کد خبر : 71771
/ 18:41
سبک زندگی خاص بانوی ورزشکار محله سعدآباد؛

پیاده‌روی نکنم عذاب وجدان می‌گیرم

میانسالی دوره‌ای است که بسیاری از بزرگ‌ترهای ما از جمله پدران و مادارنمان پا در آن گذاشته‌اند. روبه روشدن با این دوران و پذیرفتن آن با توجه به نوع زندگی افراد، ویژگی‌های شخصیتی و ... برای هر فرد متفاوت است.

پیاده‌روی نکنم عذاب وجدان می‌گیرم

کوچک‌زاده - در این میان ممکن است میانسالی برای یک نفر با افزایش بیماری‌های مختلف شروع شود، برای یکی تنهایی به بار بیاورد چون فرزندان خود را عروس و داماد کرده است و یک نفر هم باشد که با میانسالی، تنهایی خود و حتی بیماری کنار آمده باشد و با برنامه‌ریزی درست برای روزهایش، از این دوران بهترین استفاده را ببرد. بدون شک چنین فردی الگویی برای دوستان، قوم و خویش و حتی فرزندان خود است. شهین مظفری متولد سال ۱۳۳۲ از شهروندان محله سعدآباد، همان الگویی است که در این گفتگو بیشتر با سبک زندگی‌اش آشنا می‌شویم. 

..........................................

 

۲۵سال ورزش

۲۵سال است ورزش می‌کنم. خانم مظفری شروع صحبتش همین است. پیادوری می‌کنم؛ ورزشی کم‌خرج، مفید و مختصر. 

او توضیح می‌دهد: شب‌ها ساعت ۸ می‌خوابم و صبح ساعت ۴:۳۰ از خواب بیدار می‌شوم. بعد از خواندن نماز صبح، شروع می‌کنم به خواندن نمازهای قضا. بعد هم برای همسر مرحومم و پدر و مادرم نماز می‌خوانم.

او ادامه می‌دهد: هر روز صبح یک دانه سیب می‌خورم و بعد از خانه بیرون می‌روم. یک کشک یا مقداری آجیل هم در جیبم می‌گذارم و از خانه بیرون می‌روم. در پارک دوستانم را می‌بینم و همراه آن‌ها پیاده‌روی و ورزش می‌کنیم. صبحانه را هم گاهی همراهمان می‌آوریم و گاهی هم می‌رویم حلیم می‌خوریم. 

خانم مظفری می‌خندد و می‌گوید: اگر مهمان هم خانه‌مان بیاید، باز هم صبح به پیاده‌روی می‌روم و برنامه‌ام را کنسل نمی‌کنم. 

پیاده‌روی برای او به عادتی تبدیل شده است که به گفته خودش ترک آن احساس عذاب وجدان در وجودش ایجاد می‌کند. 

 

یک چمدان سیسمونی

خانم مظفری پس از فوت همسر، تنها زندگی می‌کند اما دغدغه‌ای از بابت تنهایی ندارد. چون به قول خودش برای خود کار درست می‌کند و هر روز زندگی‌اش برنامه‌ دارد. می‌گوید: صبح‌ها تا ساعت ۹صبح درگیر ورزش کردن هستم. بخشی از ساعات روز را نیز به مطالعه می‌گذرانم. انرژی خاصی صدایش را قوی‌تر می‌کند و می‌گوید: ما هر سال به نمایشگاه کتاب تهران می‌رویم و کتاب می‌خریم. البته فرزندانم نیز از کتابخانه برایم کتاب به امانت می‌گیرند. 

یکی دیگر از عادت‌های خوب شهروند محله سعدآباد، این است که خیلی زودتر از فرارسیدن اتفاقی مقدمه آن را می‌چیند. مثلا یک چمدان پر از لباس‌های سیسمونی برای دختر کوچکش که به تازگی ازدواج کرده، کنار گذاشته است.

تمام لباس‌ها را نیز یا خودش بافته یا دوخته است. همین برنامه‌ریزی در زندگی یکی از دلایل شادی اوست و اینکه به قول خودش سرش گرم است. 

 

در منزل ما چیزی اسراف نمی‌شود

موضوع مهم دیگر درباره این بانوی پرتلاش، توجه بسیار زیاد او به اسراف‌نکردن است. می‌گوید: در منزل ما چیزی اسراف نمی‌شود. مثلا نان‌های بیات‌شده را جمع می‌کنم و آخر هفته فرزندانم را دعوت می‌کنم و آبگوشت درست می‌کنم تا از نان‌ها استفاده شود. وقتی برنج زیاد می‌آید، با آن آش درست می‌کنم یا ته‌چینش می‌کنم و ته دیگ درست می‌کنم. 

بعد هم می‌گوید: وقتی اسراف نکنی، خدا هم برکت می‌دهد. 

او معتقد است که درست مصرف‌کردن را نباید با خست به خرج دادن اشتباه گرفت. درباره همین موضوع ماجرای جالبی تعریف می‌کند: یکی از مقام‌های بالارتبه چین به مهمانی رفته بود. یک دانه برنج روی میز می‌افتد و او آن را بر می‌دارد و می‌خورد. درباره دلیل کارش می‌پرسند. جواب می‌دهد: چین یک‌میلیارد نفر جمعیت دارد. اگر همه یک دانه برنج اسراف کنند، ببینید چه اسرافی اتفاق می‌افتد. 

 

از مادرم آموختم

او در پاسخ به این پرسش ما که این مدل زندگی‌کردن را از چه کسی یاد گرفته، می‌گوید: مادرم. ما ۱۱ تا بچه بودیم. مادرم هم اسراف‌کار نبودند. مثلا خودشان بافتنی می‌کردند یا برای ما لباس می‌دوختند. 

صحبت درباره مادرش او را به تعریف‌کردن از خاطرات کودکی می‌کشاند. 

متولدشده در میدان شهداست. می‌گوید: یک‌ساله بودم که به‌خاطر شغل پدرم به مینودشت رفتیم. من فرزند بزرگ خانواده بودم و بعد از من مادرم، ۱۰فرزند دیگر به دنیا آورد. بنابراین کمک دست مادرم بود و یادم است که از هفت‌سالگی آشپزی می‌کردم. معمولا مهمان خیلی داشتیم. همیشه سفره ما برای ۲۰نفر پهن می‌شد. 

می‌خندد و تعریف می‌کند: یکی از برادرهای من، عادت داشت هنگام پختن غذاها، لقمه‌ای می‌گرفت و در می‌رفت. من هم کفگیر را داغ می‌کردم و دنبالش می‌کردم. خوب اگر به بچه‌ها رو می‌دادیم، هیچ چیزی برای سفره باقی نمی‌ماند.

بعد هم اضافه می‌کند: تمام کاسه‌های ما همه اسم داشت. برای اینکه بین بچه‌ها دعوا نشود. کنار کاسه اسم‌ها را نوشته بودیم. 

آنچه در کودکی آموخته، رهنمون بزرگ‌سالی‌اش می‌شود. به همین دلیل باور دارد که دوران کودکی‌ و نوجوانی‌اش که با بچه‌داری گذشته سخت نبوده است. می‌گوید: ۱۹سالگی عروس شدم و برای زندگی رفتیم کرج. منتها چون خیلی بچه‌داری کرده بودم، غریبی برایم سخت نبود و به خوبی با شرایط کنار آمدم. 

 

دوست ورزشی، دوست قرآنی و دوست پیاده‌روی 

خانم مظفری هیچ‌گاه از زندگی ناامید نبوده و نیست. می‌خندد و می‌گوید: من چند مدل دوست دارم: دوست ورزشی، دوست قرآنی و دوست پیاده‌روی. بعد از بزرگ‌شدن فرزندانم، ورزش‌رفتن را شروع کردم.

 

۴۰تا گلدان دارم

این خانم سرحال، عاشق گل و گیاه هم هست و ۴۰گلدان دارد. می‌گوید: روی ایوان خانه‌ام، گلدان‌ها را گذاشتم. چندین گلدان گل شمعدانی در رنگ‌های محتلف دارم. سبزی می‌کارم و چندساعت در روز سرم با گل‌هایم گرم است.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی