کد خبر : 71643
/ 18:02
گزارشی از دومین ازدواج آسان با محوریت بیت‌العباس در محله میثم‌شمالی؛

سادگی وصل

دیگر در جامعه امروزی مقوله ازدواج برای خیلی از جوان‌ها به یک رؤیا تبدیل شده است. درحالی‌که شاید در کمتر از نیم قرن پیش و حداقل در زمان پدران و مادران خود ما وضعیت به‌گونه دیگری بود و فقط کافی بود که زن، خانه‌ داری بداند و مرد، اهل کار باشد.

سادگی وصل

خسروی- اما واقعا چه شد که جامعه به این روز افتاد! از اهمیت ازدواج همین بس که تجربیات نشان داده «هرچه ازدواج گسترش یابد، از آن‌طرف دیگر، فساد در جامعه سیری نزولی خواهد داشت». شاید بتوان مقوله ازدواج را به یک حجمی از برف تشبیه کرد که از بالای کوه به‌سمت پایین درحال فرودآمدن است و هرچه پایین‌تر می‌آید، بزرگ‌تر می‌شود و نهایتا تبدیل به بحرانی می‌شود که ویرانی و خسارت به‌بار می‌آورد؛ بنابراین هرکدام از ما در این مثال به‌نوبه خود بر حجم برف افزوده‌ایم؛ اما هستند کسانی که همچنان پرچم ازدواج آسان را بلند نگه داشته‌اند. این شد که در گزارشمان به‌سراغ یکی از همین زوج‌ها رفته‌ایم که در ادامه، گفتگویمان را می‌خوانید.

..........................................

 

این گزارش با دیگر گزارش‌ها فرق می‌کرد و قرار بود برای مراسم ازدواج آن‌هم ازدواج آسان به بیت‌العباس می‌رفتم. پس با ظاهری مناسب راهی بیت می‌شوم. دم درِ بیت، ناگهان یاد روایتی از نبی مکرم اسلام(ص) می‌افتم که فرموده بودند «هرگاه جوانی ازدواج کند، فریاد شیطان بلند می‌شود...» و واقعا انگار آن لحظه فریاد شیطان را می‌شنیدم. در همین حال‌وهوا بودم که ناگهان گفتند «بفرمایید داخل». بعداز گرفتن اذن‌دخول، به‌همراه عده‌ای ازجمله روحانی برای خواندن خطبه عقد وارد می‌شویم. در بدو ورود، جمعی کم اما صمیمی را می‌بینم. من باید منتظر می‌ماندم تا خطبه تمام شود، بعد کارم را شروع کنم. در گرماگرم آماده‌کردن مقدمات عقد، یک مرد کت‌وشلواری را می‌بینم که از شادی چشمانش حدس می‌زنم باید پدر داماد باشد؛ پس به‌سراغش می‌روم و صحبت را شروع می‌کنم.

پدر داماد که کاملا حواسش به میهمانی و مراسم گرم است و مشخص است به‌زور جوابم را می‌دهد، عنوان می‌کند: دوران ما مراسم‌ها خیلی ساده بود و شدت و سختی الان را نداشت (خواهر داماد: بابا، شناسنامه‌ها را کجا گذاشتی؟) آن زمان ما بدون درنظرگرفتن موارد خاصی به خواستگاری می‌رفتیم و خانواده عروس هم اگر می‌دیدند که جوان اهل کار است، موافقت می‌کردند و با کمترین هزینه، زندگی را شروع می‌کردیم. (مادر داماد: حاج‌آقا، فامیلا از شهرستان رسیدن).

 

داماد ۱۹ساله

مراسم هنوز شروع نشده و شبیه میدان جنگ است که هرکسی دنبال دیگری می‌گردد. در این بین، صدای خنده بچه‌ها گوشم را آرامش می‌دهد. من که در این همهمه، پدر داماد را تنها گیر آورده بودم، به این راحتی‌ها نباید او را رها می‌کردم؛ بنابراین، از وی دررابطه‌با بالارفتن سن ازدواج جوان‌ها می‌پرسم که می‌گوید: اگر جوان‌ها انتظاراتشان را کمی پایین بیاورند و از چشم‌وهم‌چشمی خودداری کنند، دیگر نمی‌خواهد این‌قدر منتظر بمانند تا شرایط ایدئال فراهم شد و ازطرفی سنشان بالا رود؛ به‌طورمثال پسر من حدودا ۱۹سال دارد که دامادش کردم. شما ببینید که چقدر در زندگی‌اش جلو است.

وی یادآور می‌شود: چرا ما باید طبق چشم‌وهم‌چشمی در زندگی عمل کنیم؟ به‌عنوان‌مثال دختری را می‌شناسم که جهیزیه سنگین را به هر سختی‌ای که بود، تهیه کرد و هنوز، الان که مادر دو فرزند است از آن‌ها استفاده نکرده و آن وسایل درحال خاک‌خوردن است. درحالی‌که این وسایل را در طول زندگی مشترک و کم‌کم می‌توانست تهیه کرده و درعوض آن، چند سال زودتر ازدواج کند. اما هزار افسوس که تجملات جای انسانیت را گرفته است.

از صدای فرستادن صلوات، متوجه می‌شوم که شاداماد وارد بیت شده‌ است.

مثل باز شکاری برای یک گپ‌وگفت کوتاه به‌سراغش می‌روم. محمد مولایی ۱۹ساله می‌گوید: توقع که بالا برود، خودبه‌خود شرایط برای انسان سخت می‌شود و درنهایت، این می‌شود که الان می‌بینیم که در برخی کلان‌شهرها سن ازدواج به بالای ۳۵سال رسیده است.

 

مگر پدر و مادرها در اول زندگی چه داشته‌اند؟

برف شادی که موی سیاه داماد را در عرض چند ثانیه سفید می‌کند، باعث خنده حضار می‌شود. اما از مصاحبه دور نمی‌شوم. این تازه‌داماد ادامه می‌دهد: به‌نظرمن، جوان‌های ما اولِ زندگی را کمی آسان‌تر بگیرند و زندگی را شروع کنند؛ مطمئن باشند که خود خدا درست می‌کند. مگر پدر و مادرهای ما وقتی ازدواج کردند، در زندگی‌شان چه چیزهایی داشتند.

محمد که دانشجوی رشته حقوق است، ضمن اینکه با لبخند می‌گوید «باید حقوق یکدیگر را در زندگی رعایت کنیم»، می‌افزاید: اگر فردی در همین اولِ زندگی بخواهد صاحب ماشین و مسکن و خیلی موارد دیگر باشد شاید موقعیت به‌دست‌آوردن آن برایش فراهم نشود. آخر مگر مسلمان نیستیم! اگر مسلمانیم باید به پیشوایان خود نگاه کنیم که در زندگی، ساده‌زیستی را سرلوحه کار خود قرار داده بودند.

به نظر می‌رسید دیگر همه‌چیز آماده بود که این خطبه مبارک طبق سنت رسول بین این دو جوان عاشق خوانده شود. تا صدای عربی عاقد بلند می‌شود، تقریبا همه به‌جز بچه‌ها ساکت می‌شوند. برای بار سوم که صدای عاقد بلند می‌شود که «عروس‌خانم، آیا وکیلم؟» عروس با متانت خاصی می‌گوید «به‌نام‌خدا. بااجازه از پدر و مادرم و بزرگ‌ترهای مجلس؛ بله» این بله‌گفتن همان و منفجرشدن مجلس از شادی، همان.

 

مهریه بالا که تضمینی برای زندگی نیست

دیگر به هر سختی‌ای که بود باید بین ازدحام گرفتن عکس یادگاری فامیل با عروس‌وداماد، به‌سراغ عروس‌خانم می‌رفتم و راجع به مهریه کم (۱۴سکه) سوال می‌کردم. او در پاسخ می‌گوید: به‌نیت ۱۴معصوم من مهریه خودم را ۱۴سکه قرار دادم؛ چون با مهریه مثلا به‌اندازه تاریخ تولد یا بالاتر، نمی‌شود زندگی را تضمین کرد؛ چیزی که تضمین می‌آورد، شخصیت و اخلاق طرف است.

عروس‌خانم در پایان سخنانش، بیان می‌کند: اگر قرار باشد از اولِ زندگی، مهریه بالا را انسان در نظر بگیرد دیگر نمی‌تواند زندگی کند؛ بلکه بر سر عمرش تجارت کرده است و باید به او «تاجر» بگویند. اگر جوان‌ها توقعاتشان را پایین بیاورند، همه‌چیز درست می‌شود.

در پایان، با آرزوی زندگی خوش برای این دو نوگل عاشق و مهیاشدن شرایط ازدواج آسان برای همه جوان‌های کشورم، این محفل را ترک می‌کنم.

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی