کد خبر : 72430
/ 18:29
مرور سخت‌ترین دوره سربازی درتاریخ ایران و تکرار هر‌روزه دوراهی «فرار» یا «رودررویی با مردم»؛

بکش یا کشته شو!

دوران سربازی را می‌توان «شتری» دانست که جلوی در خانه هر پسری می‌خوابد و خواه‌ناخواه، دوسال از عمر او را با خود همراه می‌کند. حال در‌این‌میان برخی افراد، شیرین‌ترین خاطرات زندگی‌شان را در همین دوسال می‌سازند.

بکش یا کشته شو!

حسین برادران‌فر- دوران سربازی را می‌توان «شتری» دانست که جلوی در خانه هر پسری می‌خوابد و خواه‌ناخواه، دوسال از عمر او را با خود همراه می‌کند. حال در‌این‌میان برخی افراد، شیرین‌ترین خاطرات زندگی‌شان را در همین دوسال می‌سازند و آن را کوله‌باری می‌کنند که تمام عمر به دوش می‌کشند و برخی دیگر، تنها به سپری‌کردن آن کفایت می‌کنند. واژه «سربازی» با سختی‌ گره خورده اما میزان آن در دوره‌های مختلف تاریخ به‌شدت متغیر است. بی‌شک سربازی در دوران صلح را نمی‌توان با «جان‌بازی» دوران دفاع مقدس مقایسه کرد. سربازی در دوران انقلاب را به‌جد می‌توان سخت‌ترین دوره گذراندن این خدمت دانست؛ زمانی که سربازی «اجباری» نامیده می‌شد و بسیاری از جوانان با اینکه دل خوشی از رژیم پهلوی نداشتند، مجبور به گذراندن این دوره بودند. دوره‌ای که هر روز آنان را بر سر دوراهی فرار یا رودررویی با مردم قرار می‌داد و ازآنجاکه فرار از خدمت به قیمت ازدست‌دادن جان بود، بسیاری از سربازان هر روز مجبور به تصمیم‌گیری میان کشتن یا کشته‌شدن قرار می‌گرفتند. این دوراهی سخت را همراه با یکی از سربازهای فراری‌ آن دوران مرور می‌کنیم.

..........................................

 

مأمور سرکوب انقلابیون شدم

غلامحسن سمیعی متولد سال۱۳۳۷ در محله چهاربرج است. او هم‌زمان با سال‌های اوج انقلاب به‌عنوان سرباز، وارد نیروهای گارد جاویدان در تهران می‌شود و در همان زمان، اولین برخورد با انقلابیون را تجربه می‌کند.

در اولین مرخصی (ابتدای سال۱۳۵۶) به‌همراه چندنفر از دوستان، از پادگان به داخل شهر رفته بودیم. هنگام قدم‌زدن در یکی از خیابان‌ها، ۸۰مرد که صورت‌های خود را با چفیه پوشانده بودند، درحالی‌که پاهای خود را محکم به زمین می‌کوبیدند، شعار «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی » سر می‌دادند. بعداز چنددقیقه، تعداد دیگری نیز به آن‌ها پیوسته و شعار دادند. در همین زمان، چندخودرو از ماموران ژاندارمری با باتوم و اسلحه به جان راهپیمایان افتادند. مغازه‌داران و عابرانی که شاهد ماجرا بودند، به حمایت و کمک راهپیمایان رفتند. فرمانده نظامیان با این ‌بهانه‌ که این افراد، اخلالگر و هرج‌ومرج‌طلب هستند، مانع دخالت مردم شد و با همین ترفند، سربازان سوار بر خودرو از محل دور شدند. اولین‌باری بود که با چنین صحنه‌ای روبه‌رو می‌شدم. همین ماجرا اولین جرقه برای پیوستنم به انقلابیون بود. اتفاقا مدتی بعد به‌عنوان پلیس ضد‌شورش، مأمور سرکوب انقلابیون شدم.

 

گلوله به جای گل

غلامحسن سمیعی هم‌زمان با ورود به پلیس ضدشورش، مجبور به حضور در خیابان و مقابله‌با انقلابیون شد اما هیچ‌گاه از اسلحه و زور علیه هم‌وطنانش استفاده نکرد.

همیشه از این می‌ترسیدم که روزی مقابل مردم قرار بگیرم و مجبور شوم به آن‌ها شلیک‌ کنم. خوشبختانه دسته ما زیر‌نظر فرد با‌ایمانی به نام سروان حسینی قرار داشت که باوجودی‌که وابسته به نظام و افسر گارد بود، دل خوشی از رژیم نداشت و به ما می‌گفت: «این‌هایی که انقلاب‌ کردند مثل خواهر وبرادر شما هستند. حواستان باشد به آن‌ها شلیک نکنید. اگر هم مجبور شدید، تیر هوایی بزنید تا فرار کنند. این رژیم رفتنی است. کاری نکنید که شرمنده مردم بشوید.»

یک روز که مرخصی بودم، نزدیک دانشگاه تهران جمعیت زیادی جمع شده بودند. سربازان گارد نیز قصد جلوگیری از ورود آن‌ها به دانشگاه را داشتند. راهپیمایان با صدای بلند شعار می‌دادند: «برادر ارتشی چرا برادرکشی؟» به‌دنبال تکرار این شعار، تعدادی از راهپیمایان که در دستشان گل رز بود، به طرف سربازان گارد حرکت‌ کردند. چند تیر هوایی شلیک شد. یکی از راهپیمایان به‌طرف سربازی که پشت مسلسل نشسته بود، حرکت کرد تا به او گل بدهد. دوسه‌قدم مانده بود که صدای مسلسل بلند شد و جوان غرق در خون به زمین افتاد. به‌دنبال این حادثه، جوان دیگری گل‌به‌دست جلو آمد. مسلسل‌چی، او را نیز هدف قرار داد. نفر سوم جلو آمد؛ او را هم شهید کردند. در این لحظه، موج جمعیت به حرکت درآمد و سربازان گارد ترسیدند و عقب‌نشینی‌ کردند. جنازه سه شهید جوان روی زمین، دسته گل‌های رز و خون زیادی که اطراف جنازه‌ها ریخته بود، صحنه‌ای است که هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد.

 

101079.jpg

 

تیرباران سرباز فراری جلوی چشمان پدرش

هم‌زمان با فرمان امام خمینی(ره) مبنی‌بر فرار سربازان از سربازخانه‌ها و پیوستن به انقلابیون، ارتش مقررات سختی برای سربازان فراری درنظر گرفت تا جرئت فرار را از سربازان بگیرد.

با فرمان امام خمینی(ره) سربازان آرام‌و‌قرار نداشتند و هر روز تعدادی فرار می‌کردند. برای مقابله با این مسئله، تعدادی ساواکی‌ در پادگان‌ها مستقر شدند و هرگونه تحرکی را زیرنظر گرفتند. فرمانده پادگان ما، تیمسار بدره‌ای نیز هر روز صبح در مراسم صبحگاه بعداز کلی تعریف از شاه و حکومت او، فرار سربازان را عین خیانت به میهن، و مجازاتش را مرگ می‌دانست. باوجود‌این، هر شب عده‌ای از سربازان فرار می‌کردند. عده‌ای هم دستگیر می‌شدند و معلوم نبود چه سرنوشتی درانتظار آن‌هاست. در اوج این فرارها و دستگیری‌ها، یکی از والدین، پسر فراری‌اش را به پادگان آورد و معرفی‌ کرد. چنددقیقه بعد به فرمان تیمسار بدره‌ای، همه سربازان در محوطه پادگان صف کشیدند. تیمسار پشت تریبون رفت و بعداز تعریف و تمجید از پدر سرباز فراری به‌خاطر تحویل فرزندش، از او به‌عنوان یک میهن‌پرست و شاه‌دوست تعریف کرد. بعداز سخنرانی تیمسار، پسر جوان را با دستان بسته به میدان آوردند و به فرمان تیمسار، به دیرک پرچم وسط میدان بستند. چند سرباز اسلحه به‌دست نیز روبه‌روی پسر ایستادند. ناگهان فرمان آتش صادر شد و جنازه غرق به خون پسر به زمین افتاد. همه سربازان پادگان که شاهد این اعدام ناجوانمردانه بودند، از تعجب چشمانشان گشاد شده بود. این حادثه آن‌قدر بعید و ناگهانی بود که تا چندروز، همه پادگان را در شوک فروبرد. نمی‌دانم پدر آن پسر چه حالی داشت. این اتفاق برخلاف تصور فرماندهان پادگان، تأثیری عکس روی سربازان گذاشت و حتی آن‌هایی که پیش از این اعتقادی به انقلاب نداشتند، تصمیم به فرار گرفتند.

 

نقشه مسموم‌کردن امام(ره)

غلامحسن سمیعی هم‌زمان با روزهای ورود امام(ره) به‌عنوان سرباز محافظ در فرودگاه مهرآباد حضور پیدا می‌کند و از نقشه شوم قتل امام(ره) آگاه می‌شود.

با اعلام خبر ورود قریب‌الوقوع امام(ره) به میهن، نیروهای گارد برای جلوگیری از ورود ایشان در فرودگاه مهر‌آباد مستقر شدند. من نیز جزو این نیروها بودم. در روزهای اول بهمن، افرادی با لباس شخصی به ما پیوستند. با هیچ‌کس صحبت نمی‌کردند و جلسات خصوصی خود را در یکی از اتاق‌های فرودگاه برگزار می‌کردند. تقریبا همه متوجه شده بودیم که این افراد، نقشه شومی در سر دارند. یکی از بچه‌ها شنیده بود که آن‌ها قصد دارند حضرت امام(ره) را ازطریق غذا یا پوشیدن کفش زهرآلود مسموم کنند. با آگاه‌شدن از این موضوع، من و تعداد دیگری از سربازان با یکدیگر هم‌قسم شدیم که به محض ورود حضرت امام(ره) محافظت از جان ایشان را به عهده بگیریم. اما دوروز قبل از ورود حضرت امام(ره) اکیپ جدید محافظتی در فرودگاه مستقر شد و ما را از فرودگاه بیرون‌ کردند. تلاشمان برای ماندن بی‌اثر بود. روزی که امام وارد فرودگاه مهرآباد شدند، نقشه قتل ایشان توسط یکی از افسران انقلابی‌ گارد به رئیس محافظان اطلاع داده شد و به‌این‌ترتیب ساواکی‌ها نتوانستند نقشه خود را عملی کنند.

 

سرباز فراری هستی؟

با ورود امام به ایران، بسیاری از سربازان از پادگان فرار می‌کنند. غلامحسن سمیعی نیز در همین زمان از پادگان فرار می‌کند. او در مسیر سخت پادگان تا خانه، چندبار با جمله «سرباز فراری هستی؟» مواجه و پس‌از جواب مثبت، با کمک مردم روبه‌رو می‌شود و توسط همان‌ها به سلامت به خانه می‌رسد.

بعداز ورود امام(ره) به ایران، غلبه بیشتر با نیروهای انقلاب بود و مردم هرشب، نقطه‌ای را از دست نیروهای رژیم خارج می‌کردند. در این زمان به دستور تیمسار بدره‌ای، نقشه بمباران شهر قم و محل اقامت حضرت امام کشیده شد. ۱۴توپ۱۴۷ نیز در پادگان فرح‌آباد مستقر شد اما با سرنگونی قطعی رژیم در ۲۲بهمن همه نقشه‌ها به پایان رسید. روز بعداز ورود حضرت امام(ره) به‌همراه ۱۵نفر دیگر از سربازان پادگان فرار کردیم. دورتادور پادگان با چند ردیف سیم خاردار پوشیده شده و کنترل پادگان ما هنوز با ساواکی‌ها بود. نیمه شب که فرارسید، گروه ما آماده فرار شد. تک‌تک به‌طرف دیوار پادگان حرکت کردیم. ناگهان صدای آژیر و تیر هوایی بلند شد. با سرعت از دیوار پایین آمدم. خودم را به سیم خاردار رساندم. از سیم خاردار ردیف اول و دوم گذشتم. به سیم خاردار آخری که رسیدم، آن‌طرف سیم خاردار خانه‌های سازمانی نظامیان ارتش بود. از سیم خاردار بالا رفتم. موقع پایین‌آمدن شلوارم گیر کرد. هرچه تلاش‌ کردم، نتوانستم خودم را نجات بدهم. دیگر ناامید شده بودم. اگر گیر ساواکی‌ها می افتادم، بدجوری شکنجه می‌شدم؛ شاید هم اعدامم می‌کردند. در این لحظه، فردی که لباس نظامی به تن داشت، به طرفم آمد. با خودم گفتم: کارم تمام شد. از من پرسید: «سرباز فراری هستی؟» گفتم: «بله.» فورا دست‌به‌کار شد و هر طوری بود، من را از لابه‌لای سیم‌های خاردار نجات داد. با هم به خانه‌اش رفتیم. از من خواست به حمام بروم و لباس‌هایم را عوض‌ کنم. شام مفصلی خوردم و بعد‌از یک ساعت راه افتادم. در تاریکی شب به کانال فاضلاب برخوردم. تنها راه عبور، لوله روی‌ کانال بود. هوا سرد بود و باران شدیدی می‌آمد. کانال هم پر آب شده بود. خودم را به لوله چسباندم تا از عرض چندمتری کانال بگذرم. بین راه به‌علت سردی، دست‌هایم باز شد و به داخل کانال افتادم. بعداز گذشت مسیری چندکیلومتری به قسمتی از کانال که پنجره داشت، رسیدم. با حالتی نیمه‌جان خودم را بالا کشیدم و وارد خیابان شدم. خیسی و سرما بدنم را کرخت کرده بود و نای راه‌رفتن نداشتم. خودرویی جلوی پایم ترمز زد و راننده گفت: «سرباز فراری هستی؟» با ترس‌و‌لرز گفتم: «بله.» پایین آمدند و من را سوار ماشین کردند. همراه راننده پالتویش را درآورد و روی من انداخت. بعداز یک ساعت به محلی سالن‌مانند رسیدیم. وارد که شدم، با تعداد زیادی از سربازان فراری روبه‌رو شدم. سه‌نفر دیگر از بچه‌هایی هم که با هم از پادگان فرار کرده بودیم، آنجا بودند. از آن ۱۵نفر، ۱۱نفر دستگیر شده بودند و یک نفر هم تیر خورده بود. شب را در همان مکان گذراندم. صبح روز بعد مسئول سالن به ما گفت: هر وسیله‌ای برای رفتن به خانه لازم دارید، بردارید. در بخشی از سالن لباس چیده بودند. در گوشه دیگر روی میز به‌اندازه یک کیسه پول ریخته بودند. سربازان بعد‌از تحویل لباس به آنجا می‌رفتند و پول مورد‌نیاز خود را بر‌می‌داشتند. بعد از آن نیز همه سوار ماشین و در مسیر جاده منتهی به شهر خودمان پیاده شدیم. از آنجا نیز هر کس سوار اتوبوس یا هر ماشین دیگر شده و به طرف شهر خود حرکت می‌کرد. بین راه، چند خودرو عوض کردم و بعد‌از پنج‌شبانه‌روز سرانجام به مشهد رسیدم. در ترمینال سیدی پیاده شدم. به‌دنبال خودرویی برای رفتن به خانه می‌گشتم که ناگهان ماشینی جلوی پایم ترمز زد. سوار شدم. یکی از کسانی که در ماشین بود، پرسید: «سرباز فراری هستی؟» گفتم: «بله؛ از تهران آمده‌ام؛ حالا هم می‌خواهم بروم خانه‌مان در چهاربرج.» راننده گفت: «ما مامور رساندن سربازان فراری به خانه‌هایشان هستیم. امشب که دیروقت است، پیش ما بمان؛ فردا تو را به چهاربرج می‌بریم.»

 

گفته بودند شهید شدم

غلامحسن بعد‌از پنج‌روز به مشهد می‌رسد. در مشهد اما همه فکر می‌کنند که او شهید شده است.

صبح روز بعد به‌همراه آن‌ها به طرف چهاربرج حرکت کردم. وارد میدان محله که شدم، چند نفر از اهالی که از دیدنم تعجب کرده بودند، با تعجب گفتند: «این پسر حاج‌صفر است. او نمرده. زنده است.» پدرم درحال گریه به من گفت: «به ما خبر دادند که تو مُرده‌ای. دیگر از آمدنت ناامید شده بودیم.» چند روز بعد از آمدن به مشهد، به تهران رفتم و خودم را معرفی کردم و با فرمان حضرت امام(ره) از سربازی معاف شدم.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی