کد خبر : 71831
/ 18:21
پدربزرگ و قدیمی محله شفیعی از راز جمع صمیمی‌شان می‌گوید؛

جمع خوش ِ۶۰ نفره

حاج‌علی اکبرپور هفتادودوساله معروف به حاج‌علی نکاحی، یکی از ساکنان قدیمی محله شفیعی است. اهالی محله، او را خوب می‌شناسند؛ زیرا در همین محله متولد شده و ازدواج کرده و صاحب ۱۴اولاد شده است. او حالا بیش از ۶۰فرزند، عروس، داماد، نوه و نبیره دارد که به هر بهانه‌ای دورهم جمع می‌شوند.

جمع خوش ِ۶۰ نفره

سمیرا منشادی- این خانواده گرم و صمیمی که از هر فرصت برای با هم بودن استفاده می‌کنند، به‌گفته خودشان، این‌طور نیست که کدورت یا اختلافی بینشان نباشد، اما عمر این قهر و آشتی‌ها شاید به یک روز هم نرسد و دوباره این جمع دورهم می‌آیند تا از کنار هم بودن لذت ببرند اما در همین اوضاع‌واحوال، خانواده‌ اکبرپور برای حفظ این رابطه و انجام صله‌رحم، مثال‌زدنی هستند. حاجی اکبرپور از رمزوراز این صمیمیت می‌گوید.

..........................................

 

سال‌هایی که چوپانی کردم

در همین گلشهر به‌دنیا آمدم. آن دوران مکتب‌خانه‌ای در مهرآباد بود که بی‌بی‌نامی اداره‌اش می‌کرد. همه بچه‌ها پیش او می‌رفتند و کسی به کلاس‌های مدرسه نمی‌رفت؛ چون آن زمان بد می‌دانستند کسی به مدرسه برود. چهار سال، پیشِ او رفتم و درس‌های مقدماتی را آموزش دیدم و بعد از آن، درس را نیمه رها کردم. چون دیگر درس نمی‌خواندم، به خانواده‌ام در کشاورزی و دامداری کمک کردم. آن زمان اینجا روستا بود و پیشه اصلی بیشتر مردم همین کشاورزی و دامداری بود. هجده‌سالم بود که برای دیگران دو سال چوپانی کردم. 

 

روزی که گرگ به گله زد

یکی از خاطره‌هایی که از دوران چوپانی‌ به‌یاد دارم، درباره روزی است که گرگ به گله زد. آن روز هوا مه گرفته بود و صاحب گوسفندان، «فرجی»‌نامی بود؛ گفت: امروز صحرا نرو، اما من برخلاف نظر او گوسفندان را به صحرا بردم. به نزدیکی یک خندق رسیده بودم که گرگی از خندق بیرون آمد. هرچه سروصدا کردم و چوبم را به زمین زدم، گرگ متواری نشد، بلکه به گله زد و یک بره گرفت. وقتی برگشتم، ارباب کلی ملامتم کرد که چرا این کار را کردی.

 

دشت‌بانی برای ارباب

آن دوران چوپانی‌ مثل الان نبود؛ چوپان‌ها لباس و کفش مخصوص می‌پوشیدند و دائم در صحرا بودند، حتی شب‌ها در بیابان و صحرا می‌خوابیدند و ماه‌ها به خانه‌ نمی‌آمدند، از این‌رو مادرم برایم نگران بود و می‌گفت دیگر به‌دنبال چوپانی نرو. آن زمان «اُستاحسین خانی» در همین گلشهر حصیربافی داشت و در کارش خُبره بود و اسم‌ورسمی به‌هم زده بود. والدینم با او صحبت کردند و قرار شد به‌عنوان شاگردش کار کنم. خدا رحمتش کند! فقط کار یادم نداد. در این چند سالی که با او کار کردم، فتوت و جوانمردی را هم به من آموخت و اینکه نباید با ظلم کنار بیایم. بعد مدتی اُستاخانی مسئولیت دشت‌بانیِ(سرپرست کارها بودن) ارباب احمدزاده را قبول کرد. مرا هم همراه خودش برای دشت‌بانی زمین‌های ارباب که در تلگرد و گلشهر بود، بُرد و یک سال هم این شغلم بود.

 

سرمایه‌ام را گذاشتم برای شروع کار حصیربافی

100201.pngسال۴۳، خانی دیگر دنبال دشت‌بانی نرفت و به من هم گفت باید مستقل برای خودت کار کنی. تا کی می‌خواهی برای من کار کنی؟ به همین دلیل برایم لوخ(چوب حصیر) خرید تا دور گلدان ببافم و برای خودم بفروشم. ۳هزار لوخ دورِ گلدان‌ها بافتم. بعد گفت حالا باید به تهران بروی و آن‌ها را بفروشی تا دست‌مایه کارت شود. تا آن زمان به تهران نرفته بودم و هراس داشتم که باید چه‌کار کنم. به هزار زحمت، لاله‌زار را پیدا و بساطم را کنار خیابان پهن کردم اما تا شب حتی یک‌قِران هم نفروختم. یک رهگذر آمد و گفت: «حواست باشد که اینجا تهران است؛ مواظب باش سرت را کلاه نگذارند بنده خدا! اینجا جای تو نیست و نمی‌توانی چیزی بفروشی.» خیلی دلم شکست و به فکر افتادم که چطور دور گلدان‌هایم را بفروشم. به ذهنم رسید که به گلخانه بروم. از پیرمردی که در حال گذر بود، آدرس خواستم. او هم گفت که گلخانه‌های تهران کجاست. خودم را به آنجا رساندم و هزار تا از کالاهایم را فروختم. خیلی خوشحال شدم و تا شب عید همه کالاهایم را فروختم و از این فروش، ۲۵هزار تومان به‌دست آوردم و دست پر به مشهد برگشتم.

 

گرفتن سفارش کار از تهران

بعد از برگشتنم، یک ماشین لوخ از زابل آوردم و در حیاط خانه‌ام خالی کردم. ۱۲کارگر استخدام کردم و با کمک آن‌ها کار را شروع کردم. دیگر این کارم شده بود که دور گلدان و حصیر از تهران سفارش می‌گرفتم و می‌بردم. شهرهای زیادی هستند که حصیربافی دارند، اما به‌جرئت می‌توانم بگویم که مشهد آن هم گلشهر، مرکزیت حصیربافی بوده و هست. الان هم برای تهران، یزد، اصفهان و شیراز کار می‌بافم و اوج کارمان از نوروز به بعد است.

 

ازدواجی به‌دور از تجمل

سال۴۴ خانواده‌ام، همسرم را برایم انتخاب کردند. آن زمان‌ها مراسم‌ ازدواج، تجملاتی نبود و با کمترین هزینه‌ برگزار می‌شد. کل مراسم‌ ازدواج ما هم ۹۰تومان هزینه برداشت. علاوه‌بر آن یک گوسفند، یک مَن آرد، یک مال هیزم نیز برای خرج عروسی به خانه پدر همسرم بردم. اکنون حاصل ازدواجم، ۱۴فرزند است که یکی از آن‌ها شهید شده است.

 

یکشنبه خونین مشهد

زمان اوج‌گیری قیام‌ مردمی بود و روحانی مسجدمان از ظلم‌ستیزی امام‌خمینی می‌گفت و برایمان اعلامیه می‌آورد و ما هم شبانه آن‌ها را در بین مردم توزیع می‌کردیم. هرجا راهپیمایی بود، روحانی‌مان باخبرمان می‌کرد. آن روز هم به ما خبر داد. رفتیم مقابل خانه آیت‌ا...شیرازی و شعار دادیم. بعد هم چند عکس امام را به ما دادند و گفتند مقابل فرمانداری بروید. عکس‌ها را کنار ماشین‌ها چسباندیم و راه افتادیم. فرمانداری شلوغ بود و درگیری شروع شد. همه‌جا صدای تیر بود و مردمی بودند که مثل برگ خزان به زمین می‌ریختند. وقتی برمی‌گشتیم، شاید ۵۰ تا۶۰جفت کفش از وسط چهارراه‌لشکر جمع کردم و به خانه آیت‌‌ا...شیرازی بردم.

 

خاطره‌ای از شهید قویدل

همان روز یکشنبه خونین در حال حرکت از چهارراه‌شهدا به سمت خیابان خسروی بودیم و شهید محمود قویدل که به محمود سلمان معروف بود، جلوی من در حال حرکت بود. در یک لحظه نفهمیدم که تیر از کجا به قفسه سینه شهیدقویدل برخورد کرد و او جلوی چشمانم بر زمین افتاد. با یکی دیگر از دوستانم، او را پشت ماشین فلوکس گذاشتیم و خودمان تظاهرات را ادامه دادیم. فردا خبر شهادت محمود قویدل را شنیدم.

 

یک دورهمی به‌دور از تجمل

آن زمان که ما بچه بودیم، دست‌کم هفته‌ای یک‌بار همه فامیل در خانه یکی از بزرگ‌ترها در ‌نهایت سادگی و به‌دور از تجملات، جمع می‌شدیم تا دیدار‌ها تازه شود و کوچک و بزرگ از حال هم باخبر شویم. حالا اما وضع فرق کرده؛ نه‌تنها از آن رفت‌وآمدهای فامیلی خبری نیست، هزار دلیل برای نرفتن‌ها و قطع صله‌رحم هم وجود دارد. بیشتر وقت‌ها اعضای فامیل بعد از مدت‌های طولانی دورهم جمع می‌شوند و بیشتر وقتشان هم صرف گله‌گذاری از یکدیگر می‌شود. گاهی نیز این دورهم جمع‌شدن‌‌ها آن‌قدر دیر صورت می‌گیرد که در مراسم عزا و عروسی، همدیگر را می‌بینند.

 

دنیا انعکاس رفتار ماست

به این ضرب‌المثل بسیار معتقدم که «به هر دست که بدهی، از همان دست پس می‌گیری». اگر امروز فرزندانم کنارم هستند، به این خاطر است که در گذشته رفتارم را با مادر و پدرم دیده‌اند که چطور آن‌ها را در زمان پیری‌شان دستگیری کردم.

 

به برکت ائمه(ع)، دورهم جمع می‌شویم

بهانه‌های با هم بودن برای ما کم نیست؛ به‌عنوان مثال دوره قرآن، دعای توسل، دعای ندبه، روضه هر ماه همسرم. روشمان هم این است که ابتدا یک ختم صلوات انجام می‌دهیم و بعد هم از هر دری صحبت می‌کنیم اما امان از نسل جوان که دائم سرشان روی گوشی است!

 

100200.jpg

 

هر روز به آن‌ها تلفن می‌کنم

از همان ابتدای زندگی‌ام، سفره‌دار بودم و هیچ‌وقت درِ خانه‌ام بسته نبود. یکی از دلایلی که خانواده ما را دورهم جمع نگه‌داشته است، دوری از تجملات و دوستی بین فرزندانم است. به آن‌ها یاد داده‌ام که هیچ‌جا بهتر از جمع خانوادگی‌ نیست. ما باید این خصلت اشتباه را اصلاح کنیم که بعد از مرگ، فرد عزیز می‌شود. تازمانی‌که زنده هستیم، باید از یکدیگر دستگیری کنیم. گفتم جدایی معنایی ندارد و به هر بهانه‌ای دورهم جمعشان کردم و اگر یک روز یکی از فرزندانم را نبینم، به او تلفن می‌زنم تا از سلامتی‌اش مطمئن شوم.

 

هر روز فرزندانم دور سفره‌ام جمع می‌شوند

یکی از دلایلی که فرزندان بعد از ازدواج از والدینشان دور می‌شوند، این است که خانه‌هایشان دور از آن‌هاست اما فرزندان من در کوچه‌های اطراف من زندگی می‌کنند. این امر سبب شده که هر روز برای ناهار یا شام، دوره سفره‌ام باشند. با آنکه همه فرزندانم ازدواج کرده‌اند و من و همسرم تنها هستیم، یک وعده ناهار یا شام تنها نیستیم و هر روز برای ناهار ۱۰قرص نان می‌خرم اما شب نانی نداریم و باید دوباره بخرم. از صبح ساعت۶ که در خانه را باز می‌کنم و به مغازه‌ می‌آیم، تا ساعت ۱۲شب که فرزندانم به خانه‌هایشان می‌روند، درِ خانه‌ام باز است.

 

ماجرای درخت توت و نوه‌ها

رفت‌وآمد نوه‌ها و نبیره‌هایم، تابستان و زمستان ندارد. آن‌ها هر زمان از روز به خانه‌ام می‌آیند. اگر تابستان باشد، در حیاط بازی می‌کنند و برای خودشان از درخت، توت می‌تکانند و اگر زمستان باشد، در خانه بازی می‌کنند. اینجا یک لحظه بدون صدای آن‌ها نیست. نوه‌هایم آبگوشت را خیلی دوست دارند و همیشه در یخچال برای آن‌ها این خوراکی لذیذ را نگه می‌داریم.

 

همه، کلید خانه را دارند

همه فرزندانم کلید در خانه را دارند و اگر در باز نباشد، خودشان در را باز می‌کنند که البته این اتفاق خیلی نادر روی می‌دهد، زیرا همیشه این در به رویشان باز است. همه کارهای خانه هنگام مهمانی‌ها، مراسم روضه، نذری‌ها، عروسی‌ و دامادی‌ فرزندانم به‌عهده دختران و پسرانم است. آن‌ها تقسیم وظیفه می‌کنند و از قبل و بعد مهمانی، کارها را انجام می‌دهند؛ به‌عنوان مثال حمید پسرم نان صبحانه را هر روز بدون استثنا می‌خرد یا دخترم وجیهه، مجید و حسین پسرانم خریدها را انجام می‌دهد. پخت‌وپزها را هم زهرا، کبری، سمیرا و عروس‌ها انجام می‌دهند.

 

همیشه در خانه‌مان، ترشی و مربا هست

همسری کدبانو دارم که در این سال‌ها در همه کارها یارویاورم بوده و تمام سختی‌ها را در عین صبوری تحمل کرده است. ترشی و مربا همیشه در خانه ما هست و اگر زیر حصیرها را بالا بزنید، دبه‌های شوری، ترشی و مربا را که هنر دست همسرم است، می‌بینید.

 

مرور خاطرات شهید محسن اکبرپور

پسرم محسن متولد سال۴۷ و دومین فرزندم بود. اخلاق و رفتارش با سایر هم‌سالانش فرق می‌کرد. یادم نمی‌آید که به‌خاطر کار بدی تنبیه یا دعوایش کرده باشم. او بسیار مقید و مذهبی بود؛ مثلا اگر بانویی بی‌حجاب یا بدحجاب برای خرید به مغازه‌مان می‌آمد، خانم همسایه را صدا می‌کرد که او جواب مشتری را بدهد و خودش از مغازه بیرون می‌رفت.

او زمان پیروزی انقلاب، ۱۰سال داشت و با من به تظاهرات می‌آمد. یادم می‌آید ۱۰دی۵۷ با اصرار فراوانی که کرد، او را به اتفاق برادرش حسن به تظاهرات بردم. درگیری شدیدی پیش آمد و آن‌ها را بین جمعیت گم کردم. از صبح تا شب به‌دنبال بچه‌ها گشتم و پیدایشان نکردم. روی برگشتن به خانه را هم نداشتم؛ زیرا نمی‌توانستم به مادرشان بگویم که آن‌ها را گم کرده‌ام. با خودم می‌گفتم حتما پسرهایم زیر دست‌وپا مانده‌ یا شهید شده‌اند. شب که برگشتم، دیدم آن‌ها در خانه هستند. نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم. آن‌ها با کمک بازاری‌های بازاررضا با یک ماشین، خودشان را به خانه رسانده بودند.

 

رفت‌وآمد به حسینیه

بعد از انقلاب، محسن دائم به مسجد رفت‌وآمد داشت و در بسیج محله فعالیت می‌کرد. در تهیه و تدارک بودیم که برایش همسری انتخاب کنیم و سروسامانش بدهیم اما روزگار بازی‌های عجیبی دارد.

روزی تلویزیون از جنایت‌هایی که عراقی‌ها در جبهه‌ها انجام می‌دادند و گورهای دسته‌جمعی، تصاویری را نشان می‌داد. پسرم محسن خیلی منقلب شد و گفت: «نمی‌توانم این وضعیت را تحمل کنم. همه این دختران و بانوان، جای مادر و خواهرهایم هستند. چطور اینجا بنشینم و کاری انجام ندهم؟» از فردای آن روز به‌دنبال کارهایش رفت تا به جبهه اعزام شود. به او گفتم حالا که می‌خواهی بروی، برای سربازی‌ات اقدام کن و او هم همین کار را کرد و برای خدمت به نوار مرزی خاش رفت.

 

شهادت محسن

آن‌طور که دوستانش برایمان تعریف کردند، گویا اشرار در سراوان حمله می‌کنند و ماشینی را که پسرم مسئول تیربارش بوده، با آر‌پی‌چی می‌زنند و ماشین چپ می‌کند و اشرار، او را در تاریخ ۵/۵/۶۵ به شهادت می‌رسانند.

یادم می‌آید که کدخدا صدایم کرد به داخل حسینیه و کمی با هم حرف زدیم و از تقدیر و مشیت‌ الهی گفت و بعد گفت که پسرت شهید شده است. من هم گفتم هرچه قسمتش بوده، من راضی‌ام. بعد هم مراسم‌ کفن‌ودفن را انجام دادیم.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی