کد خبر : 72470
/ 19:09
گفتگو با محمد قربانی که مدتی از خدمت سربازی خود را قبل از انقلاب گذرانده است؛

سرباز خمینی در گارد شاه

آغاز خدمت سربازی محمد قربانی‌تقی‌آباد، مصادف می‌شود با اوایل سال۵۷ و دوران اوج نهضت انقلاب اسلامی و او ناخواسته، دوران سربازی متفاوت و دردناکی را تجربه می‌کند؛ دورانی که باید برخلاف عقیده و آرمانش مقابل هم‌کیشانش بایستد و آنان را به گلوله ببندد.

سرباز خمینی در گارد شاه

او در وصف آن روزها می‌گوید: ۱۴ساله بودم که از زادگاهم، تربت‌جام برای کار به مشهد آمدم و ضمن تحصیل مقطع راهنمایی در دوره شبانه، نزد شوهرخاله‌ام شاگردی می‌کردم. بعداز مدتی، همراه پدرم به تهران رفتم و توسط یکی از مشتریان او به شرکتی ساختمانی معرفی شدم. پس‌از حدود سه سال، برای آموزش خدمت سربازی در ارتش به کرمان رفتم و چون تحصیلات راهنمایی داشتم، مرا برای خدمت در گارد انتخاب کردند و برای آموزش به‌مدت سه ماه به سلطنت‌آباد تهران بردند. نهایتا هم به‌عنوان «سرباز لشکر پیاده گارد شاهنشاهی» (در کنار لشکر جاویدان که حفاظت از کاخ‌ها را برعهده داشت) به‌عنوان مامور مقابله با اغتشاشات مشغول خدمت شدم.

 

هرگز فکرش را هم نمی‌کردم که باید مقابل مردم بایستم

آقای قربانی ادامه می‌دهد: وقتی گفتند باید به گارد بروم، هرگز فکرش را هم نمی‌کردم که باید مقابل مردم بایستم؛ بنابراین از یک طرف از حضور در گارد شاهنشاهی و این شرایط سخت، ناراحت بودم و ازطرف دیگر، به‌خاطر نفوذ در گارد شاه خوش‌حال بودم. نفرت و کینه شاه در دلم بود و باتوجه‌به این فرمایش امیرمؤمنان علی(ع) که «زمانی که قدرت داری، به مردم ظلم نکن»، همه تلاشم را بر حفظ دین و پرهیز از ضربه به مردم متمرکز کرده بودم.

 

خطر را به‌جان می‌خریدم تا به مردم ضربه‌ای نزنم

این سرباز انقلابی گارد شاهنشاهی ادامه می‌دهد: در تیپ۳ رضاپور از لشکر پیاده گارد، میان ۱۵۰نفر، تنها ۵نفر اهل نماز و روزه بودیم و دلمان با امام(ره) و انقلاب بود؛ مأمور کشیک‌های ۲۴ساعته و مقابله با اغتشاشات در خیابان‌ها بودیم اما با اینکه موظف به بررسی افراد مشکوک و ازسوی مافوقمان از داخل خودرو تحت نظارت بودیم، اگر اعلامیه یا مورد ممنوعه دیگری می‌دیدیم، تا حد امکان نادیده می‌گرفتیم و بابت بازرسی، از آن فرد عذرخواهی می‌کردیم و می‌گفتیم «اگر ما بازرسی نکنیم، مافوقمان خودش این کار را می‌کند». وقتی تیراندازی و درگیری می‌شد، فرمانده می‌گفت چرا نمی‌زنی؟ می‌گفتم تفنگم خراب است. ناسزا می‌گفت و تفنگ خودش را می‌داد، اما باز هم به‌بهانه‌ای شلیک نمی‌کردم یا هوایی می‌زدم. همچنین وقتی درگیری ایجاد می‌شد، برای انقلابیون دعا می‌کردم که زودتر خود را در خانه‌ای بیندازند و بتوانند فرار کنند. مافوق‌ها می‌گفتند نمی‌بینی فرار می‌کند؟ می‌گفتم، نه و خطر را به‌جان می‌خریدم تا مبادا ضربه‌ای به مردم بزنم. گاهی افرادی که به‌کل به همه نیروهای ارتش بدبین بودند، می‌آمدند مقابل پادگان و شروع به ناسزاگفتن می‌کردند و من به‌جای تیراندازی به آن‌ها، یادآوری می‌کردم که کمی احتیاط کنید و حواستان جمع باشد؛ چراکه ما دستور تیر داریم. درحالی‌که سایر سربازان، حتی اگر عکس امام(ره) را روی طلق موتور انقلابیون می‌دیدند، با ته تفنگ آن را می‌شکستند. برخی که مشخص بود حرفشان از سر ناآگاهی است، می‌گفتند «حتی اگر پدرومادرمان را هم در تظاهرات ببینیم، تیراندازی می‌کنیم». یکی از سربازان که از دوستانم بود، هروقت می‌گفت «جاویدشاه»، پاسخ می‌دادم «درود بر خمینی».

 

101145.jpg

 

حتی روزنامه دور ساندویچ را هم از ما می‌گرفتند

آقای قربانی در توضیح شرایط خفقان حاکم بر آن دوران، می‌گوید: یک روز پسرعمه‌ام آمده بود و درحالی‌که سه سرباز در یک سالن کوچک بر ما نظارت داشتند، به‌خاطر اینکه می‌دانست حامی امام(ره) هستم، پیشنهاد داد چند سرهنگ را بکشم و فرار کنم. به او گفتم، این‌طور نگو، الان می‌شنوند و متوجه می‌شوند من انقلابی هستم. او هم تعجب کرد و ناراحت شد که چرا این‌طور می‌گویم. همچنین یکی از همشهریانم که تلفنی تماس گرفته بود تا حالم را بپرسد، همین پیشنهاد را پشت تلفن تکرار کرد اما به طریقی رد گم کردم و گفتم هرکه «مرگ بر شاه» بگوید، ما با او برخورد می‌کنیم. او هم چون من و خانواده‌ام را می‌شناخت و با عقایدمان آشنا بود، از من دلخور شد و تصور کرد من طرف‌دار شاه شده‌ام. درمجموع، شرایط بسیار سخت و طاقت‌فرسایی بود؛ خفقان به‌حدی بود که حتی اگر سربازی از بیرون پادگان، ساندویچ گرفته بود، روزنامه دور آن را می‌گرفتند تا مبادا خبری از بیرون به داخل درز کند.

 

به آدمکش‌ها ارتقای درجه می‌دادند

وی حضورنیافتنش در کشتار مردم در روز ۱۷شهریور را لطف خدا می‌داند و می‌گوید: خواست خدا بود که پیش‌از آن تاریخ، مرا به ماموریت ۱۵روزه برای حفاظت از اردوگاه قوچک در اطراف تهران فرستادند به‌طوری‌که در آن جنایت هولناک حضور نداشتم؛ اما وقتی برگشتم و تعاریف کشتار وحشیانه آن روز را شنیدم و اینکه اجساد شهدا را با تریلر و کامیون جابه‌جا می‌کردند، خیلی متاثر شدم. این درحالی بود که فرمانده تیم تیراندازان به‌خاطر آدمکشی آن روز، تشویق شد و برخی سربازان نیز که همکاری داشتند، ارتقای درجه پیدا کردند؛ ازجمله سرباز پژوتن که از بی‌انضباط‌ترین سربازان بود. خودش برایم تعریف کرد که به‌محض اینکه فرمانده دستور تیر داد، من سه نفر را پشت‌سرهم زدم که در جدول کنار خیابان افتادند. می‌گفت طی واقعه ۱۷شهریور تعدادی از مردم بی گناه را به شهادت رسانده است!

 

فرار شاه و ناراحتی نظامیان

آقای قربانی در ادامه، روزهای فرار شاه و اوج‌گیری فعالیت‌های انقلابی را این‌گونه روایت می‌کند: وقتی شاه با همسر و همراهانش فرار کرد، صدای شور و شادی مردم از همه‌جا به گوش می‌رسید اما سربازان حامی طاغوت، ناراحت و نگران بودند و حتی یکی از آن‌ها می‌گفت «اگر شاه برگردد، تک‌پسرم را جلوی پایش قربانی می‌کنم». فرماندهی ما را از خیابان‌ها جمع کرد و به کلانتری‌ها فراخواند؛ چراکه باتوجه‌به حضور یکپارچه و قدرتمند مردم، کاری از ما در خیابان برنمی‌آمد. هنگام ورود به کلانتری، دیدم همه سربازان ناراحت و گریان وارد می‌شوند اما من که ته دلم خوش‌حال بودم، اشکم درنمی‌آمد؛ بنابراین برای اینکه متوجه شادی من نشوند، پیش‌از ورود به کلانتری، با آب، چشمانم را خیس کردم تا فکر کنند من هم از ناراحتی گریه کرده‌ام. وارد که شدم، دیدم همان دوستم که حامی رژیم بود، از شدت گریه صورتش سرخ شده است. گفتم «مگر پدربزرگت مرده که این‌طور گریه می‌کنی؟» گفت «اگر هرکس دیگری بود، الان لو می‌دادم».

 

اشک و لبخند در روز ورود امام(ره) به میهن

وی اضافه می‌کند: در روزهای آخر که داخل کلانتری بودیم، فرماندهان از هر ترفندی برای حفظ روحیه و وفادارماندن سربازان استفاده می‌کردند اما چندان موثر نبود. در آستانه بازگشت امام‌خمینی(ره) به ایران که بختیار فرودگاه را بسته بود، به ما ۴۸ساعت برای حضور در فرودگاه مهرآباد ماموریت دادند و آنجا تنها زمانی بود که توانستیم به‌اصطلاح ریش بگذاریم و تا قبل آن، هر روز موظف به اصلاح با تیغ بودیم.

در ارتش، نیروی زمینی و هوایی ارتش همراه مردم بودند و فقط گارد جاویدان حامی رژیم بود. هواپیمای امام(ره) بنا بود ۹صبح بنشیند. نیروی هوایی دوسه هواپیما را فرود آورد یا پرواز داد تا مشخص نشود کدام هواپیمای امام(ره) است که مبادا ازسوی رژیم تیراندازی شود. مردم هم بالنی منقش به تصویر امام(ره) روی فرودگاه فرستاده بودند اما سربازان می‌گفتند ما نمی‌گذاریم هواپیمای امام بنشیند. ما هم می‌گفتیم نه نمی‌توانید؛ هستند افرادی که جلوی شما بایستند.

 

تظاهر به خلاف عقیده‌مان و تحمل جسارت طاغوتیان دردناک بود

بغض و اشک امانش نمی‌دهد و پس‌از مکثی چنددقیقه‌ای ادامه می‌دهد: خیلی سخت بود تحمل چنین شرایطی که حامیان رژیم هرچه دلشان می‌خواست درباره امام(ره) بگویند و هر کار دلشان خواست انجام دهند ولی ما نتوانیم حتی نام امام(ره) را بر زبان بیاوریم یا پاسخ آن‌ها را بدهیم. وقتی می‌خواستیم سوار ماشین ارتش شویم، عکس شاه مقابلمان بود و باید احترام می‌گذاشتیم اما وقتی عکس امام را پاره می‌کردند، هیچ اعتراضی نمی‌توانستیم داشته باشیم. اطراف فرودگاه، تجمع مردم زیاد بود و همه یکپارچه فریاد می‌زدند «مرگ بر شاه، درود بر خمینی»، «وای به‌ حالت بختیار، اگر خمینی دیر بیاد»، «به‌گفته خمینی، شاه فراری شده سوار گاری شده» و «ما می‌گیم شاه نمی‌خایم، نخست‌وزیر عوض می‌شه»، اما آشوب به‌پا نمی‌کردند. در این میان، عده‌ای اراذل‌واوباش که ازسوی رژیم برای ایجاد اغتشاش اجیر شده بودند، که با لباس شخصی به‌جان مردم افتاده بودند.

 

فرمانده پادگان با هلی‌کوپتر فرار کرد

به‌گفته آقای قربانی، از ۱۲ تا ۲۲بهمن همه تلاش ارتش برای حفظ پادگان‌ها بود؛ چراکه فرار سربازها از پادگان‌ها و کشتار فرماندهان روبه‌افزایش بود و با اینکه پیشرفت انقلاب و زوال رژیم طاغوت کاملا روشن بود، هنوز هم سربازان حامی رژیم، «جاوید شاه» می‌گفتند. روز ۱۹بهمن هم‌زمان با رژه باشکوه افسران نیروی هوایی، تا ۴۸ساعت فرمان «آماده‌باش» صادر می‌شود. کم‌کم خبر فتح نهادهای مختلف و پادگان‌ها از گوشه‌وکنار به گوش می‌رسد و فقط تیپ۳ رضاپور می‌ماند که سقوط کند؛ «روز ۲۰بهمن مشخص کردند هریک از سربازان داخل پادگان کدام قسمت پادگان بایستد و هر کداممان هم صد تیر داشتیم. تیمسار سلیمی، فرمانده پادگان هم با هلی‌کوپتر فرار کرد. صبح ۲۱بهمن، کوکتل‌مولوتوف‌ها بی‌امان بر سرمان می‌ریخت و صدای «ا...‌اکبر» مردم از ۲۰۰متری پادگان شنیده می‌شد. بازهم اشک و بغض مانع ادامه صحبتش می‌شود و به‌سختی می‌گوید: آن روز شاید حداقل ۱۰بار شهادتین خواندم و به خدا گفتم «خدایا، ما در لباس سربازی شاه هستیم، مردم که نمی‌دانند در دل ما چه می‌گذرد؛ پس حق دارند تیراندازی کنند. تو خودت سرنوشت ما را به‌خیر رقم بزن. در این میان، گاهی تیر هوایی می‌زدم و وقتی مافوق می‌پرسید چرا؟ می‌گفتم برای اینکه مردم جلو نیایند. می‌گفت نه، بگذار بیایند ما می‌کشیمشان. پست من خدمه تیربار بود. بعداز تیرخوردن تیربارچی، مردم جلوتر آمدند. مافوقم گفت «تیربار را بردار وگرنه به خودت شلیک می‌کنم». گفتم «نمی‌شود برداشت، به‌محض اینکه دیده شوم، تیر می‌خورم». بعد هم بدون اینکه چیزی بگوید، عقب‌نشینی کرد و رفت و من و همان سرباز تبریزی ماندیم.

 

هم از سمت گارد به ما شلیک می‌شد و هم از سمت مردم!

این سرباز گارد شاهنشاهی ادامه می‌دهد: در این بین یک نفر با لباس شخصی وارد خانه کنار پادگان شد، اسلحه‌ای از روی زمین برداشت و خواست شلیک کند اما گفتم ما با اینکه می‌توانستیم، به شما شلیک نکردیم؛ پس تو هم نکن؛ بنابراین اسلحه‌هایمان را گرفت اما دوستم سرنیزه‌اش را تحویل نداد زیرا هنوز امیدوار بود و می‌گفت «اگر تحویل دهم، فرمانده مرا زنده نمی‌گذارد». گفتم خیالت راحت، فرمانده را هم مردم می‌کشند. باتوجه‌به اینکه جمعیت آن روز شامل کمونیست‌ها، چریک‌های فلسطینی و ملت انقلابی بود، یکی از کمونیست‌ها می‌خواست ما را بکشد اما همان فردِ لباس‌شخصی مانع شد. بعد هم گفتند «شما بیایید با ما علیه سایر سربازان و نیروهای رژیم مبارزه کنید» که گفتیم، ما تیراندازی یاد نداریم و تازه از آموزشی آمده‌ایم. نشانی اسلحه‌خانه را خواستند که دادیم. باتوجه‌به اینکه هم از سمت گارد و هم از سمت مردم به ما شلیک می‌شد، به دوستم گفتم بیا از پادگان خارج شویم. بیرون که رفتیم، با شرکتی که قبل‌از سربازی در آن مشغول کار بودم، تماس گرفتم و خواستم به خانه‌مان خبر دهند که من زنده هستم.

 

حمله درجه‌داران گارد به نیروی هوایی

اخبار را از رادیو پیگیری می‌کردیم و چشم‌انتظار پیروزی انقلاب بودیم تا اینکه اعلام شد «تیپ۳ رضاپور هم سقوط کرد» و ما خیالمان راحت شد. شب ۲۲بهمن، درجه‌داران گارد شاهنشاهی به پادگان نیروی هوایی حمله کرده و آن را محاصره می‌کنند. مردم که خبردار می‌شوند، بلافاصله با دیوار عظیمی گارد را محاصره می‌کنند و درجه‌داران به نیروی هوایی پناهنده می‌شوند. نیروی هوایی هم درِ اسلحه‌خانه را به روی مردم باز می‌کند و درجه‌داران از بین می‌روند.

 

از دیدن مفاتیح در ساک سرباز گارد، تعجب می‌کردند

آقای قربانی خاطرنشان می‌کند: روز ۲۲بهمن هنوز تهران بودم که انقلاب اسلامی پیروز شد و بعداز آن‌همه رنج و خفقان، نفسی راحت کشیدیم. قم که رسیدم، در عوض همه آن رنج‌های مدت سربازی‌ام در گارد، امام(ره) را در مدرسه فیضیه از نزدیک دیدم و بعد هم به شهر ری و مشهد آمدم. بین راه، نیروهای انقلاب وسایل مسافران را تفتیش می‌کردند و وقتی در ساک من، مفاتیح می‌دیدند، تعجب می‌کردند؛ چراکه لباس سربازی شاه را به تن داشتم. فقط هشت ماه از دوران خدمتم در زمان طاغوت سپری شده بود؛ بنابراین پس‌از گذشت یک ماه از انقلاب، کسانی که زیر یک‌سال خدمت کرده بودند، برای تکمیل آن فراخوان شدند و من چهار ماه باقی‌مانده را در تیپ۲ آهنین فرح‌آباد گذراندم اما این بار دیگر خفقان و ارعابی نبود و راحت می‌توانستیم با همه حرف بزنیم و ابراز عقیده کنیم.

 

محاکمه آدمکش‌ها

وی اضافه می‌کند: یادم هست هر روز یک جیپ می‌آمد و کسانی را که برای آدمکشی‌هایشان شاهد وجود داشت، برای محاکمه به زندان می‌برد. یک روز پژوتن را هم بردند و چند روز بعد، پدرش به پادگان آمد و گفت «دادگاه پسرم شروع شده است، از شما می‌خواهم طوماری مبنی‌بر بی‌گناهی او امضا کنید». وقتی دیدم هیچ‌کس پاسخی نمی‌دهد، بلند شدم و گفتم پسر شما به‌خاطر آدمکشی حتی درجه گرفته و خودش به قتل‌هایش نزد من اعتراف کرده است.

 

حضور در جنگ تحمیلی

احمد قربانی، این برادر شهید که حالا در آستانه ۶۰سالگی صاحب پنج فرزند و چهار نوه است، یادآور می‌شود: پس‌از سربازی که به مشهد برگشتم، قصد ادامه‌تحصیل در رشته مکانیک داشتم اما باتوجه‌به اینکه وضعیت اقتصادی مناسبی نداشتیم و هنرستان نیز پرخرج و از خانه ما خیلی دور بود، در کنار یکی از بستگان که باطری‌سازی داشت، مشغول کار شدم و آموزش دیدم. بعد هم در محله پنجتن مغازه زدم و تاکنون که حدود ۴۰سال از آن روزها می‌گذرد، به همین کار مشغول هستم و حتی در زمان جنگ تحمیلی به‌عنوان نیروی خدمات موتوری در چند مرحله و مجموعا ۷ماه ازطرف جهادسازندگی و سپاه به جبهه اعزام شدم.

 

101144.jpg

 

حتی اجازه کار علمی و اختراع نداشتیم

وی خطاب به افرادی که نسبت‌به نبود آزادی‌بیان در جمهوری اسلامی معترض هستند، می‌گوید: شما فکر می‌کنید آزادی نیست؛ چون ممنوعیت آزادی به‌معنای واقعی کلمه را ندیده‌اید. در زمان طاغوت، تنها فساد، فحشا و لهوولعب آزاد بود و ما حتی با خانواده‌مان نمی‌توانستیم درباره عقایدمان صحبت کنیم و جز تحقیر و شکنجه چیزی نمی‌دیدیم. اگر ساک‌دستی‌مان کمی سنگین می‌شد نمی‌توانستیم سوار هواپیما شویم؛ درحالی‌که شاه با هواپیما اسب هم جابه‌جا می‌کرد. کسی حتی نمی‌توانست اختراعی انجام دهد و کار علمی داشته باشد. می‌گفتند «مضر و خطرناک است» ولی حالا هرکس هرچه در دلش دارد، می‌تواند بگوید. زندگی در نظام اسلامی یک نعمت است.

آقای قربانی نسل جوان را به تقویت مطالعات تاریخی و تامل در وقایع آن توصیه می‌کند و می‌گوید: من پیش‌از سربازی، کتاب‌هایی مانند نهج‌البلاغه، مفاتیح‌الجنان، داستان راستان، گناهان کبیره را مطالعه می‌کردم که بسیار در زندگی کمک‌حالم شد.

 

تلخ‌ترین‌ها و شیرین‌ترین‌ها

وی فرار شاه و بازگشت امام(ره)، آزادی خرمشهر و پیروزی جنگ ۳۳روزه لبنان را به‌ترتیب شیرین‌ترین و شهادت انقلابیون به‌ویژه ۱۶۵همافر انقلابی شیرازی، شهادت شهیدان بهشتی و باهنر و فتنه۸۸ را تلخ‌ترین خاطرات خود طی چهار دهه گذشته عنوان کرده و تاکید می‌کند: انقلاب اسلامی برای حاکمیت اسلام شکل گرفته و ما هرچه از دستمان ساخته باشد، برای حفظ آن انجام می‌دهیم.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی