کد خبر : 71619
/ 18:03
پای صحبت‌های پدر شهید محمدزاده از شهدای ده‌دی مشهد؛

امیر شهید

پدر شهید امیر محمدزاده چندبار در صحبت‌هایش اشاره می‌کند که در زمان انقلاب در محله قدیمی خود یعنی بالاخیابان شناخته شده بوده است. از این نظر که جسارت داشته و درباره عقاید خود و آنچه سال‌های پیش از انقلاب آموخته، بین مردم صحبت می‌کرده است.

امیر شهید

لیلا کوچک زاده- بسیار طبیعی است که فرزندش نیز نشان از پدر داشته باشد و او نیز نقش خود را در هیاهوی انقلاب، ایفا کند. ماشاا...محمدزاده معروف به امیر از شهدای روز ده دی سال ۱۳۵۷ است. 

مهمان منزل شهید محمدزاده در محله سجاد، می‌شویم و پای خاطرات ریز و درشت پدر شهید می‌نشینیم. خاطراتی که تصاویر روشنی از روزهای انقلاب است. مادر شهید نیز با وجود کسالت، ما را همراهی می‌کند. 

..........................................

 

۳۵سال از حضور خانواده محمدزاده در محله سجاد می‌گذرد. اما پیش از در محله بالاخیابان ساکن هستند. این پدر شهید برای ما از سال ۱۳۴۲ می‌گوید. زمانی که به گفته او وارد کار انقلاب می‌شود. بعد از مرحوم حاجی عابدزاده نام می‌برد که مردم را علیه حکومت پهلوی بیدار می‌کرده است. همچنین تعریف می‌کند: آن زمان زمزمه انقلاب به گوش می‌رسید. آقای خامنه‌ای هر روز صبح‌، در مسجد کرامت حضور می‌یافتند و پس از قرائت دعای ندبه، مداحان کنایه‌وار، از رژیم پهلوی می‌گفتند و مردم را روشن می‌کردند. ما هم در این برنامه‌ها شرکت می‌کردیم و آگاه می‌شدیم. 

او ادامه می‌دهد: به دوران انقلاب رسیدیم و روز و شب به راهپیمایی می‌رفتیم. شهیدامیر هم بزرگ شده بود و همراه ما می‌آمد. 

 

سه‌شبانه روز در منزل آیت‌ا... شیرازی

99920.pngاو از روزی تعریف می‌کند که آقای قمی در مشهد، علیه رژیم شاه سخنرانی می‌کند و ارتش در حوالی چهارراه شهدا به مردم تیراندازی می‌کند. می‌گوید: جمعیت زیادی جمع شده بود که شعار می‌دادند. تیراندازی شروع شد و جمعیت زیادی و از جمله بنده به سمت منزل آیت‌ا... شیرازی پناه آوردند. در این بین، چهارنفر به شهادت رسیدند. ارتش نیز همچنان رگبار خود را به روی مردم گشوده بود. اما این را بگویم که حدود ۶۰۰نفر در منزل آیت‌ا... شیرازی جمع شده بودند و به دلیل محاصره‌شدن منزل ایشان، امکان خروج وجود نداشت. فکرش را بکنید سه‌شبانه روز این جمعیت در منزل آقای شیرازی حضور داشتیم. واقعا جای سوزن انداختن وجود نداشت. 

او ادامه می‌دهد: خانواده‌ این جمعیت به شدت نگران بودند و تلفن‌ها هم قطع شده بود. به عکس فرزندش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: امیر هم شبانه به دنبال من آمده بود و در میدان شهدا گیر کرده بود. منتها از روی مجسمه شاه بالا رفته بود و با ساطور به جان مجسمه افتاده بود. 

لبخندی چهره‌اش را باز می‌کند و تعریف می‌کند: پس از این جریان، انقلاب به اوج خودش نزدیک شد. حکومت نظامی شد و مردم علیه شاه به خیابان می‌ریختند. امیر ما هم شب‌ها در مغازه می‌ماند و با پوشیدن لباس کار، در ظاهر نشان می‌داد که در حال کارکردن است اما شبانه روی دیوارها اعلامیه می‌نوشتند و شعار می‌دادند. 

 

تلویزیون مبله؛ یادگار امیر

تلویزیون بسیار قدیمی که در اصطلاح به آن تلویزیون مبله می‌گویند، در گوشه‌ای از منزل آن‌ها خودنمایی می‌کند. روی آن هم با چند عکس قدیمی از فرزندانشان که عکس شهید امیر هم روی آن هست، خودنمایی می‌کند. پدر شهید صحبت از امیرش که می‌شود، به تلویزیون اشاره می‌کند و می‌گوید این تلویزیون هم به امیر مربوط است و بعد تعریف می‌کند: آن زمان خیلی‌ها تلویزیون نداشتند. درست روز شهادت امیر، یک‌نفر در خانه‌مان را زد و گفت که پسر شما امیر، از من تلویزیونی خریده است که هنوز پولش را نداده. گفتیم ما تلویزیون نداریم اما بعد متوجه شدیم امیر تلویزیون خریده و آن را در زیرزمین گذاشته است. خبر شهادت پسرم را به این آقا که دوستش هم بود گفتم و تا شنید شروع کرد به گریه کردن و دیگر پول تلویزیون را هم قبول نکرد. 

 

شهادت در سینما آفریقا

با صحبت درباره روز شهادت فرزندش، به حادثه ده دی می‌رسد. تعریف می‌کند: در این روز آقای خامنه‌ای و آقای هاشمی‌نژاد جلودار بودند و جمعیت عظیمی پشت سر آن‌ها حرکت می‌کردند. عظیم را با حرکت دستانش به تصویر می‌کشد و می‌گوید: این عظمت، دنیا را تکان می‌داد. تا اینکه نیروهای ارتش تیراندازی را شروع کردند و چند تانک آمد و مردم را زیر گرفتند. مردم هم به سمت فروشگاه ارتش حمله و اقلام خوراکی آن را به بیمارستان امام رضا(ع) منتقل کردند. در همین ماجراها بود که امیر را گم کردیم. شب هم خانه نیامد. دیگر دلمان داشت می‌ترکید. از طرفی حکومت نظامی بود و نمی‌شد راحت عبور و مرور کرد. فرداصبح رفتیم بیمارستان قائم(عج) و آن‌جا متوجه شهادتش شدیم. گویا در روز ده‌دی، پسرم برای انتقال اقلام از فروشگاه ارتش رفته و شناسایی شده بود و آن‌ها را برده بودند داخل سینما آفریقا و سینما را آتش زده بودند. 

نفسی می‌کشد و ادامه می‌دهد: ۱۲جنازه در بیمارستان قائم(عج) بود که به همراه جنازه فرزند خودمان، صندوق عقب گذاشتیم و برای دفن به سمت خواجه‌ربیع بردیم. منتها آن‌جا اجازه دفن ندادند و رفتیم بهشت رضا. غوغایی شده بود و جمعیت هم واویلا بود. در بهشت رضا هم ارتشی‌ها قصد تیراندازی داشتند اما مجبور به فرار شدند. 

 

خواباند پای گوشم

پدر شهید محمدزاده، در محله قدیم خود کاملا سرشناس بوده است و به گفته خودش ترسی از انتقال باورهای انقلابی خود به مردم نداشته است. می‌گوید: بعد از شهادت پسرم، مارگزیده هم شده بودم و هیچ ترسی از صحبت درباره امام نداشتم. 

به روزهای گذشته برمی‌گردد و تعریف می‌کند: در محله ما روحانی‌ای زندگی می‌کرد که همه به او احترام می‌گذاشتند. دیدم یک روز با آقای نوغانی همراه است و به سمت من می‌آید. به من گفت: تو خیلی عوضی هستی. پسرت هم عوضی است. با تعجب به او گفتم: ما که طرفدار شما هستیم. گفت: اگر راست می‌گویی طرفدار آقای نوغانی باش نه طرفدار هاشمی‌نژاد. 

همان‌جا ماهیتش را شناختم. روز دیگر آمد و به من گفت: تو چه خصومتی با آقای نوغانی داری و کشیده محکمی به گوشم زد. جوابش را ندادم و گذشت. 

فردای آن روز دیدم حزب‌اللهی‌ها به سمت بالاخیابان می‌‌دوند و ارتشی‌ها هم در اقلیت هستند و به دنبال آن‌ها. آن آقای روحانی هم حاضر بود. فرصت را غنیمت دانستم و خواباندم در گوشش. بعد از این ماجرا، وقتی از شهادت امیر باخبر شد، یک روز آمد و با من سلام و احوالپرسی کرد و انگار پشیمان شده بود و بعد خوابش را تعریف کرد که در خواب مورد بی‌لطفی امام خمینی قرار گرفته است. 

 

99921.jpg

 

پسرعموی امام وارد می‌شوند؛ کنار بروید

شهروند قدیمی محله سجاد، پر است از خاطره. بااینکه خودش بارها اشاره می‌کند که خاطرات را به‌خوبی به یاد نمی‌آورد. اما خاطره دیگر او درباره روز ورود امام به ایران و سخنرانی در قم است. می‌خندد و تعریف می‌کند: ۵۰نفر شدیم و رفتیم قم برای دیدن آقا. از تمام شهرهای ایران آمده بودند قم و جای سوزن انداختن نبود. درِ خانه‌ها به روی مردم باز بود و سرتاسر کوچه‌ها آشپزخانه شده بود و به مردم خدمت‌رسانی می‌کردند. امام آمدند و وارد مدرسه فیضیه شدند. منتها آنقدر شلوغ بو که امکان ورود موجود نبود. ماهم خیلی دوست داشتیم وارد حیاط مدرسه شویم و از نزدیک امام را ببینیم. بنابراین نقشه‌ای کشیدیم. یکی از همراهان ما سید بود و شالی سبز داشت. همه پشت سر هم رفتیم زیر شال و بلند گفتیم، اجازه بدهید پسر عموی امام وارد حیاط شوند و نقشه‌مان کارساز شد و وارد شدیم. البته دروغ هم نگفتیم. بالاخره سادات همه پسرعمو هستند.

 

خادم دارالقرآن حرم

پدر شهید محمدزاده از ۱۸سال پیش، خادم حرم در بخش دارالقرآن هم هست. توضیح کوتاهی درباره فعالیتش در این بخش می‌دهد. می‌گوید: چون خانواده شهید بودیم، قبول کردند که خادم حرم شوم. در بخش دارالقرآن تمام ادعیه‌ها و قرآن‌ها می‌آید و ما آن‌ها را تقسیم و پخش می‌کنیم. در هفته یک روز حضور دارم و ۱۲ساعا کاری را پشت سر می‌گذارم. 

صحبت پایانی او رضایت از راهی است که رفته. می‌گوید: از راهی که رفتیم پشیمام نیستم و هیچ چیزی نمی‌تواند جای این کار را برایم بگیرد. اگر هم توانایی داشتم، سوریه هم می‌رفتم.

 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی