کد خبر : 71717
/ 19:15
لحظاتی با استاد غلامرضا شکوهی، شاعر نامی مشهد و محله کوثر؛

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

استاد غلامرضا شکوهی، بی‌هیچ حرف و تعریف اضافه‌ای، آشنای دیرین شعر و شاعران خراسان است. کمتر کسی را در این حوزه می‌توان پیدا کرد که طعم شیرین غزلی جانانه را از این شاعر مشهدی نچشیده باشد.

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

شاید فقط باید گفت که «او شاعر است». چندی پیش به خلوت این شاعر شصت‌و‌هفت‌ساله رفتیم و لحظاتی را با او به گفتگو نشستیم. گاهی از برخورد جامعه با فضای شاعرانه گفته‌ایم و گاهی از نگرانی‌های شاعر؛ در گرمای حضور استاد شکوهی و در شنبه‌ای که حسابی سرد بود.

   ..........................................

 

 در سن سیزده‌سالگی یک دیوان حافظ هدیه گرفتم. در راه مدرسه می‏‌خواندم، ناخودآگاه با غزل‏‌هایش خو گرفتم و چون وزنش عروضی است و آهنگ خاصی دارد، در ذهن من نشست و غزل به‌عنوان قالب موردعلاقه‏‌ام، درونم جا گرفت. با اینکه معنی بسیاری از واژه‌‏ها را نمی‌‏فهمیدم مثلا مغنی نوای طرب ساز کن/ به قول و غزل نغمه آغاز کن.

«مغنی» را خیال می‏‌کردم یعنی «چاه‌کن» که بعدها متوجه می‌‏شدم که معنی اصلی‌‏اش چیست؛ بنابراین در ابتدا غزل در ذهن من شکل گرفت؛ طوری‌که در چهارده‌سالگی، تمام حافظ را حفظ بودم و به اطرافم، با همین شعر موزون پاسخ دادم، اشعاری برای مادر، طبیعت و...

 

 پس‌از اینکه با روزنامه‏‌ها و نشریات آشنا شدم، اشعار نیمایی را و به سفارش بزرگان گهگاه اشعار نوپردازان را مثل شعر «کوچه» فریدون مشیری، «در گذرگاه تاریخ» معینی‌کرمانشاهی، «آرش» سیاوش کسرایی و ... می‏‌خواندم. در هفده‌سالگی روزنامه «آفتاب شرق» من را به‌عنوان مسئول صفحه ادبیاتش انتخاب کرد. آنجا بود که خودم به شعر نو  روی آوردم؛ از‌طرفی اکثر شعرهایی که برای صفحه ادب روزنامه فرستاده می‌‏شد، شعر نو بود و بنابراین نزول شعر نو در من بیشتر از شعر کلاسیک بود.

برخی می‌گویند شکوهی سپید کار نمی‏‌کند؛ آیا این جسارت را ندارد؟ اما جواب این است که اگر این افراد سنشان اقتضا کند و به آرشیو سال‌‏های ۴۶ تا ۵۴ روزنامه «آفتاب شرق» دسترسی داشته باشند یا بعضی از نشریات را مثل «صدا»، «رعد» و «فریاد» که خارج‌از خراسان چاپ می‌‏شدند بخوانند، می‌‏‏بینند که من در آن‏‌زمان جز شعر نو و آزاد چیزی ندارم. در همان زمان یک جنگ حیدری نعمتی، بین نوپردازها و کلاسیک‌کارها در گرفت. احمد شاملو از یک طرف با طرافدارانش و دکتر مهدی حمیدی و طرفدارانش نیز از طرف دیگر...

  

من مطالعه می‏‌کردم. مناظرات شاعران را دنبال می‌‏کردم و در کوران مسئله بودم. به این نتیجه رسیدم اگر کسی توانایی داشته باشد که همان مضامین نو را با‌وجود قالب‌‏های دست‌و‌پاگیر، با‌وجود قید و بندهای ردیف و قافیه در شعر کلاسیک بیاورد، به‌طور‌کل شعر کلاسیک قالبی خواهد بود که می‌‏تواند تمام مضامین

 و موضوع های شعر سپید را با خود حمل کند. ضمن اینکه سیاوش کسرایی به‌شدت معتقد بود «کسانی که شعر نو می‏‌سرایند و از شعر کلاسیک اطلاعی ندارند، مردم بیچاره‌‏ای هستند» یعنی حتی لقب شاعر به آن‏‌ها نمی‏‌داد. پایه شعر نو و سپید با هرگونه موج باید کلاسیک باشد. به نظر من شاعرانی که نو و سپید کار می‏‌کنند، دو دسته هستند؛ یک دسته مثل اخوان، شاملو و فروغ، امتحان خودشان در شعر کلاسیک را پس داده‏‌اند و از سرِ ناچاری و ناتوانی به‌سراغ شعر نو نرفته‏‌اند.

از سوی دیگر شما یک بند شعر سپید را از کسی که عاشق شعر است بخواهید بخواند؛ به احتمال زیاد نمی‏‌تواند. شعر سپید به‌علت نداشتن وزن و داشتن زیرآهنگ غیرمملوس، در ذهن نمی‏‌نشیند ولی شعر نئوکلاسیک صرفاً به‌خاطر حضور وزن، زیبایی گوش‌نوازی ایجاد می‏‌کند و هم به‌خاطر مضامین نوی شعر سپید، صددرصد موفق‏‌تر است.

  

غزل امروز خراسان را به‌عنوان تشخص نمی‏‌گویم ولی اگر شما از تمام دست‏‌اندرکاران غزل معاصر مثل محمدعلی بهمنی، علیرضا قزوه و هر کسی که به‌عنوان شاعر معاصر می‏‌شناسید، بپرسید شروع‌کننده غزل نئوکلاسیک کیست، صددرصد جوابی جز من نخواهد داشت. این ماجرا آرام‏‌آرام شروع نشد؛ بلکه از شعر بین‌بین، شعر مابین سبک هندی و عراقی مثل شعر فروغ و یک‏‌باره با کلام بعضی‏‌ها رنگ دیگری گرفت. نمونه‏‌اش، غزلی است از من که سال۱۳۴۸ در «کشکول» اسدا... مبشر چاپ شده است، با مطلع «امشب به تنگ سینه تب آتش است و دود/ بیهوده تارومار شد، این خانه‏‌ تو بود». در‌مورد شعر پست‌مدرن، اصلا ما چیزی به اسم پست‌مدرن نداریم. به قول

یدا... رویایی، مدرن یعنی نو، فراتر از نو نداریم. هنوز ما با شعر نو سروکار داریم، نه با شعر فرامدرن که نمی‌توان هویتی برایش قائل بود.

  

100050.jpg

 

اما چرا کتابی از این غزل‏‌ها چاپ نشد. البته اشعار مذهبی را دیگران در مجموعه‌‏ای به نام «آهی بر باغ آینه» چاپ کرده‌اند اما من صرفا نمی‏‌خواهم کتابی چاپ کنم که تمامش، غزل‏ عاشقانه باشد. از‌طرفی در برخی کارهایم به مضامین اجتماعی پیش و پس انقلاب اسلامی پرداخته‌‏ام. این‌‏ها باید از صافی‏‌های متعدد ذهنی خودم عبور کند؛ یعنی طوری باید باشد که بدانم با مهر سرخ روبه‌رو نمی‏‌شوند؛ ممکن است غزلی که قبل از سال‌۵۷ سروده‌‏ام، اشتباه برداشت شود. ضمن اینکه در سال‌۸۲ قراردادی برای چاپ غزل‏‌هایم بسته‌‏ام. متاسفانه این قرارداد چاپ تا الان به علت دندان‏‌گردی ناشران به عمل نرسیده است و ناشر پیش از اینکه ناشر باشد، کاسب است؛ بنابراین هنوز رفت‌وآمد داریم. و چیزی که از همه مهم‌‏تر است و انگشت روی آن می‏‌گذارم، سهل‏‌انگاری خودم در چاپ مجموعه است. بسیاری از انتشاراتی‏‌ها خواسته‌‏اند که مجموعه‏ من را چاپ کنند ولی به قول گلسرخی «شب که می‏‌آید و می‏‌کوبد باز پشت در را با خودم می‏‌گویم من همین فردا همین فردا کاری خواهم کرد کاری کارستان».

ولی غلامرضا شکوهی هنوز از جایش تکان نخورده است.

پیش‌ از انقلاب هم از‌آنجا‌که خودم مسئول روزنامه‌ای بودم و روزنامه هم تیراژ زیادی داشت، نیازی نمی‏‌دیدم که چاپ کنم.

  

جوان‌مرگی شاعران از لحاظ شعری را از منظر دیگری هم می‌توان دید؛ ما هنرمندان خودساخته داریم و هنرمندان دیگرساخته که دیگران در پرورش آنان دخالت داشته‌اند. افراد خودساخته صددرصد باید راهی نو ایجاد کنند. همان «طرح نو» که حافظ درمی‌اندازد. من وقتی به زمان خودم در گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که شعر ما مخلوطی از سبک‌های هندی، خراسانی و عراقی بود؛ سرآمدان شعر ما -‌اگر بخواهم نام ببرم- خوبش شهریار، رهی معیری و عماد خراسانی، سایه و منزوی بود که شعر آن‌ها هم به‌نوعی بوی کهنگی می‌داد. من دیگر از افرادی مثل ورزی و صادق سرمد نام نمی‌برم و به همان دانه‌درشت‌های زمان خودم اکتفا می‌کنم. وقتی به کلام این‌ها نگاه می‌کردی عطر گذشته‌ها استشمام می‌شد.

فروغ با غزل «چون سنگ‌ها به قصه من گوش می‌کنی» طرح را از حال‌و‌هوای گذشته جدا کرد.

 اما این جدایی کافی نیست؛ باید در‌‌کنار واژه در معنا هم از گذشته جدا شد. باید راه نویی طی می‌شد. باید برای ورود واژه‌های تازه، فضا را آماده می‌کردیم و برای این اتفاق باید یک ایدئولوژی و طرح داشت. چیزی نیست که یک‌شبه دست بدهد؛ بر فرض اگر نیما می‌دانست کارش در آینده با شکست روبه‌رو می‌شود، صددرصد به شعر نیمایی نمی‌پرداخت! من هم در آن دوران به‌سراغ همین نگاه رفتم‌. شعری از سال‌۴۸ دارم که در کتاب «کشکول مبشری» چاپ شده اما اگر فضایش را مورد دقت قرار دهید، می‌بینید که با فضای غزل امروز کاملا

موافق است.آدم با‌توجه‌به ادبیات گذشته و با وسواس به ادبیات آینده باید راه نویی را انتخاب کند که اتفاقا با اقبال عمومی مردم روبه‌رو شود. معتقدم همان‌طور‌که کسی به پای شاعران بزرگ ما نرسید، در این راه نو هم نباید مطابق قالب پای دیگران راه رفت.

 

     در‌باره انزوای گذشته و حضور دوباره‌‏تان هم کمی بگویید.

مولانا می‏‌گوید «مدتی این مثنوی دیر شد/ مهلتی باید تا خون شیر شد» حدودا خلق آثار هنری در یک محدوده‏ زمانی کمتر بود یا «که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه بماند اربعینی».

چله‏‌هایی گذشت که من مجبور بودم در مانیفست غزل معاصر تعمق بیشتری کنم؛ چون به‌مرور زمان به این زبان شعری رسیده‏‌ام.

 

     و در حضور دوباره‌‏تان با شاعران، شعر خوب هم می‏‌شنوید؟

بله؛ شعر خوب زیاد است اما بعضی‏‌ها باید تلاش بیشتری کنند تا بتوانند ذهن زلال‏‌تری داشته باشند؛ به‌هرحال شعر خوب هم هست.

 

     در جلسات شعری؟

جلسات دو دسته هستند، یک سری مثل شو هستند؛ شکلات و موسیقی و شعر و بعضی هم جلساتی که به شعر می‌‏پردازند که سعی می‌کنم در دومی شرکت کنم. ترجیح می‏‌دهم شعر را از دو کانال نشریات و خود شاعر دریافت کنم.

 

     راستی جلسات قبل از انقلاب چطور بود؟

چون ما در جلساتی که شرکت می‏‌کردیم اشعار کوبنده خوانده می‏‌شد، این‌‏ها پنهانی بود؛ یعنی به‌حساب خودمان روشن‌فکرانی بودیم که حضور غریبه‏‌ها را نمی‌‏پذیرفتیم ولی اگر بزرگی از خارج مشهد می‏‌آمد، دعوتش می‏‌کردیم. پس‌از انقلاب با مرحوم عماد و اخوان جلساتی داشتیم. شاملو هم می‌‏آمد. پیش از انقلاب اگر کسی می‌‏آمد، ما دنبالش می‏‌رفتیم ولی پس‌از انقلاب بیشتر در جلسات، شاعران بزرگ را می‏‌دیدم.

 

     این نشست‏‌ها کدامش دلچسب‏‌تر بود؟

غیر از جلساتی که با استاد قهرمان و استاد آرمین در مشهد داشتیم، نشست‏‌هایی که با حضور اخوان، بهمنی، سلمانی و معلم برگزار می‌شد، بهتر بودند.

 

     بیتی هست که با خودتان زمزمه کنید؟

یکی این است: «در فضایی که به سیمرغ ببالد مگسی/ ننگ پرواز مرا کشت خدایا قفسی».

 

     حرف آخر؟

100049.jpgمن طبق معمول، شاعران را وصیت می‏‌کنم به خواندن، نه به چاپ‌کردن شعر؛ توصیه می‏‌کنم به کلامی مثل فلسفه و کلامی مثل شعرهای خوب دیگران، که می‌‏تواند ذهن را پرورش بدهد و برای شاعر‌شدن و انسان‌شدن خیلی خوبند. فلسفه‏ شعر می‌‏تواند انسان بسازد. کار ما شعار‌دادن نیست؛ با‌توجه‌به چیزی که به‌عنوان وحی به دامن شاعر نازل می‌‏شود، باید سعی کند که خودش انسان باشد تا کلامش انسان‌ساز باشد.

   ..........................................

 

در آخر به‌سراغ همسر استاد شکوهی رفتیم و از او خواستیم به‌عنوان همراه سال‌های دور یک شاعر، یک شعرش را انتخاب کند. او هم گفت شعرهای زیادی را دوست دارم اما یکی را بیشتر از بقیه، که همان را می‌خوانم.

 

من پاره‌های قلبم و در اشک جاری‌ام

خونابه‌ای به وسعت یک زخم کاری‌ام

چون قلب دیرسال‌ تراشیده بر درخت

تنهاترین نشانه یک یادگاری‌ام

یلدای من که ثانیه شوم ساعت است

ای وای بر حکایت شب‌زنده‌داری‌ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب

دیدم سزای خنده شوم بهاری‌ام

من دست بر کمر زده‌ام از خمیدگی

جز دست من نکرده کسی دستیاری‌ام

غم‌زوزه جراحت‌ گرگم به کوهسار

با درد خویش هم‌نفس بیقراری‌ام

چون سایه طویل درختم که در غروب

هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری‌ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

در حیرتم که شهره به بی‌بند و باری‌ام!  

 

افراد پیرامون شاعر دو تیپ شخصیت هستند؛ یکی شخصیت‌های خاص که در شعر غرق شده‌اند یا متوجه به شعر هستند، یعنی دوست دارند حافظ بخوانند، از صائب‌تبریزی چیزی بدانند، عبید زاکانی را بشناسند و از گل‌واژه‌های شعر اطلاع داشته باشند و گاهی هم مبتلا به شعر هستند. دیگری افراد خارج این حوزه‌اند؛ مثلا مهندس، کارمند، بازاری و... هستند ولی هیچ توجهی به شعر و محیط شعر ندارند، بلکه بعضی‌هایشان شعر را عبث هم می‌دانند!

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی