شود. بعدها که آقای حلبی انجمن «حجتیه» را به‌راه انداخت، این دیدگاه‌ها را نداشت. درگیری‌های شدیدی اتفاق می‌افتاد. پدر من ازسیزده سالگی در صحنه بود. مثلا می‌گفت «تابلوی حزب توده در مشهد را من پایین کشیدم. تابلوی نفت ایران-انگلیس را من با دوسه نفر دیگر پایین کشیدم و به‌جایش تابلوی نفت ملی ایران را گذاشتیم». در این زمان، انتخاباتی برگزار شده و پدر من مسئول بازرسی انتخابات بوده است. می‌گفت «ما به دولت مصدق گزارش دادیم که در انتخابات مشهد، تقلب شده و باید انتخابات را باطل کنی و باطل هم کرد.»

دانشکده الهیات مشهد/ سال۱۳۴۲ / از راست نفر اول : محمد تقی شریعتی، نفر دوم : کاظم مدیر شانه چی، نفر چهارم : بدیع‌الزمان فروزانفر - از سمت چپ نفر اول : امام موسی صدر، نفر سوم : محمد واعظ زاده خراسانی

101155.jpg

 

..........................................

 

  • دریچه یک/ جریان های فرهنگی  مختلف علیه دین تشکیل شد

 

در آن سال‌ها که ایران اشغال شد، در مشهد چند جریان فرهنگی ایجاد شد که همه‌ هم علیه دین بودند. یکی، جریان توده‌ای و کمونیست‌مارکسیست‌های چپ که طرف‌دار شوروی بودند. حزب توده آن اوایل اصلا نمی‌گفت کمونیستم؛ چون قبلا یک حزب کمونیست در ایران اعلام‌موجودیت کرد، اما بعد فهمیدند در اینجا این حرف‌ها نمی‌گیرد. لذا بعد گفتند «توده»؛ حتی برخی جلساتش را حزب توده با قرائت قرآن شروع می‌کرد که مردم را فریت بدهد. حتی ما روحانی توده‌ای داشتیم. این‌ها روایت نهج‌البلاغه می‌خواندند در برخی جلساتشان. اینکه روایت حضرت امیر(ع) بود که هر کاخی ساخته نشده، مگر به قیمت کوخ‌نشینی خیلی‌ها؛ ولی خب بعدها صریحا اعلام می‌کردند که ما کمونیست هستیم. بعدها حزب توده اعلام کرد ما مارکسیست‌لنینیسم هستیم. شروع کردند به ایجاد جریان چپ. اغلب آدم‌ها هم بچه‌های مذهبی و فرزند روحانی و امثالهم بودند.

 

جریان کسروی در روی کار آوردن پهلوی نقش داشت

جریان دوم در مشهد جریان کسرویگری بود. آن زمان کسروی هم حرف‌های دینی می‌زد و از دین دفاع می‌کرد. بعدها شروع کرد به مبارزه تحت‌عنوان «پاک دینی و اصلاح دین» (ادای پروتستان را درآورد) مبارزه با برخی از ضروریات دین. جشن کتاب‌سوزان راه انداخته بود! حالا غیر از اینکه مفاتیح و برخی دعاها را سوزانده بودند، کتاب‌های شعرا و عرفای بزرگ ایران، مثل حافظ و مولوی و... را آتش زده بودند، به بهانه اینکه این‌ها نمی‌گذارند ایران پیشرفت کند. یک تیپی مثل کسروی که حدود هشت نفر هستند و آدم‌های ظاهرا ملا و باسواد بودند و سواد حوزوی داشتند، اکثرشان قبلا در حوزه بودند. این‌ها یا به دلایل انحرافات فکری یا به‌دلیل منفعت‌طلبی در خط مقدم مبارزه با مذهب قرار گرفتند. افرادی مثل کسروی، علی دشتی و تقی‌زاده در همین دسته هستند. اصلا تقی‌زاده، روحانی بود که بعد خارج شد (از دین خارج شده). به‌هر‌حال همه این‌ها به‌یک‌معنا در روی‌کار‌آوردن رژیم پهلوی نقش داشتند. در مشروعیت‌دادن به رژیم پهلوی کوشیدند. برخی از این‌ها فراماسون با چهره‌های روشن‌فکری مثل فروغی و حجازی بودند. از اواخر قاجار این‌ها در طرح جامع انگلیس عمل می‌کردند و خیلی کمک کردند تا شاه بر سر کار بیاید. کسروی خیلی‌ها را آلوده کردند؛ حتی کتاب «اسرار هزارساله» که فرزند یکی از علما در قم نوشت، (یعنی از علمای برجسته‌ای که وقتی مرحوم آیت‌ا... حائری‌یزدی به قم می‌رود، در منزل ایشان اقامت می‌کند) فرزند این فرد با این همه احترام، تحت‌تاثیر کسروی‌ها، کتاب اسرار هزارساله را علیه قرآن و اسلام و تشیع نوشت. 

 

بهائیت از ارکان رژیم سابق بود

جریان بعدی بهائیت بود. بهاییگری هم اضافه شد. در مشهد و در شهر امام‌رضا(ع) بهایی‌ها فعال شده بودند. اصلا محله‌ای به‌همین‌نام ایجاد شده بود که بعدها مردم اسم آن خیابان را صاحب‌الزمان(عج) گذاشتند و مسجدی هم به همین نام گذاشتند. اصلا بزرگ‌ترین جشن نیمه شعبان را افرادی نظیر مرحوم عابدزاده در همان‌جا برگزار می‌کردند. (برای مقابله با این‌ها). بهایی‌ها ارکان اصلی حکومت شاه بودند. پرویز ثابت، رئیس ساواک بهایی بود. هویدا، نخست‌وزیر شاه، بهایی است. پزشک مخصوص شاه، بهایی بود. معلم بچه‌هایش، بهایی بود. خودشان هم که دین و مذهبی نداشتند؛ لذا بهائیت جزو ارکان رژیم بود.دربرابر این جریانات، ما روحانیونی در مشهد داشتیم؛ کسانی که بتوانند بیایند در جمع دانش‌آموزان و معلمان و تحصیل‌کردگان، بتوانند از اسلام بگویند و دفاع کنند، زیاد نبودند. سواد دینی داشتند؛ اما بیان مناسبی نداشتند تا دقیقا بدانند کجای اسلام، جواب این حرفشان است. 

..........................................

 

  • دریچه دو / حسینیه ارشاد، ادامه راه کانون نشر حقایق اسلامی بود

 

چند اتفاق در مشهد می‌افتد که این‌ها بعدا در سطح کشور گسترش پیدا کرد. الگوسازی برای اولین‌بار در مشهد اتفاق افتاده است. یکی از جریان‌ها «کانون نشر حقایق اسلامی» مرحوم محمدتقی شریعتی است. ایشان روحانی بود و تا درجه اجتهاد هم رفته بود و با اجازه مرحوم آیت‌ا... بروجردی،  لباس نپوشید و با لباس شخصی به مدرسه رفت و دبیر شد. 

در دبیرستان‌هایی که تازه در مشهد راه افتاده بود، دبیر شد و افراد را با قرآن و نهج‌البلاغه آشنا می‌کرد. یعنی یک «سد مقاومتی» ایجاد شد که دبیرها و دانش‌آموزان و دانشجویانی که تقریبا به‌عنوان موج اول به مدرسه می‌آمدند، دربرابر کمونیسم و کسرویگری و بهاییگری، بیان مجدد قرآن و نهج‌البلاغه و روایات ایشان بود. این خیلی موثر بود. 

 

سد مقاومت اسلامی

مرحوم شهید مطهری که در جلسات آمده بود و تفسیر قرآن آقای شریعتی را دیده بود، (با اینکه آقای مطهری خیلی سخت‌گیر و دقیق بود)، از ایشان تمجید کرده و گفته بود گاهی خیلی برداشت‌های خوبی از قرآن دارند. حسینیه ارشاد تهران از روی کانون مشهد الگوبرداری شد. آقای شهید مطهری که بعد هم به تهران (حسینیه ارشاد) رفت، از مرحوم شریعتی پدر و پسر خواست که آنجا بروند.

این جریان بیشتر تیپ تحصیل‌کرده و نیمه‌مدرن مشهد را جذب کرد( معلمان و فرهنگیان). خیلی هم موفق بود. همان کار باعث شد که سد مقاومتی در آنجا ایجاد شود. من یادم هست پدرم به جلسات کانون می‌رفت. بعدها هم که کانون از طرف حکومت تعطیل شد، خانگی برگزار می‌شد. همین جلساتی که در خانه ما و دوستان برگزار می‌شد، درحقیقت ادامه جلسات مخفی کانون بود. مثلا در خانه مرحوم «حاجی غنیان»، مرحوم «سررشته‌دار» یا منزل آقای «غفاری» بود. افراد دیگری هم بودند که در منزل آن‌ها هم این جلسات برگزار می‌شد که متاسفانه بعد از انقلاب این‌ها درگیر می‌شوند که یا با تیپ‌های مجاهدین رفتند، یا با جریانات بنی‌صدر و بازرگان بودند که از انقلاب جدا شدند. ما در شب‌های احیا گاهی می‌رفتیم خانه آقای شریعتی و قرآن سر می‌گرفتیم. ایشان درمورد قرآن و نهج‌البلاغه حرف می‌زد.

 

انجمن پیروان قرآن و برافراشتن پرچم فعالیت های اسلامی

یک جریان دیگر، جریان مرحوم حاجی عابدزاده در مشهد بود. ایشان اولین کسی است که در ایران مهدیه، باقریه، سجادیه، صادقیه، عسگریه و... را بنا نهاد. مهدیه تهران هم که مرحوم آقای کافی (که خود ایشان هم مشهدی هستند)، راه انداختند، با الهام از مهدیه مرحوم عابدزاده در مشهد بوده است. مخاطبان مرحوم عابدزاده با مخاطبان کانون نشر حقایق مشهد فرق می‌کرد. در یکی، بیشتر مردم بازاری و هیئتی بودند؛ درحالی‌که گروه دیگر، تیپ‌های تحصیل‌کرده‌تری بودند و خیلی هم پای سخن هر روحانی نمی‌رفتند. خودشان هم مطالعات خوبی داشتند. افراد دیگری هم بودند مثل «شیخ‌محمود حلبی» که بعدها جریان انجمن حجتیه را داشتند. آن‌زمان ایشان سیاسی بود. ایشان هم مصدقی بود مثلا. این‌ها در مشهد جریانی راه می‌اندازند به‌نام «موتلفین اسلامی». این غیر از جریان موتلفه اسلامی در تهران است. موتلفین تهران حدودا در سال۴۲ تشکیل شد. این موتلفین اسلامی در مشهد، قبل از کودتای ۲۸مرداد شکل گرفت؛ یعنی پانزده سال قبل از آن است. این گروه‌ها تقریبا دو جریان را در مشهد شکل می‌دهد. یکی جریان دربار است، شاه و حکومتی‌ها و برخی هیئت‌ها و روحانیون. مثل جریان مرحوم «احمد کفایی» که برخلاف مسیر پدرش را پیمود، حتی آخوندخراسانی شایعه مسموم‌شدنش وجود داشت. ایشان می‌خواست در جریان مشروطه به ایران بیاید که شب قبل از حرکتش مسموم می‌شود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی