کد خبر : 71793
/ 11:52
علیرضا لبش

تعارف، آمد نیامد دارد

تعارف، آمد نیامد دارد

از قدیم گفته‌اند که تعارف، اومد‌نیومد داره. دوستی دارم که از موجود افسانه‌ای پاگنده چیزی کم ندارد. قد، دو متر و چند سانتی‌متر ناقابل. وزن، صد‌وچند‌کیلوی بی‌مقدار. کمی خجالتی و غیراجتماعی و مهم‌تر از همه این‌ها بیگانه با سنت‌های حسنه ما ایرانی‌ها از‌جمله تعارف.
روزی به خانه دوست دیگری دعوت بودم. از قضای روزگار این رفیق پاگنده خجالتی را در خیابان دیدم. ازآنجایی‌که با خصوصیات جناب عالی‌جانبش آشنا بودم، هرچقدر خواستم خودم را به ندیدنش بزنم، نشد؛ یعنی دیر شده بود و حضرت دوست مرا دیده بود و نمی‌شد آن موجود دومتری را در میان بقیه آدم‌کوتوله‌ها که زیر دست‌وپایش درحال شلنگ‌تخته‌انداختن بودند، نادیده گرفت.
بعد از مقداری چاق‌سلامتی، دوست ما گفت: حالا کجا با این عجله؟
درآمدم که خونه فرشید اینا. اگه دوست داری تو هم بیا.
و این بزرگ‌ترین اشتباهی بود که می‌توانست در مقابل این موجود خجالتی غیر‌قابل‌تعارف از کسی سر بزند.
دوست عظیم و خجالتی ما کمی سرخ شد و گفت: تو که می‌دونی من خجالت می‌کشم خونه کسی که نمی‌شناسم برم، ولی حالا که اصرار می‌کنی، روی تو رو زمین نمی‌ندازم. باشه میام. ببین چه‌جوری آدم رو تو رودروایسی می‌ذاری؟!
من که حالا یک علامت تعجب بالای سرم سبز شده بود و یک علامت سوال توی دهانم، گفتم:
واقعا میای؟
دوست رستم‌صولتمان نگاهی از بالا به پایین، یعنی جایی که من از آنجا گردن می‌کشیدم تا صورتش را ببینم انداخت و گفت: آره. تو که اخلاق منو می‌دونی. من نه با کسی تعارف دارم، نه شوخی.
و این‌طور شد که من با دوست غول‌پیکرم عازم مهمانی دوست ازهمه‌جا‌بی‌خبرم شدم.
پشت در که رسیدیم، زنگ زدم و برای اینکه دوست ازهمه‌جا‌بی‌خبرم شوکه نشود و در این وانفسای گرانی هزینه دوا و درمان زبانم لال سکته ناقص نزند، پشت آیفون گفتم: در رو باز کن، من و اسفندیار پشت دریم.
دوست ازهمه‌جا‌بی‌خبر حالا شکل علامت سوالم پرسید: اسفندیار؟ این دیگه کدوم غول بی‌شاخ‌ودمیه؟ حتما دوباره زیادی تخیل کردی. حالا بیا تو با اون دوست خیالیت.
دوست غول‌پیکر بی‌شاخ‌ودمم اشاره کرد که بی‌خیال. حالا می‌ریم بالا با هم آشنا می‌شیم.
من و دوست پاگنده به خانه دوست ازهمه‌جا بی‌خبر پا گذاشتیم و آن میهمانی به ‌خوبی‌وخوشی تمام شد و دوست پاگنده هیچ‌کدام از تعارفات صاحب‌خانه را بی‌جواب نگذاشت. آخر شب به دوست پاگنده گفتم: بهتر است برویم. دوست از‌همه‌جا بی‌خبر ما اشتباه تاریخی مرا تکرار کرد و گفت: حالا اگه تو می‌خوای بری برو. با اسفندیارخان تازه آشنا شدیم. یه چند وقت دیگه بمونن.
دوست پاگنده خجالتی ما هم دم را غنیمت شمرد و فی‌الفور گفت: دوستان همه می‌دونن که من تعارف ندارم. باشه حالا که خیلی اصرار می‌کنید، اگه امکان داره یه پیژامه به من بدین. جای خوابم رو هم مشخص کنید. فقط من روی کاناپه می‌خوابم، روی تخت نمی‌خوابم. اونجا جای شماست. اگه خیلی اصرار کنید، شاید هم مجبور بشم روی تخت بخوابم.
خلاصه من آن روز دوست پاگنده را در خانه دوست ازهمه‌جا بی‌خبر جا گذاشتم و به خانه برگشتم.
چند روز بعد زنگ زدم تا از میهمان‌نوازی دوست ازهمه‌جا بی‌خبر تشکر کنم. دوست غول‌پیکر تلفن را جواب داد و گفت: رفته بیرون. هر وقت اومد بهش می‌گم که زنگ زده بودی.
پیش خودم گفتم: تعارف این دوست ازهمه‌جا بی‌خبر، بدجوری اومد داشته.

 
کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی