کد خبر : 71879
/ 18:13
ساعتی با خانواده شهید شلمچه، مهدی سلیمانی در سالگرد سی‌ام؛

همان عقب جبهه هستم

«تابستان سال۱۳۴۵ به‌دنیا آمد و شد چشم‌وچراغ خانه‌مان. اگر زنده بود، تابستان امسال پنجاه‌سالگی را پشت‌سر می‌گذاشت. سه دهه از نبودنش می‌گذرد، اما داغ فراقش هنوز زنده است. اگرچه این گذر بی‌رحم روزگار، سلول‌های خاکستری را فرسوده و خاطرات گذشته را در ذهن کم‌رنگ می‌کند، هرچند سال هم که بگذرد، عطر محبت و مهربانی‌اش، فراموشم نمی‌شود.»

همان عقب جبهه هستم

فاطمه سیرجانی- متن بالا چکیده‌ای است از صحبت‌های مادر سربازِ شهید، مهدی‌ سلیمانی؛ جوانی از جوانان دهه۴۰ محله دریادل که ۲۳دی‌‌ سال۱۳۶۵ در عملیات کربلای۴ در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید؛ همین مناسبت بهانه‌ای شد تا در یکی از روزهای سرد و دلگیر زمستانی، میهمان محفل گرم و صمیمانه خانواده‌اش شویم.

..........................................

 

مهربانیِ ماندگار 

«تابستان سال۱۳۴۵ به‌دنیا آمد. از بچگی بنیه بدنی چندانی نداشت و ضعیف‌الجثه بود. اگر مهدی‌ام الان زنده بود، ۵۰سال را پشت‌سر گذاشته بود. ۳۰سال از رفتنش گذشته و در وانفسای روزگار، ‌خیلی از خاطرات آن روزها از ذهنم رفته است اما مهربانی و دلسوزی‌اش را خوب به‌یاد دارم.»

این‌ها را مادر شهید ‌سلیمانی می‌گوید و درکنار مهربانی، از غیرت و تعصب مهدی یاد می‌‌کند؛ «‌‌درباره خواهرانش بسیار متعصب بود. هر خریدی که آن‌ها داشتند، خودش انجام می‌داد. دوست نداشت آن‌ها برای خرید به کوچه و بازار ‌بروند. برای زنان محله نیز مثل یک برادر، متعصب بود. اگر می‌دید کسی برای زن یا دختری مزاحمتی ایجاد کرده است، ساکت نمی‌نشست و مثل خواهر خودش از آن‌ها حمایت می‌کرد.»

 

عصای دستِ پدر

نوجو‌ان دیروز محله دریادل، مدرک سوم راهنمایی‌‌اش را که می‌گیرد، دیگر درس‌ را ادامه نمی‌دهد.‌ به حجره برنج‌فروشی پدر می‌رود تا کمک‌دستی برای او و کمک‌خرجی برای خانواده باشد‌؛ «‌همان‌طور که گفتم، پسرم مهدی خیلی مهربان و دلسوز بود. پدرش عمده‌فروش برنج در میدان‌بار نوغان بو‌د. مهدی وقتی دید پدرش در مغازه دست ‌تنهاست، برای کمک به مغازه ‌‌رفت. از صبح تا شب در مغازه ‌بود و تقریبا تمام کارهای حساب‌وکتاب آن ‌را انجام می‌داد‌. پدرش سواد چندانی نداشت و فقط در حد یک امضا‌ بود. آن‌طور که می‌شنیدم، او خوب از پس کارهای حجره برآمده بود و پدرش از اینکه او کناردستش بود و حساب‌وکتاب برنج‌فروشی را به‌دست گرفته بود، خیلی راضی بود.»

 

بی‌نوبتی در اجباری

مادر‌ ‌شهید، ماجرای جبهه رفتن مهدی را این‌طور برایمان نقل می‌کند‌: «‌پسر دومم‌ جبهه بود که مهدی هوای جبهه رفتن به سرش زد. پسر اولم، حمید هنوز به جبهه نرفته بود که برادر کوچک‌ترش، محمود، برای رفتن به سربازی اقدام کرد. آن دوران اگر از یک خانواده پسری دوره سربازی را می‌گذراند، پسر دیگر می‌‌توانست تا برگشت برادر سربازش، به اجباری نرود؛ برای همین حمید می‌خواست برادرش که برگشت، برای رفتن به سربازی اقدام کند، اما مهدی از برادر بزرگش خواست اجازه دهد که او کارهای سربازی‌اش را انجام دهد و به جبهه برود‌. ‌این شد که با اینکه هنوز وقت سربازی مهدی نشده بود، خودش را به سپاه معرفی کرد و از این طریق عازم جبهه شد.»

 

رفتنی که قسمت نبود

مهدی از مسجد کردها برای رفتن به جبهه ثبت‌نام می‌کند و برای گذراندن دوره آموزشی به پادگانی در نیشابور می‌رود. پدر شهید درباره ماجرای جبهه رفتن پسرش ‌می‌گو‌ید: «‌او بعد از گذراندن دوره 

چهل‌وپنج‌روزه آموزشی، به مشهد آمد و بعد ‌چند روز استراحت قرار شد به جبهه ‌اعزام شود. روزی که با او به پایگاه نخریسی رفته بودیم، نوجوانان و جوانان زیادی برای اعزام آمده بودند. آن روز تا ظهر ما آنجا بودیم، اما گفتند برنامه اعزام ندارند. همه برگشتند اما مهدی و دو سه نفر دیگر ماندند. آن‌ها اصرار داشتند که همان روز اعزام شو‌ند. قرار شد فردای ‌آن روز با قطار به تهران بروند و از تهران به منطقه اعزام شو‌ند. فردا صبحش عازم تهران شد، اما آنجا هم ‌گفته بودند الان برنامه‌ای برای اعزام ندارند و باید برگردند؛ هر وقت جبهه به نیرو نیاز داشت، خودشان اعلام می‌کنند. گویا رفتن قسمت او نبود. این‌طور شد که او به خانه برگشت ‌و رفتنش تا یکی‌دو ماه به عقب افتاد.»

 

100263.jpg

 

بی‌حلالیت رفت تا منعش نکنم

فاطمه‌خانم صحبت‌های همسرش را پی می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «‌حقیقتا از برگشت‌ مهدی خوشحال بودم. جبهه جنگ است ‌دیگر؛ نقل‌ونبات که پخش نمی‌کنند. از اینکه اعزامش نکرده بودند، قلبا خوشحال بودم، اما این خوشحالی عمری نداشت؛ چون بعد از حدود یک ماه دوباره برای رفتن اقدام کرد و رفت. یکی‌دو باری به منطقه رفت و هربار که می‌آمد، می‌گفت‌: «چون سربازم و مبتدی، من را زیاد جلو نمی‌برند و همان عقب جبهه هستم.» منِ ساده هم باور می‌کردم و خاطرم جمع بود که مهدی در تیررس دشمن نیست. هرچند آخرین‌باری که آمده بود، به همسایه‌ روبه‌رویی‌مان گفته بود این رفتنم، بازگشتی ندارد و تقریبا از همه به‌جز ما حلالیت طلبیده بود. ما بعد از شهادتش، از دوروبری‌ها شنیدیم که از همه حلالیت طلبیده و گفته است که دارد به خط‌ مقدم می‌رود، در‌حالی‌که به ما گفته بود پشت جبهه است و خطری تهدیدش نمی‌کند.»

 

تقدیر الهی

به اینجای داستان که می‌رسد، تُن صدای مادر تغییر ‌کرده و یادآوری خاطرات آن روزها، اندوه‌ دلش را تازه می‌کند‌‌؛ «‌باور شهادت پسرم خیلی سخت بود، اما با تقدیر الهی نمی‌توان جنگید. اتفاقی بود که افتاده بود.‌ ‌سر ظهر بود و تازه سفره را انداخته بودیم تا ناهار بخوریم که زنگ در خانه به‌صدا درآمد. همسرم در را که باز می‌کند، ‌پشت در دو پاسدار را می‌بیند. آن‌ها از او می‌خواهند به کوچه برود تا کمی با هم قدم بزنند.‌ ‌دل توی دلم‌ نبود. می‌دانستم خبری شده است تااینکه حاجی آمد.‌ حرفی نزد. چشمانش سرخ بود. بغضش که ترکید، ‌تا ته ماجرا را خواندم و دانستم چه مصیبتی بر سرمان آمده است.»

 

نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم

پدر شهید در ادامه صحبت‌های همسرش می‌گوید: «‌نمی‌خواستم حرفی بزنم. می‌خواستم مادرش را آهسته‌آهسته آماده شنیدن این خبر کنم، اما همین‌ که چشمم به او افتاد، نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. مصیبتِ بزرگی بود که تحملش از توان ما خارج بود. یک‌ ساعت بعد، خانه از دوست و همسایه، فامیل و آشنا پر شده بود. محشر کبرایی در این خانه برپا شده بود. آن شب تا صبح، درِ این خانه باز بود و خواب به چشمان کسی نیامد.»

 

آخرین لالایی مادرانه

مادر ‌از آخرین دیدار با فرزندش می‌گوید و ‌آخرین تصویری که از مهدی‌اش در ذهن او نقش بسته است؛ «‌صبح فردایش‌ به معراج شهدای امام‌هادی(ع) رفتیم؛ سالنی بزرگ که در آن، تابوت‌های زیادی کنار هم ردیف شده بود. بچه‌ها گشتند تااینکه از میان آن همه تابوت، اسم مهدی را پیدا کردند. پسرم آرام درون تابوت خوابیده بود؛ درست مثل وقتی که آرام و معصوم در گهواره می‌خوابید و من برایش لالایی زمزمه می‌کردم.‌ صورتش مثل ماه می‌درخشید. من فقط به چهره‌اش نگاه کردم. نمی‌خواستم چشمم به تن و بدن مجروحش بیفتد و‌ تا عمر دارم، جگرم کبابِ زخم‌های‌ تن جگرگوشه‌ام شود.»

 

کلید بهشتی 

مادر به‌نقل از یکی از هم‌رزمان شهید، برایمان از آخرین شب حیات مهدی می‌گوید: «‌یکی از هم‌رزمان مهدی ‌چند روز بعد از شهادت او به خانه ما آمد. او از مهربانی مهدی گفت و اینکه شب قبل عملیات تا صبح چشم روی هم نگذاشته. اینکه مدام د‌ر حال آماده و کنترل کردن تجهیزات بوده و شوروحال زیادی برای حمله داشته. هم‌رزمش درباره نحوه شهادت مهدی هم این‌طور برایمان گفت «‌خمپاره که به سنگر ما اصابت کرد، قسمتی از پشت سر و یکی از گوش‌های مهدی را برده بود. ما بلافاصله با خودرو او را به بیمارستان اهواز رساندیم، اما شدت خون‌ریزی آن‌قدر زیاد بود که به بیمارستان نرسید. ما در بیمارستان، تازه متوجه اصابت ترکش به پهلو و شکاف پهلوی او شدیم.»

تا یکی‌دو ماه بعد از خبر شهادت پسرم هنوز باورم نمی‌شد که مهدی دیگر نیاید. مدام او را با همان لباس سربازی در جای‌جای خانه ‌می‌دیدم. مدام مقابل نظرم بود تااینکه یک روز خوابی از او دیدم؛ خوابی که مثل آینه، روشن و شفاف بود برایم. در عالم رویا دیدم که در حرم امام‌هشتم(ع) مقابل ایوان طلا نشسته‌ام. بسیار مغموم و ناراحت بودم. کنار ایوان یک در بزرگ برقی بود. مهدی را دیدم در قامت نوجوان برومند چهارده‌ساله‌ای با کت و شلوار طوسی. پسرم بسیار ‌رشید و زیبا در نظرم آمد. او از آن درِ برقی گذشت. بعد از آن در، در کوچک دیگری بود که قفل داشت. مهدی با کلیدی که در دست داشت، قفل را باز کرد و همین که خواست وارد شود، برگشت و به من نگاهی کرد. چهره ناراحت و افسرده من را که دید، کلید را به طرفم پرت کرد و گفت: «بیا مادر، این مال تو.» پشت دری که مهدی وارد شد، تا چشم کار می‌کرد، سرسبز بود با یک آسمان آبی تمیز. از خواب که بیدار شدم، دلم آرام گرفته بود. رفتن مهدی باورم شده بود. جای خوبش هم. بعد‌ها وقتی خوابم را برای دیگران تعریف کردم، گفتند: «مهدی، کلید بهشت را به تو داده است.»

 

100262.jpg

 

سنگِ تمام اهل محل 

هادی، برادر کوچک‌تر شهید، از سنگ ‌تمامی که اهل محله و کسبه در مراسم ختم برادرش گذاشتند، می‌گوید و اینکه تا روز چهلم، مسجد امام‌جعفرصادق(ع) و تکیه‌ علی‌اکبری‌ها(ع)، سیاه‌پوش و عزادار برادرش بودند؛ «‌مهدی، تنها شهید این کوچه بود و وقتی شهید شد، اهل محل و هیئتی‌ها همه پای کار آمدند تا بهترین مجلس را برای او بگیرند. ‌ما صاحب‌عزا بودیم و در ‌شوک از دست دادن عزیزمان، اما جوانان محل، کوچه ‌را چراغانی کرده و حجله زیبایی برایش بسته بودند. یادم هست مقابل مسجد امام‌جعفرصادق(ع) حوضی گذاشته بودند که فواره‌ای داشت و آبی قرمزرنگ، آن را پر کرده بود با لاله‌های سرخی که روی آب موج می‌زد؛ حوض خونی که تداعی‌کننده خون پاک شهداست. این، کارِ آقای جلائیان‌نامی از اهالی محله بود. تا روز چهلم برادرم، در محله مراسم عزاداری برپا بود. ‌متولی مسجد، مرحوم حاج‌احمد سزا‌واررحمت، مجلس ختم جداگانه‌ای برای برادرم گرفت. حاج‌آقا تبادکانی، امام‌جماعت مسجد، هم مجلسی جداگانه. آقای بختیاری، نماینده آیت‌ا...سیستانی که از همسایه‌ها هستند، نیز مجلس ختمی در مسجد کنار منزلمان‌ گرفتند. بازاریان و کسبه بازار هم انصافا سنگ‌تمام گذاشتند. خلاصه برای برادرم چنان مجلس و مراسمی گرفتند و عزیزش داشتند که باورش برای ما دور از انتظار بود.

..........................................

 

برادرانه‌هایی از زبان هادی برادر کوچک‌تر شهید

تکیه‌گاه برادر 

من دو سالی از مهدی کوچک‌تر هستم. در مقاطع‌ دبستان و راهنمایی چند سالی با هم بودیم. مهدی، پسر جسور و پردلی بود؛ البته جسور نه به معنای زورگو و منفی آن. در مدرسه همیشه پشتم به برادر بزرگ‌ترم گرم بود. از اینکه برادری مثل مهدی دارم، خوشحال بودم و احساس غرور می‌کردم. وقتی هم که درس را کنار گذاشت و در مغازه پدر مشغول شد، بازهم حمایتم می‌کرد. یک‌بار نشد من به پول نیاز داشته باشم و او نه بگوید. بسیار دست‌ودلباز بود. مهدی‌ اهل ورزش بود و کنگ‌فو کار می‌کرد. یک‌سالی هم پیش استاد اسکندری دوره گذرانده بود. من هر وقت به مغازه پدر می‌رفتم، چون آنجا انباری بزرگی داشت، مهدی با من در آن انباری، کنگ‌فو تمرین می‌کرد و همیشه می‌گفت: «برای یک مرد، یادگیری ورزش‌های رزمی لازم است.» آخرین خاطره‌ای که از برادرم در ذهن دارم، روز رفتنش بود. آن روز بعد از خداحافظی با خانواده، سوار موتور او شدیم تا او را به راه‌آهن ببرم.

 

خواهرانه‌هایی به‌نقل از طاهره، خواهر‌ شهید

هدیه‌ای برای مادر

برادرم مهدی بسیار مهربان و دلسوز بود. مادرم یک چرخ خیاطی داشت که گاه برای دوست و آشنا هم خیاطی می‌کرد. مهدی خیلی از این موضوع ناراحت بود و بارها به مادرم گفته بود: «دوست ندارم برای کسی کار کنی. بگو هر چقدر بابت خیاطی به تو می‌دهند، خودم از حقوقم به شما بدهم.» یک‌ روز که موقع ناهار خوردن می‌بیند یکی از خانم‌های همسایه برای اندازه‌گیری لباسش آمده است، بعد رفتن آن خانم، چرخ را برمی‌دارد تا برای همیشه جمعش کند‌.‌ این ماجرا مربوط به چند ماه قبل از شهادت مهدی بود. بعد از آن دیگر مادرم دوست‌ودلش به کار نرفت و سال‌هاست که دیگر چرخش، گوشه خانه افتاده و از آن خاطره‌ای تلخ برجای مانده است.

یک خاطره دیگر از مهربانی و خانواده‌دوست بودن برادرم، این است که ما ماشین لباس‌شویی نداشتیم و مادرم لباس‌ها را در تشت می‌شست. یک روز درِ خانه را می‌زنند. مادر که در را باز می‌کند، چشمش به وانتی می‌افتد که جعبه بزرگی در قسمت بار آن است.‌‌ راننده وانت می‌گوید: «حاج‌خانم! ‌این سفارش‌ شماست، از تهران آورده‌ایم.» بعد‌‌ فهمیدیم که مهدی به دایی‌مان که در تهران ساکن است، سفارش کرده ماشین لباس‌شویی خوبی بخرد و برای مادرمان بفرستد.‌ این کار او، همه را شگفت‌زده کرده بود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی