کد خبر : 71804
/ 19:00
مرحوم آیت ا... رحیمی از همراهی با امام(ره) تا خانه‌دار کردن محرومان؛

همدم بینوایان

عمر آشنایی اهالی جاده سیمان با مرحوم آیت‌ا... علی رحیمی تقریبا به نزدیک نیم‌قرن می‌رسد. روحانی‌ای که دل مردم، آن روز که اصلا کسی آن‌ها را تحویل نمی‌گرفته، به او گرم بوده است.

همدم بینوایان

پیرمردهایی که او را می‌شناسند، می‌گویند هیچ وقت درِ خانه‌اش بسته نبود و سفره احسانش همیشه پهن بود. با چندین‌نفر از ملاکان محدوده صحبت کرده بود تا بگذارند آن‌هایی که از نقاط گوناگون به مشهد مهاجرت کرده‌اند و هیچ سرپناهی ندارند، در زمین‌هایشان خانه بسازند. حتی از جیب خودش هزینه می‌کرد تا ساخت خانه‌ها هرچه زودتر تمام شود. بی‌دلیل نیست که همه بی‌درنگ عنوان می‌کنند که او یکی از عوامل آبادی این محدوده است. حالا حدود ۲۲سالی از رحلت آیت‌ا...رحیمی می‌گذرد و از او تنها مسجد و حسینیه و حوزه علمیه‌ای با نام حضرت‌ابوالفضل(ع) باقی مانده که البته حوزه علمیه بعد‌از فوتش تعطیل شده است. برای آشنایی بیشتر با آن مرحوم، صحبت‌های فرزندش محمد رحیمی را که در گفتگو با شهرآرامحله مطرح کرده است، بخوانید.

..........................................

 

زندگی آیت‌ا...

آیت‌ا... حاج شیخ‌علی رحیمی، معروف به نجفی سال۱۲۹۰ خورشیدی در مشهد به دنیا آمد. او تحصیلات مقدماتی حوزه را در همین شهر و نزد استادانی مانند ادیب‌نیشابوری(ادیب ثانی) و دیگر عالمان وقت آغاز کرد. به‌دلیل استعدادی که در یادگیری علوم دینی داشت، زودتر از بقیه طلبه‌ها مدارج علمی را طی کرد و هم‌زمان، هم درس می‌خواند و هم برخی دروس سطح مقدماتی را تدریس می‌کرد. اوایل دهه۳۰ که حوزه علمیه قم به دست آیت‌ا...بروجردی مجدد رونق پیدا می‌کند، مرحوم پدر هم وارد حوزه علمیه قم می‌شود تا سطوح عالی و خارج فقه را در آن حوزه و زیر‌نظر استادان بنام آن زمان قم فرا‌بگیرد. در آن زمان علمای برجسته‌ای چون امام خمینی(ره) و آیت‌ا...گلپایگانی و دیگر علمای معروف در حوزه قم حضور داشتند و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری دوستی آیت‌ا... رحیمی با این دو نفر و دیگر آیات عظام می‌شود. حدود سال‌های۴۱-۴۲ و در بحبوحه شروع مبارزات امام خمینی(ره) و تبعید ایشان به نجف، آیت‌ا...‌رحیمی هم مقیم این شهر می‌شود. پس‌از حضور در نجف، اجتهاد مرحوم پدرم به تایید علمای وقت می‌رسد؛ اگرچه رساله‌اش تا آخر عمر هرگز چاپ نشد. پس‌از اخراج شیعیان ایرانی از این کشور، پدرم دوباره چندسالی در قم ساکن شد اما بنا به دستور ساواک از قم خارج می‌شود. او بعد از حدود دو‌سه سال اقامت در باخرز به مشهد می‌آید تا مسجد و حسینیه و حوزه علمیه حضرت‌ابوالفضل(ع) را در جاده سیمان تاسیس کند. درنهایت هم باوجود اینکه در جوار حرم مطهر حضرت رضا(ع) منزلی داشت، تا سال‌۱۳۷۳ که درگذشت، در خانه مجاور حوزه علمیه و مسجد زندگی کرد.»

 

رابط امام خمینی(ره) با نجف بود

همان‌طور‌که گفتم حضور هم‌زمان پدرم و امام خمینی(ره) در حوزه علمیه قم سبب شده بود که میان این دو نفر دوستی شکل بگیرد؛ تاجایی‌که او در خاطراتش برایمان تعریف می‌کرد که امام(ره) به مسئول دفترشان، سفارش آقای رحیمی را کرده بودند. سال۱۳۴۲ و حتی چندسال قبل‌تر از آنکه امام خمینی(ره) بنای مخالفت با حکومت محمدرضاشاه پهلوی را بگذارند، مرحوم آیت‌ا...رحیمی به‌عنوان نماینده ایشان بارها به نجف سفر کرده بود و به‌نوعی رابط امام(ره) با علما و حوزه علمیه آنجا بود. پدرم از‌آنجا‌که به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی، امکان خروج از کشور را به‌صورت قانونی نداشت، به گفته خودش به خرمشهر می‌رفته و از آنجا فردی به نام شیخ‌حسن بصری که لنج و قایق داشته است، به لطایف‌الحیلی او را از مرز آبی عبور می‌داده و به عراق می‌برده است. با بالاگرفتن تب فعالیت‌های مبارزاتی و تبعید امام به نجف، او هم به عراق و به تعبیر خودش به تبعید خودخواسته می‌رود.

 

اخراج از عراق و اقامت اجباری در باخرز

حدود اوایل دهه۵۰ دولت عراق تصمیم می‌گیرد شیعیان ایرانی‌تبار را از کشورش اخراج کند. وقتی رهاکردن مردم بیچاره در لب مرزها به پایان می‌رسد، نوبت به عالمان و روحانیونی می‌رسد که یا به‌همراه امام(ره) تبعید شده یا اینکه مانند پدرم، خودشان به عراق آمده بودند. یک روز که پدرم در خانه نشسته بوده، ماموران دولت بعثی عراق وارد منزل می‌شوند و آن مرحوم را دستگیر و ابتدا برای چند‌روزی بازداشت می‌کنند. پس‌از آزادی هم حق اقامت در آن کشور را از او می‌گیرند و پدر را به ایران می‌فرستند. به‌دلیل حضور چند‌ساله و تحصیل در شهر قم، آیت‌ا...رحیمی تصمیم می‌گیرد که در همان شهر دوباره ساکن شود و کرسی درسش را برپا کند. اما هنوز چندماه نگذشته بوده که از ساواک اطلاع می‌دهند که به‌دلیل فعالیت‌های گسترده سیاسی و ارتباط با امام خمینی(ره) شما حق حضور و اقامت در شهرهای بزرگ مانند قم و تهران و مشهد را ندارید و باید از اینجا بروید. چون پدرم مریدان و دوستدارانی در شهر باخرز داشته، تصمیم می‌گیرد که یکی‌دو سال را در این شهر بماند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و زمان این تبعید تمام شود.

 

100164.jpg

 

دوست داشت در محروم‌ترین نقطه شهر سکونت کند

محدودیت حضور در شهرهای بزرگ که برای مرحوم پدرم برداشته می‌شود، بعد سال‌ها دوری از شهر و دیار خود به مشهد می‌آید. خاطرم است که آن زمان، خانه‌ای در جوار حرم مطهر حضرت‌رضا(ع) داشت و به‌راحتی می‌توانست آنجا سکونت کند و یک کرسی درس در حرم برای خودش داشته باشد ولی آیت‌ا...رحیمی ترجیح می‌دهد چنین کاری نکند. حدود سال۵۴-۵۵ جاده سیمان و روستاهایی که در آن مسیر وجود دارد، به آبادیِ امروز نبود و به‌معنای واقعی کلمه بیابان بود. مردمی را هم که در روستاها و محدوده جاده سیمان زندگی می‌کردند، هیچ مسئول و دستگاهی تحویل نمی‌گرفت؛ اصلا انگار وجود نداشتند. پدرم با مشاهده چنین وضعیتی، تصمیم می‌گیرد که برای سکونت به آنجا برود. زمانی هم که علت این کار از ایشان پرسیدند، عنوان کرده که برای رفع محرومیت از مردمی که تا آن روز دیده نشده‌اند، به آنجا می‌رود. به محض حضورش، قطعه‌زمین بزرگی از یکی از ملاکان خریداری و به‌مرور مسجد و حسینیه و حوزه علمیه‌ای بنا می‌کند و به همین واسطه، رفت‌و‌آمد بسیاری از شاگردان پدر به اینجا رقم می‌خورد. از آن مهم‌تر اینکه مردم حضور عالِمی را در محله و روستایشان کاملا حس می‌کنند.

سال۵۷ هم که دوباره آتش مبارزات شعله ور می‌شود، پدرم به همراه آیت‌ا... سیدعبدا...شیرازی، دوست و یار دیرینه‌شان، وظیفه برنامه‌ریزی برای راهپیمایی‌ها را به عهده می‌گیرد و تاجایی‌که یادم هست تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی، دائم در خانه آیت‌ا... شیرازی جلسه داشت و امور مربوط به انقلاب را رتق‌و‌فتق می‌کرد. البته خود ایشان به سبب سن و سال زیاد، در آن زمان چندان توانایی شرکت در راهپیمایی‌ها را نداشت ولی در سخنرانی‌هایی که می‌کرد یا در حین درس‌دادن، از مواضع انقلاب و امام‌خمینی(ره) دفاع و حمایت می‌کرد.

 

مردمی که با درایت آیت‌ا... خانه‌دار شدند

سکونت آیت‌ا... رحیمی در محدوده جمعیتی قرقی فقط به تدریس و اقامه نماز در مسجد و حسینیه حضرت ابوالفضل(ع) محدود نمی‌شد؛ بلکه حضور او و روحیه خیراندیشانه‌ای که داشت، سبب خیر و برکات زیادی بود. یکی از کارهایی که مرحوم پدر تا آخر عمر پیگیر آن بود، واگذاری زمین برای ساخت منزل مسکونی به کسانی بود که به مشهد مهاجرت کرده بودند و جایی برای سکونت نداشتند. همان ابتدای سکونتش در آن منطقه، بیشتر ملاکان و زمین‌داران محدوده را دور هم جمع می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که به‌صورت قسطی بعضی از زمین‌هایشان را به مردم واگذار کنند. البته زمین‌ها به هرکسی واگذار نمی‌شده است. آن‌هایی که از شهرها و روستاهای اطراف و حتی کشورهای هم‌جوار مانند افغانستان به مشهد می‌آمدند و محلی برای سکونت نداشتند، با واسطه به پدرم معرفی می‌شدند و او هم دست‌نوشته‌ای به آن‌ها می‌داد تا به زمین‌دار مد‌نظر بدهند و قطعه‌زمینی دریافت کنند. حتی اگر آن‌ها توانایی ساخت سرپناه را هم برای خودشان نداشتند، بازهم آیت‌ا... یا از جیب خودش هزینه را می‌پرداخت یا اینکه به دوستانش سفارش می‌کرد تا مصالح ساختمانی را دراختیار آن‌ها قرار بدهند و مبلغش را به‌صورت قسطی و مقطعی دریافت کنند. شاید باورتان نشود اما با همین تدبیر پدرم، مردم زیادی به آن منطقه آمدند و ساکن شدند و به‌مرور محدوده‌ای که واقعا بیابان بود و کسی در آن زندگی نمی‌کرد، جمعیت زیادی را به خود دید و آباد شد. همین الان هم کسانی هستند که در همان زمین‌هایی که پدر پیگیری کرد، زندگی می‌کنند. البته این را هم اضافه کنم که آیت‌ا... رحیمی نه‌تنها به محرومان بلکه به طلبه‌های خودش هم زمین می‌داد تا اگر جایی برای سکونت ندارند، خانه‌ای برای خود بسازند. برای نمونه خاطرم است که یکی از مقلدان ایشان که وضع مالی مناسبی داشت، قطعه‌زمینی را در رضاشهر به پدر داده بود که آن را به یکی از شاگردانش بخشید.

 

از مسجدسازی تا تهیه جهیزیه

مرحوم آیت‌ا... رحیمی به قول معروف، دستش دائم به کار خیر بود. جدای از مسجد و حسینیه و حوزه علمیه حضرت‌ابوالفضل(ع)، مسجدهای متعدد دیگری در همین شهر مشهد و جاهای دیگر به‌همت پدرم ساخته شد اما هیچ نامی از ایشان روی یکی از این مسجدها نیست و اصلا کسی نمی‌داند که فلان مسجد با نظر و حمایت مرحوم پدرم بنا شده است. چندسال پیش، کسی به ما مراجعه کرد و گفت که جهیزیه دختر مرا پدر شما داده است. موضوع واقعا برای ما عجیب بود. آن شخص برای ما تعریف کرد که یک روز که آن مرحوم برای انجام کاری به سرخس رفته بوده است، این مرد از او می‌خواهد که عقد دختر و دامادش را جاری کند. وقتی پدرم صیغه عقد را می‌خواند، متوجه می‌شود که عروس جهیزیه‌ای ندارد. برای همین از یک نفر از دوستانش در سرخس درخواست می‌کند که اقلامی را برای این نوعروس تهیه کند و وقتی به مشهد آمد، پولش را به او می‌پردازد.

 

بهتر است به‌جای من، جوان‌ترها مسئولیت‌ها را به‌عهده بگیرند

پس‌از پیروزی انقلاب اسلامی و آرام‌شدن اوضاع کشور، امام‌خمینی(ره) که از دوستان مرحوم پدر بودند، کسی را به‌دنبالشان می‌فرستند و پدرم به تهران می‌رود. در آن دیدار امام(ره) به پدرم پیشنهاد می‌دهند که با‌توجه‌به سوابق سیاسی‌اش از سال۱۳۴۲، مسئولیتی را در کشور قبول کند. اما آیت‌ا... رحیمی پیشنهاد را نمی‌پذیرد و به ایشان می‌گوید که من سن‌و‌سال زیادی دارم و جوان‌های بسیار و شایسته‌تر از من هستند که بتوانند از عهده این مسئولیت‌ها بربیایند. پدر گفته بود که دوست دارد بیشتر به تربیت طلاب و درس‌دادن در حوزه علمیه بپردازد و تا آخر عمر هم به این موضوع پایبند بود.

 

خودش فرزند نوجوانش را به جبهه فرستاد

یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی من از پدرم به سال‌های جنگ برمی‌گردد. یادم است در دوره‌ای، تعداد سربازها و نیروهای حاضر در جبهه‌ها کم شده بود و امام گفته بودند خانواده‌ها اجازه بدهند که پسرهایشان به جنگ بروند یا اینکه زودتر وارد دوره خدمت سربازی شوند. آن زمان، مرحوم آیت‌ا... رحیمی در مسجد گوهرشاد درس خارج فقه داشت و سخنرانی می‌کرد. در یکی از همان سخنرانی‌ها، پیام امام(ره) را به مردم گوشزد و همان درخواست را مجدد مطرح می‌کند. به‌محض اینکه صحبت‌هایش تمام می‌شود و از روی منبر پایین می‌آید، به مسئول دفترش می‌گوید که اسم محمد را برای اعزام به جبهه بنویس؛ درحالی‌که من ۱۶سال بیشتر نداشتم و برادر دیگرم هم در جبهه بود. وقتی موضوع را با من در‌میان گذاشت واقعا خوشحال شدم؛ چون دلم می‌خواست که من هم مثل بقیه به جبهه بروم. از‌آنجا‌که پدر و مادرم نیاز داشتند که دست‌کم یکی از پسرها کنارشان باشد، من و برادرم نوبتی به منطقه می‌رفتیم و این جریان تا آخر جنگ ادامه داشت و هیچ وقت پدرم مانع این کار نشد.

 

100163.jpg

 

سفارش و پارتی‌بازی ممنوع!

از ویژگی‌های بارز اخلاقی مرحوم پدر که من همیشه سرلوحه کارم قرار داده‌ام، این است که به هیچ عنوان اهل سفارش‌کردن و پارتی‌بازی نبود؛ حتی برای بچه‌های خودش. در شاهرود سرباز بودم. امام جمعه وقت سمنان که از شاگردان پدرم بود، وقتی متوجه حضور من شد، یک روز برای دیدن من و جویا‌شدن از احوال پدر به پادگان آمد. آن زمان من در گردان پیاده خدمت می‌کردم. امام جمعه، موضوع را با فرمانده پادگان مطرح کرد و من را به واحد عقیدتی منتقل کردند. برای مرخصی که به مشهد آمدم، جریان را برای مرحوم پدرم تعریف کردم. ایشان کمی عصبانی شد و گفت وقتی به محل خدمتت برگشتی، اولین کاری که می‌کنی، این است که به همان گردان پیاده برمی‌گردی. هرچه من می‌گفتم که من توانایی و لیاقت این کار را دارم، قبول نمی‌کرد. حرفش هم این بود که چون اسمی از من به میان آمده است، دلم نمی‌خواهد بقیه فکر کنند که برای بچه خودم پارتی‌بازی کرده‌ام. حتی با همان شاگردش تماس گرفت و به کاری که کرده بود، اعتراض کرد. پس از اینکه به پادگان برگشتم، بنا به توصیه پدر از قسمت عقیدتی بیرون آمدم و تا پایان سربازی در همان گردان پیاده ماندم.

 

درِ خانه همیشه به روی مردم باز بود

خانه‌ای که ما در جاده سیمان داشتیم، در حدود۵۰۰متر وسعت داشت. پدرم خانه را به دوبخش تقسیم کرده بود؛ یک قسمت از منزل برای خانواده بود که ما در آن زندگی می‌کردیم و بخش دیگر مربوط به مراجعات مردم بود. به یاد نمی‌آورم که درِ خانه ما به روی مردم بسته بوده باشد. از صبح تا شب مردم می‌آمدند، سوال‌ها و مشکلاتشان را در‌میان می‌گذاشتند و می‌رفتند. برای مرحوم پدر هم فرقی نمی‌کرد کسی که رو‌به‌رویش نشسته، کشاورزی است که با همان لباس‌های خاکی از سرِ زمین مستقیم به دیدارشان آمده یا یکی از زمین‌داران و مالکان منطقه. همه را به یک چشم نگاه می‌کرد. حتی خاطرم است که گاهی در همان قسمتی که ما به آن مردانه می‌گفتیم، عده‌ا‌ی می‌آمدند و شب می‌خوابیدند و صبح می‌رفتند.

 

مرا در محروم‌ترین نقطه شهر دفن کنید

مرحوم آیت‌ا... رحیمی در اواخر عمر به‌دلیل قند بالایی که داشت، چشمانش تقریبا نابینا شده بود؛ با‌این‌حال تدریس به طلاب علوم دینی را متوقف نکرد. کتاب درسی را کاملا از حفظ بود و هنگامی‌که می‌خواست درس را شروع کند، می‌گفت که مثلا صفحه چند و خط چندم و سپس اقدام به خواندن آن بخش از کتاب می‌کرد. سال۱۳۷۳ بود که پدرم به‌علت کهولت سن در همان منزل جاده سیمان فوت کرد. خبر رحلت آیت‌ا... که به گوش دوستان و شاگردانشان رسید، خیلی‌ها برای عرض تسلیت آمدند؛ از حوزه علمیه قم و مشهد گرفته تا شیراز و اصفهان. آن زمان به‌دلیل سوابق علمی و سیاسی پدرم، پیشنهاد دادند که او را در حرم مطهر امام‌رضا(ع) به خاک بسپاریم ولی خود ایشان وصیت کرده بود که در یکی از مساجدی که ساخته است، در محروم‌ترین نقطه شهر دفن شود. در‌‌نهایت گروهی از شاگردانش دور هم جمع شدند و پس‌از مشورتی که با هم کردند، به این نتیجه رسیدند که در همین مسجد حضرت ابوالفضل(ع) و حوزه علمیه‌ای که آن مرحوم سال‌ها در آن تدریس کرده بود، به خاک سپرده شود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی