کد خبر : 71889
/ 21:09
گفتگو با علیرضا یوسفی فرمانده سابق تخریب لشکر۲۱ امام‌رضا(ع) به‌بهانه سالگرد عملیات کربلای۵؛

از هر وجب خاکمان دفاع کردیم

اگرچه قصه عروج شهدای غواص کربلای۴ سه‌ دهه دل‌ها را سوزاند، همان زمان به فاصله دو هفته بهترین برنامه‌ریزی برای حمله و غافل گیری بعثی‌ها صورت گرفت که در این بین، نمی‌توان از تدبیر مرحوم آیت ا... ‌هاشمی‌رفسنجانی که فرمانده کل قوای ایران در آن ایام بودند، یاد نکرد.

از هر وجب خاکمان دفاع کردیم

حمیده وحیدی- کربلای۵، ضربه نهایی جنگ به قدرت‌هایی بود که ۶سال در پشت صدام ایستادند اما نتوانستند یک وجب از خاک ایران را بگیرند. بعداز کربلای۵، استکبار جهانی تلاش خود را انجام داد تا ایران را مجبور کند قطع‌نامه۵۹۸ را بپذیرد. در این بین، گفتگویی داشتیم با علیرضا یوسفی، جانباز شیمیایی ۷۰درصد که از ناحیه چشم هم آسیب شدیدی دیده است. او فرمانده تخریب لشکر۲۱ امام‌رضا(ع) بود که از سال۶۱ در تمام عملیات‌ها شرکت داشت.

 

شنیدم که قصه مجروحیت شما به یکی‌دو مرتبه ختم نمی‌شود. حتی همسرتان هم سلول‌های بنیادی چشمشان را به شما پیوند زدند؛ درست است؟

من ۱۷مرتبه مجروح شدم. تقریبا می‌شود گفت، هیچ جای تنم الان سالم نیست. بدنم و به خصوص چشم‌هایم شیمیایی شده است. هر ۱۸ماه یک‌بار پیوند قرنیه دارم. عمل هم با بیهوشی کامل است. بار اول هم از چشم خانمم داوطلبانه سلول بنیادی گرفته شد که آن‌هم قصه مفصلی دارد که این هم ایثارگری همسران جانبازان را می‌رساند. یادم هست همان وقت آقای قالیباف به دیدن هردوی ما آمده بودند و به همسرم گفتند «شما در حین نامردی، مردانگی بزرگی کردید!»

 

می‌دانید که رزمندگان سپاه و ارتش خراسان به خصوص مشهد نقش کلیدی در جنگ هشت‌ساله دفاع‌مقدس داشتند، اما چرا شهرهای دیگری شبیه اصفهان تا این‌حد کار فرهنگی‌شان پررنگ‌تر است؟

ما این مشکل را از همان زمان جنگ داشتیم؛ یعنی کار فرهنگی‌مان خیلی کم است و قدر داشته‌هایمان را نمی‌دانیم. اصفهانی‌ها از ابتدای جنگ هم اتحاد بیشتری نسبت‌به ما داشتند. کوچک‌ترین حرکت مثبتشان را با بازتاب بالایی نشان می‌دادند حتی بعداز جنگ هم این کار را ادامه دادند؛ یعنی رده‌های نظامی آن‌ها خیلی بالاتر از ما بود. اگر دقت کنید، می‌بینید چه حجم بالایی از سردارها را رسانه‌ای کرده‌اند. آن‌ها بیشتر از ما به ایثار و ازخودگذشتگی بها می‌دهند و همین می‌شود که نسل جوان امروز اصلا شهدای شهرش را نمی‌شناسد. بگذارید یک خاطره برایتان تعریف کنم: یک روز هم کلاسی‌های پسرم را در خیابان سوار ماشین کردم. همین‌که توی ماشین نشستند، از من پرسیدند «شما که جبهه بودید، آیا شهید همت را می‌شناسید؟» آن لحظه خیلی دلم گرفت. کمی که گذشت، دوباره سوال کردند «شما شهید باکری را هم می‌شناسید؟» این‌بار به‌جای پاسخ به آن‌ها گفتم، بگذارید من یک سوال از شما بپرسم «آیا شهید میرزایی را می‌شناسید؟» که متاسفانه هیچ‌کدام نمی‌شناختند. نزدیک به یک‌ماه پیش آقای محسن رضایی در صفحه اینستاگرامشان گذاشته بودند «در عملیات میمک، یک بسیجی خراسانی به‌نام شهید حمید صبوری مین جنگی را ابتکار کرد که هیچ‌کسی در دنیا این نوآوری را انجام نداده بود». اگر همین شهید در دیگر استان‌ها بود، مطمئن باشید صدایش تمام ایران را گرفته بود اما امتحانی از چند نفر بپرسید، تا ببینید چه تعداد در این شهر این شهید را می‌شناسند!

 

لطفا کمی از کربلای۵ بگویید. چطور می‌شود که ما در کربلای۴ شکست سختی می‌خوریم اما می‌توانیم یک‌باره به فاصله دو هفته مجددا عملیات کنیم و زمین‌های عراق را بگیریم؟

علت شکست ما در کربلای۴ یک مسئله استراتژیک است که در تمام جنگ‌های دنیا صورت گرفته است. ما اصل غافل گیری را آن‌طورکه بایدوشاید رعایت نکردیم. باوجود اینکه عملیات هم لو رفته بود و گویا منافقین خبرها را به آن‌ها رسانده بودند، اصل غافل گیری بسیار مهم است. بالاخره آن‌ها می‌فهمند وقتی جاده‌ای که در روز شاهد عبور یک ماشین غذا بوده است، یک‌باره هر نیم ساعت نیرو وارد می‌کند؛ پس قرار است خبرهایی شود. ضمن اینکه نیروهای داوطلب در زمستان همیشه بیشتر از تابستان بودند و همین مسئله هم به لورفتن عملیات‌ها کمک بیشتری می‌کرد و ما قبل‌از کربلای۵ هم عملیات‌های دیگری داشتیم که لو رفته باشد. از قدیم هم عراقی‌ها ماهواره و امکانات بی‌سیم قوی‌تری نسبت‌به ما داشتند.

 

چرا نیروهای داوطلب در ایام زمستان بیشتر در جبهه‌ها حضور داشتند؟

با اینکه هوا سرد بود، کارگران، روستاییان و کسبه در این فصل کار کمتری در محل زندگی‌شان داشتند و بیشتر به جبهه می‌آمدند. از آن‌طرف، این افراد حقیقتا نیروهایی دلسوز و زبده بودند؛ بنابراین فرماندهان غالبا عملیات‌ها را در زمستان انجام می‌دادند.

 

اما ۶ سال از جنگ گذشته بود؛ آیا تجربه ما به‌اندازه‌ای نبود که حواسمان به غافل گیری دشمن باشد؟

عملیات خیبر فقط دو سال بعداز جنگ انجام شد و درصورتی رخ داد که ما وقتی ۴۰کیلومتر راه را طی کرده بودیم، تازه عراقی‌ها بیدار شدند. این نشان‌دهنده تدبیر برای اصل غافل گیری بود. یادم هست در والفجر۳ وارد سنگر عراقی‌ها شدم و آن‌ها را درحال خواب دستگیر کردم، اما بالاخره این چیزها در جنگ پیش می‌آید و در کربلای۴ کمی محافظه‌کاری‌ها کمتر شد؛ وگرنه همان نیروها و همان جبهه ۱۵روز بعد توانستند حماسه کربلای۵ را رقم بزند.

 

بعداز آن شکست سخت، روحیه نیروها تضعیف نشده بود؟ یعنی خسته از یک جنگ نابرابر نبودند؟

در اینکه بعثی‌ها همیشه از ما در تجهیزات کامل‌تر بودند، بحثی نیست. همین خمسه‌خمسه را ابتدای جنگ نمی‌دانستیم که چیست. حتی مین نداشتیم. مین‌های آن‌ها را می‌گرفتیم و خودمان استفاده می‌کردیم؛ اما بچه‌های ما روحیه شگفت‌انگیزی داشتند. 

یادم هست فرماندهان بعداز عملیات کربلای۴ نگفتند که قرار است خیلی سریع حمله کنیم اما ازطرفی، به ما اعلام کردند تمرین‌هایمان را ادامه دهیم. آن زمان فضای حزن‌انگیزی در تخریب به وجود آمده بود؛ از یک طرف دوستان زیادی را از دست داده بودیم به‌طوری‌که تقریبا نصف غواصانمان شهید شده بودند. 

ازطرف دیگر، رزمندگان می‌خواستند خون دوستانشان پایمال نشود. در جنگ‌های کلاسیک جهان این‌گونه است که اگر یک طرف تلفات دهد، دیگر کارایی لازم را ندارد اما در جنگ و دوران دفاع‌مقدس، ما کاملا برعکس عمل کردیم؛ اگر جایی خونی ریخته می‌شد، بچه‌ها روحیه حمله و دفاع بیشتری پیدا می‌کردند. حتی ما این فضا را در شهرهایمان هم می‌دیدیم؛ مثلا در کوچه‌ای، هیچ شهیدی وجود نداشت. همین‌که یکی از مردان آن به جبهه می‌رفت، ۵نفر دیگر هم او را همراهی می‌کردند. تلفات آن زمان جوشش خودبه‌خودی داشت. الان هم نگاه کنید، بچه‌هایی که سال‌ها در جنگ ماندند، همان‌هایی بودند که بارها مجروح شدند.

 

کربلای۵ در سال۶۵ ضربه نهایی را به دشمن می‌زند؟

دقیقا همین‌طور بود. ما باتوجه‌به اصل غافل گیری و شرایط موجود در بین نیروهای بعثی به‌شدت صدام را غافل گیر کردیم. این درحالی بود که فرماندهان عراقی آمارهای عجیب و حتی خنده‌داری درباره کربلای۴ منتشر کرده بودند و صدام به خیال اینکه ضربه کاری به ایران زده بود، به‌عنوان تشویقی فرماندهانش را به مرخصی فرستاده بود؛ در این زمان، با تدبیر طوری به آن‌ها حمله کردیم که تازه بعد‌از ۳روز، فرماندهان آن‌ها برگشتند و همین شد که عملیات کربلای۵ مدت‌ها به طول انجامید؛ چراکه مدام بعثی‌ها با هدف پس‌گیری منطقه به ایران پاتک می‌زدند.

 

لشکر۲۱ امام‌رضا(ع) به کدام مناطق حمله کرد؟

سردار قاآنی من را به فرماندهی خواستند. ایشان آن زمان فرمانده لشکر۲۱ امام‌رضا(ع) بودند. قرار بود گردان ما از منطقه «نهر خین» و «جزیره بوارین» عملیات را شروع کند؛ البته قبل‌تر منطقه را کاملا شناسایی کردیم. 

ما کلا ۲۵متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم. خط ۲۵متری را آب گرفته بود. عمق آب به‌اندازه‌ای بود که نه می شد غواصی کرد و نه می‌شد به صورت پیاده راه را طی کرد. به همین دلیل باید انفجارهایی را تدارک می‌دیدیم که در این حین، بچه‌ها مسیر را بپیمایند. 

یکی از اصول مهم جنگ ما همان ابتکاراتی بود که به کار می‌بردیم. برای عراقی‌ها تانک و توپ و خمپاره چیزی نبود، اما ما همان تلاش ۵۰سال پیش را داشتیم؛ پس خیلی از نواقصمان را با خلاقیت حل می‌کردیم. ضمن اینکه برای جان تک‌تک نیروها ارزش زیادی قائل بودیم. 

جدیدا مد شده که می‌گویند «در جنگ، بچه‌ها احساسی عمل می‌کردند و خودشان را روی مین می‌انداختند». درصورتی‌که اصلا این‌طور نبوده است. ما بهترین تخریبچی‌ها را در جنگ داشتیم. شاید تعداد محدودی به‌خاطر ضرورت خودشان را روی مین انداخته باشند، اما این مسئله به‌قدری کم است که در کل هشت سال و رشادت‌ها و مهندسی عظیم جنگ، گفتنی نیست.

 

چرا در کربلای۵، بصره را نگرفتیم؟

کار اصلی عملیات کربلای۵ در شمال پنج‌ضلعی شلمچه بود. عراقی‌ها با کمک طراحان آمریکایی خاک ریزهای هلالی درست کرده بودند که داخلش کاملا مسلح بود. سیم‌های خاردار فرشی یعنی عرض ۵متر با طول نیم‌متری را ساخته بودند که نمی‌توانستی پایت را داخلش بگذاری. 

پس به این فکر کنید باوجود این، بچه‌های ما توانستند وجب‌به‌وجب پیشرفت کنند. تاکید دارم ما نمی‌توانستیم با یک گردان منطقه وسیعی را بگیریم؛ ما وجب‌به‌وجب پیش می‌رفتیم. 

این درحالی بود که تمام دنیا پشت صدام ایستاده بود. شهید ابراهیم شریفی که معروف به «چریک پیر» است و بسیار فرد باتجربه و شجاعی بود، یک‌بار از خط، به عقب فراخوان شد. 

کلا دو کیلومتر راه بیشتر طی نکرد اما همین رفت‌وآمد ایشان باعث شد تا منطقه‌ای که گرفته بودند، توسط عراقی‌ها پس‌گرفته شود. جنگ کربلای۵ واقعا تن‌به‌تن و شدید بود؛ یعنی متربه‌متر پیش می‌رفتیم.

..........................................

 

تدبیر امام(ره) در سال۶۱ آرامش امروز ماست

این روزها در فضاهای مجازی مکررا این سوال پرسیده می‌شود که «چرا حضرت امام(ره) در سال۶۱ قطع‌نامه را نپذیرفتند؟» و افراد بنابه فراخور اطلاعات و آگاهی‌شان پاسخ‌های نادرستی می‌دهند. برخی‌ها هم می‌خواهند حقیقت جنگ را انکار کنند. قطع‌نامه۵۹۸ واقعا به‌نفع ما نبود و هنوز عراقی‌ها در ابتدای دهه شصت در خاک ما بودند. 

آن قطع‌نامه آتش‌بس موقت بود و نشان‌دهنده صلح کامل نبود. ما باید به‌دنبال عراقی‌ها می‌رفتیم تا خاکمان را پس بدهند و می‌دانستیم صدام زیربار نخواهد رفت؛ پس بهترین کار این بود که توان نظامی‌مان را به رخ دنیا بکشیم تا دیگر جرئت تجاوز به ایران را پیدا نکنند. 

همان‌طورکه می‌بینید، از آن سال‌ها تا به امروز هم هیچ‌کس جرئت نکرده به خاک ایران تجاوز کند. در سال۶۱ مناطق زیادی از ما به دست عراقی‌ها افتاده بود. آن‌ها همین‌که فکر می‌کردند ما ضعیف هستیم، مجددا حملاتشان را ادامه می‌دادند. همان‌طورکه بعداز پذیرش قطع‌نامه هم این کار را کردند و به‌پشتیبانی عملیات مرصاد تا پشت اهواز خودشان را رساندند. در کربلای۵ ما توانستیم به آن‌ها بفهمانیم، اگر دیر بجنبند، عراق را خواهیم گرفت. 

بچه‌های کربلای۵ کاملا متفاوت از رزمندگان سال۵۹ بودند. ما تجربه نظامی زیادی کسب کرده بودیم؛ به‌طوری‌که فقط استان خراسان توانسته بود در آن سال‌ها ۱۱یگان را آرایش دهد؛ درصورتی‌که در ابتدای جنگ، یک یگان هم نداشتیم. تدبیر حضرت امام(ره) این روزها برای ما آرامش‌بخش است؛ به‌طوری‌که ایشان برای ما نسخه‌ای از برخورد با قدرت‌های استکبار پیچیده‌اند که اگر به آن عمل می‌کردیم، هیچ‌گاه تا به امروز سر مسئله‌ای شبیه برجام رودست نخورده بودیم.

..........................................

 

آیا هنوز هم خط‌شکن هستیم؟

یک زمانی بر سر خط‌شکن‌بودن بین فرمانده‌ها بحث می‌شد؛ یعنی به‌اندازه‌ای داوطلب برای پیشروی وجود داشت که فرماندهان عالی‌رتبه نمی‌توانستند بین نیروها انتخاب کنند. اکثرا بچه‌های بسیجی بودند که به عشق شهادت می‌آمدند؛ البته این مسئله تنها صرف شهادت‌طلبی نبود. پیشروی به منطقه‌ای ناآشنا که درباره‌اش نمی‌دانی، چیزی نداشت به‌جز شهادت، اسارت و مجروحیت. این روزها جانبازان قطع‌نخاعی را می‌بینیم که ۳۵سال است نمی‌توانند ذره‌ای حرکت کنند. 

گاهی تفاوت بین جوانان امروز و دیروز را به‌راحتی می‌بینم. ای‌کاش می‌دانستیم کسانی که رفتند و خانواده‌هایشان را سال‌ها تنها گذاشتند، برای یک‌وجب خاک جان دادند! گاهی حتی فکر می‌کنم آن جوانان ابتدای جنگ را هم در انتهای آن، دیگر ندیدیم. خط‌شکن‌بودن کار آسانی نیست. باید در میدان جنگ و درمقابل آتش‌ باشی که بدانی مرد عمل کیست. در جنگ، چند چیز مهم وجود داشت؛ ابتدا توکل و توسل بر خدا. یادم هست یک‌بار بعداز انفجار پل در دشت مسطحی در منطقه مهران کاملا در دل عراقی‌ها بودیم. یک‌باره دیدیم کامیونی پراز عراقی‌ درحال عبور است. ما هم بدون هیچ خاکریزی روبه‌روی آن‌ها ایستاده بودیم. 

نمی‌دانید چقدر غیرقابل‌باور است که در آن لحظه، آیه «وَ جعلنا....» از سوره یاسین را خواندیم و عراقی‌ها در جاده مسطح ما را ندیدند. حالا هم اگر جوانان امروز همان توکل بچه‌های قدیم را در جبهه جنگ نرم با دشمن داشته باشند، حتما موفق می‌شوند. ما گوشمان پر است از رجزخوانی‌هایی که دشمنانمان از گذشته تا امروز به شکل‌های مختلف داشتند. زمانی، سلاحشان تفنگ بود و امروز خودشان را در لباس دوست پنهان کرده‌اند. این انقلاب ریشه‌ای به‌نام «خون مظلوم شهیدان» دارد.

 

100280.jpg

 

..........................................

 

  • دیدگاه یک/ حسن طلابیگی؛ جانباز ۷۰درصد: ۱۰روز آب و غذا نخوردم!

 

عملیات کربلای۵ به فاصله دو هفته بعد از عملیات کربلای۴ شروع شد. شنیدم که شما در هر دو عملیات حضور داشتید،درست است ؟

من تخریبچی بودم؛ البته در کربلای۴ تخریبچی‌های زیادی دوره غواصی دیده بودند. قرار بود ابتدا بچه‌های غواص خط‌شکن شوند و سپس دیگران به آن‌ها بپیوندند. همین که غواصان وارد آب شدند، دشمن با چهارلول که آن‌زمان برای انهدام هواپیما استفاده می‌شد، شروع به زدن بچه‌ها کرد. آن‌زمان کل گردان‌های ایران برای عملیات، ۲۰۰گردان بود؛ اما به‌دلیل هوشیار‌شدن دشمن تعداد کمی وارد آب شدند که از گردان یاسین به فرماندهی شهید محدثی‌فر فقط گروهان ستار وارد آب شده و تعدادی از آن‌ها شهید شدند. 

رزمندگان به فاصله دو هفته توانستند کربلای۵ را آغاز کنند و توانستیم مجددا عملیات شکست‌خورده را احیا کنیم. در جنگ آن چیزی که اهمیت دارد، تنها اراده و توکل است. ایران یک کشور بود؛ اما ازآن‌سو استکبار جهانی و غرب به‌وضوح پشت صدام ایستاده بودند. 

جنگ، سال۵۹ شروع شد و ما یکی از بزرگ‌ترین عملیات‌هایمان در این دوران کربلای۵ بود. قصد نداشتیم بصره را تصرف کنیم، بلکه می‌خواستیم مواضعمان را محکم‌تر کرده باشیم. این عملیات به اندازه‌ای اهمیت داشت که صدام و تمام غرب متوجه شدند نمی‌توانند ایران را شکست دهند.

 

شما خودتان در عملیات کربلای۵ مجروح شدید. چه خاطره‌ای از آن زمان دارید؟

در کربلای۵ به‌دلیل انفجار، روده‌هایم پاره شد و سال۶۶ از ناحیه هر دو پا مجروح شدم. بگذارید در همین‌جا هم یادی کنم از فرمانده شهید رضوی که آن‌زمان با شهادت‌طلبی جان من را نجات داد. یکی از کارهای ما تخریبچی‌ها این بود که در کنار بچه‌های اطلاعات‌عملیات برای شناسایی همراه شویم. یک‌بار چهارنفری برای شناسایی رفتیم. یادم هست منطقه‌ای که در آن حضور داشتیم، مسطح نبود. 

مجبور بودیم بدویم. انفجار پیاپی به کنار پایمان برخورد می‌کرد و به‌وسیله آرپیچی مدام می‌زدند. صدای انفجار مهیب قطع نمی‌شد. در یک مرحله که از گودالی پریدم، به زمین خوردم و بدنم تکان نمی‌خورد. درهمین‌حین شهید رضوی که خیلی جلوتر رفته بود، به عقب نگاه کرد و تا من را دید، در میان آن رگبار برگشت. این کار واقعا ایثار می‌خواهد. نمی‌توانید تصور کنید که گلوله مدام از زمین و آسمان ببارد، اما کسی راه رفته را برگردد. او من را به پشت خودش سوار کرد و با سرعت کندتری برگشت. در ظاهرم هیچ چیز دیده نمی‌شد؛ اما وقتی به بیمارستان مشهد رسیدم، تازه فهمیدند که روده‌هایم بر اثر موج انفجار پاره شده است. مدت ۱۰ روز نه غذا خوردم و نه آب.

 

شما بعد از یک‌بار مجروحیت شدید مجددا به جبهه برگشتید و درست چند ماه قبل از پذیرش قطعنامه هر دو پایتان را از دست دادید. هیچ‌وقت در این سال‌ها فکر نکردید ای کاش بر‌نمی‌گشتم؟

این سوال را خیلی‌ها پرسیدند. حتی گفته‌اند تو که وظیفه خودت را انجام داده بودی، چرا مجددا رفتی؛ اما حقیقتا اصلا این‌طور نیست. این‌چیزها معامله با خداست. ما در جریان کربلا می‌بینیم یاران اباعبدا...(ع) می‌گویند «این یک جان هیچ که اگر هفتاد مرتبه هم جانم را بخواهید، خواهم داد»؛ پس همه این‌ها برمی‌گردد به چیزهایی که ما در دلمان داریم و وقتی انسان به این مسئله رسید که راهش درست است، ادامه خواهد داد. آن‌زمان به‌محض اینکه مجروحین خوب می‌شدند، به‌ منطقه برمی‌گشتند. خیلی‌‌وقت‌ها در خود منطقه در بیمارستان‌های صحرایی می‌توانستند مداوا کنند، کلا دوران نقاهتمان را هم در سنگر می‌گذراندیم. دوستانی داشتیم که با پای مصنوعی هم به جبهه آمده بودند.

..........................................

 

  • دیدگاه دو / عباس ذال ؛جانباز دفاع مقدس: «دوویجی» نفس‌گیر بود

 

از شهدا و خدمات «ادوات» کمتر شنیده‌ایم. لطفا کمی دراین‌باره توضیح دهید.

یکی از بخش‌هایی که بعد از جنگ کمتر رسانه‌ای شد، همین ادوات است؛ درصورتی‌که بسیار نقش کلیدی در جنگ داشت. ادوات در سپاه بسیار تکمیل است. بعد از اینکه لشکر‌ها در سپاه ایجاد شد، احساس نیاز شد که ادوات هم شکل بگیرد. اولین‌مرتبه در دوران دفاع مقدس به دستور حاج‌قاسم سلیمانی، فرمانده دلاور و شجاع لشکر۴۱ ثارا... برای حفاظت از رزمندگان کرمانی در مقابل دشمن و انهدام نیروهای بعثی در جنگ پایه‌ریزی شد. در دنیا غالبا وقتی به آتش بیشتری نیاز باشد، توپ‌خانه استفاده می‌شود؛ اما چون ما آن‌زمان تجهیزات لازم را نداشتیم، از مجموعه ادوات استفاده می‌شد. سلاح‌هایی که در ابتدای جنگ در مجموعه ادوات استفاده می‌شد، از همان سلاح‌هایی بود که از دشمن به غنیمت گرفته شده بود و برای پشتیبانی از آتش نزدیک در خط‌های پدافندی و آفندی استفاده می‌کردیم. در انتهای جنگ به نزدیک ۱۸رسته می‌رسیدیم که شامل انواع خمپاره‌ها، دوشیکا، موشک‌ها و...بود.

 

مجموعه ادوات به‌ویژه در کربلای۵ چه نقشی ایفا کرد؟

طبیعتا ادوات در قبل از عملیات هم حضور فعال داشتند؛ چراکه باید شناسایی می‌کردند و هم‌زمان با توجه به ساختار مجموعه جزو آخرین نفرهایی بودیم که منطقه را ترک می‌کردیم. در عملیات کربلای۵ تقریبا منطقه ما دست‌نخورده باقی ماند. قبل از عملیات با توجه به آتشی که وجود داشت، طرح‌ریزی عملیات را انجام دادیم. عملیات کربلای۵ بسیار گسترده و از نظر آتش شدید بود. در جنگ‌ها کمتر دیده‌ا‌م چنین‌آتشی ریخته شود. ما نهایتا یک یا دو روز آتش می‌ریختیم؛ اما در کربلای۵ تا مدت‌ها درگیر بودیم. ما توانستیم پله‌‌پله به شهرک دوویجی عراق برسیم که ۹تیپ عراق در آن زندانی شده بود.

 

درباره دوویجی شنیدیم که جنگ بسیار نفس‌گیری صورت گرفته است.

بله. جنگی که در دوویجی شکل گرفت، واقعا نفس‌گیر بود و از بچه‌های دیده‌بانی تا کسانی که خمپاره می‌زدند، همه درگیر بودند. غالبا نباید در زیر آتش قبضه‌ها را حمل کنیم؛ اما به اندازه‌ای فشار جنگ بالا بود که ما مجبور بودیم زیر آتش دشمن بایستیم. کمتر از ادوات گفته شده است؛ اما شهدای ادوات بی‌شمار هستند. در تمام سطوحی که باید یگان وجود داشته باشد، ادوات حضور دارد. درباره دوویجی کمتر گفته شده است. 

درعملیات کربلای۵ جاهایی بود که عملیات قفل شد و جنگ شدید شبانه‌روزی رخ داد. آقای شمخانی در خاطراتشان کل مطلب را در چند جمله درباره دوویجی گفته‌اند «برای چند روز تمام، توان جمهوری اسلامی دربرابر تمام توان عراق با هم جنگیدند» این تمام توان به تمام امکانات ربط پیدا می‌کند که شاید در مناطق دیگر این‌طور نبوده که پیروز این معرکه جمهوری اسلامی بود. 

شنیدیم حتی خود صدام هم در منطقه بود و می‌دانیم صدام وقتی که کار بالا می‌گرفت و می‌دانست فرماندهان عالی‌رتبه‌اش نمی‌توانند جنگ را پیش ببرند، خودش حاضر می‌شد. شهید محسن امیرکانیان، مسئول دیده‌بانی در دوویجی بود و باوجود اینکه یک دستش در عملیات‌های گذشته قطع شده بود، اما باز هم به‌وسیله موتور هر بار دو دیده‌بان را به خط می‌برد و بر‌می‌گشت؛ یعنی ببینید چه تعدادی از دیده‌بان‌ها شهید می‌شدند که ایشان مدام در رفت‌وآمد بود. روزی که دوویجی سقوط کرد، من را با خودش همراه کرد؛ درحالی‌که آیه ای از قرآن را معنا می‌کرد «تو نیستی که تیر را به هدف می‌زنی» و دیدیم یکی از پل‌‌های فلزی که اصلا نسبت به آن دید کاملی نداشتیم، کاملا از بین رفته است.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی