کد خبر : 71597
/ 17:59
روایت دو برادر، از پدری که در سیاسی‌ترین و ملتهب‌ترین زمستان ایران معاصر شهید شد؛

پدر شهید، پسر مجروح

زمستان سال ۱۳۵۷ شاید سیاسی‌ترین و ملتهب‌ترین فصل در تاریخ معاصر ایران باشد. فصلی که هنوز وقتی تقویم را باز می‌کنیم، بوی باروت و خون و اسپند، صدای شعار و شادباش و هل‌هله و رنگ سبز و سفید و قرمز توامان از آن بیرون می‌ریزد.

پدر شهید، پسر مجروح

خادم- در تاریخ مشهد اما روز یکشنبه، دهم دی ماه سال ۱۳۵۷ به یکشنبه خونین معروف شد. روزی که تعدادی از مردم در تظاهرات علیه حکومت پهلوی هدف گلوله قرار گرفتند و عده‌ای در این میان کشته و زخمی شدند. اتفاقی که خانواده‌هایی را عزادار کرد، همسرانی را بیوه، مادرانی را داغدار و فرزندانی را یتیم. 

«علی کلانتریان» نام یکی از شهدای آن روز است. در این گزارش ما با دو پسر او هم کلام شده‌ایم که یکی آخرین وداع پدر را به یاد می‌آورد و دیگری در آن روز همراه پدر بوده است. 

اما اگر بخواهیم پیش از ورود به صحبت‌های فرزندان این شهید، با او آشنا شویم، می‌توان او را به طور خلاصه اینطور معرفی کرد: علی کلانتریان به سال ۱۳۱۲ در روستای فرمد از توابع شاهرود به دنیا آمد. به خاطر تقید به دین و مذهب بعد از دوران ابتدایی وارد حوزه شد و لباس طلبگی پوشید. اما فشار مشکلات اقتصادی و زندگی باعث شد وارد بازار کار و حجره شود. بعد از اینکه کار تریکو فروشی و بعد هم فروشگاه پوشاکش در فلکه برق رونق گرفت وارد زندگی مشترک شد. بعد از آن ازدواج و خیلی زود بچه‌های قد و نیم قد حال و هوای زندگی را تغییر دارد. پنج پسر و دو دختر یادگار آن زندگی شیرین و کوتاه بود.

..........................................

 

یادی از آخرین نگاه 

رضا کانتریان، کوچک‌ترین فرزند خانواده است و بعد از گذشت این همه سال هنوز حس و حال روز آخر برایش زنده است و می‌گوید: هنوز هم بعد از ۳۸ سال خانه بوی فراق و دوری می‌دهد و جای خالی پدر حس می‌کنیم.

پدری که از کمترین فرصتی که پیش می‌آمد بهترین استفاده را برای بودن با خانواده استفاده می‌کرد. او روزهای میان سالی‌اش را با خاطرات روزهای شیرین کودکی پر می‌کند. به یاد می‌آورد: هفت ساله بودم و با این که خیلی کوچک بودم و سن و سالی نداشتم، علاقه خاصی میان من و پدرم بود، به خصوص این که بچه آخر بودم و مهر و محبت بابا نسبت به من بیشتر از بقیه بود. رابطه‌ای که پدر با بچه‌ها و مادرم برقرار می‌کردند فراتر از ارتباط معمولی بود و رفاقتی شده بود.

 

بابا غسل شهادت کرد

او در ادامه آخرین دیدار با پدر را چنین به یاد می‌آورد: این تقید را در روابط اجتماعی هم داشتند. معمولا در همه راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردند و جزء افراد مقید به این امر بودند. با این که حاج آقا خیلی در این جریان‌ها شرکت می‌کردند و رفتن و آمدن‌شان تقریبا طبیعی بود، روز آخر و رفتن پدر را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. مادرم بعدها می‌گفت آن روز بابا غسل شهادت کرده است. من چیزی از این حرف‌ها متوجه نمی‌شدم، فقط یک موضوع خوب به خاطرم مانده است؛ زمانی که می‌خواست از منزل خارج شود صدایم زد و پیش از رفتن هم من و هم مادر را و یک جور خاصی نگاهم کرد. هنوز هم نگاه آخر پدر به خاطرم مانده است.او ادامه می‌دهد: همراه دو برادر بزرگ‌ترم رفتند. چون خیلی کوچک بودم از جریان آن روز خیلی زیاد در خاطرم نمانده، فقط در همان حال و احوال می‌فهمیدم روز پر تنشی بر خانواده‌ام گذشت. چون بعد از رسیدن خبرحمله تانک‌ها و مجروح و کشته شدن تظاهرات کنندگان، همه چیز به هم ریخت و اهل خانواده می‌خواستند هر جوری که هست خبری از آنها پیدا کنند. خیلی خانواده‌ها که مثل ما از عزیزشان بی‌اطلاع بودند، برای پیدا کردن‌شان بیمارستان‌های مختلف را زیر پا گذاشتند. او ادامه می‌دهد: این طور که برادرم بعدها تعریف می‌کرد آن روز خیلی‌ها بی‌خبر از همه جا مثل هر روز به خیابان زده بودند، غافل از این که به بهانه تظاهرات روزهای پیش نظامیان قصد انتقام‌گیری از مردم را داشتند و خطر تانک‌های نظامیان نمی‌گذاشت کسی از گلوله‌ها در امان بماند. 

 

پدرهایی که به سفری طولانی رفتند

ماجرا برای او و خانواده‌اش شکل تراژیکی به خود می‌گیرد. نیروهای نظامی تحت فرمان بر مردمی که برای اعتراض‌های مدنی و اجتماعی خود به خیابان آمده‌اند آتش‌ می‌گشایند و آدم‌هایی جان‌شان را از دست می‌دهند. کلانتریان به یاد می‌آورد: من خیلی از جریان یادم نمانده اما حاج آقا و یکی از برادرهایم را در بیمارستان امام رضا(ع) پیدا کردند. حال حاج آقا خیلی وخیم بود. این را مادربزرگم می‌گفت و من در همان حال و هوای کودکی برایش دعا می‌کردم که زود خوب شود. بابا خوب نشد و رفت. 

برای کودکی هفت ساله بیرون رفتن پدر از خانه و بازنگشتنش علامت سوال بزرگی است. می‌گوید: اوایل مادر و مادربزرگ می‌گفتند بابا به سفر رفته است و من هر چه بزرگتر می‌شدم می‌فهمیدم خانواده‌هایی مثل ما هستند که در جریان روزهای انقلاب پدرشان به یک سفر طولانی و بی برگشت رفته است. از آن روزها و ایام سال‌ها می‌گذرد اما نبود پدر هنوز هم برای من عادی نشده است و فراق و جای خالی‌اش را خوب حس می‌کنم به خصوص این که موضوعی که همیشه به آن تاکید داشت این بود که در هر کاری رضایت خدا را مد نظر داشته باشید.

 

زندگی که بوی خدا می‌دهد 

«می‌دانید برخی از باباها زندگی و حیات‌شان رنگ و بوی خدا را دارد. حاج آقا هم می‌خواست در هر کاری رضایت خدا را مد نظر داشته باشیم و فکر اینکه مردم چه می‌گویند نباشیم. می‌گفت: اگر می‌بینید کاری برای خداست انجام بدهید. معتقد بود اگر رضایت خدا را مکمل کارت بکنی آن کار برایت پر ثمر و نتیجه بخش خواهد بود.»

حسین این چنین از پدرش می‌گوید. او فرزند دیگر خانواده و بزرگتر از رضاست. در جایگاه فرزندی گفتنی‌های بسیاری از پدری دارد. به تعبیر او شهادت روزی‌ پدرش بوده است. با وجود این که سن و سال زیادی نداشته است اما مشی اخلاقی و رفتاری پدر را در مواجهه با دیگران از نزدیک دیده است.

او از جنس رابطه پدر با فرزندان می گوید که فراتر از رفاقت بود و از مناسباتش با دیگران که آنها را بیشتر از خوی و خصلت طلبگی‌اش می‌داند. اینکه پدر در تکالیف، اولویت‌ها و اهمیت‌ها را در نظر می‌گرفت و برایش فرقی نمی‌کرد که پای نیاز خانواده در میان باشد یا خیر. اینکه پدر ساده و مردمی بود و بی تکلف.

 

آن روز یکشنبه بود

حسین آن سال‌ها ۱۳- ۱۲ ساله بوده است، دانش‌آموزی که دلش برای هیجان و اشتیاق ضعف می‌رفته است. می‌گوید: خیلی دوست داشتم در یکی از راهپیمایی‌ها با پدر باشم. آخر پدر خیلی اهل راهپیمایی بود، اما نمی‌خواست ما را به زحمت بیندازد و معمولا خودش تنهایی و از همان در مغازه می‌رفت. چند روز قبل برادرهای بزرگم را با خودش همراه کرده بود و آن روز نوبت من و محسن بود. یکشنبه بود. روزی که در تاریخ مشهد به نام «یکشنبه خونین» نام گرفت و ماند.

او به یاد می‌آورد: یادم است آن روز قبل از شروع راهپیمایی رفتیم چهارراه شهدا منزل آیت‌ا... شیرازی. معمولا بیشتر راهپیمایی‌ها از این نقطه شروع می‌شد و بعد هم همراه جمعیت تا حرم مطهر آمدیم و به همراهی آنها به خیابان امام رضا(ع) رسیدیم. جمعیت خودجوش به سمت استانداری حرکت کردند و ظاهرا رابطه مردم و ارتش خیلی خوب شده بود. مردم به آنها گل می‌دادند و ارتشی‌ها به مردم لبخند.

اما یک‌ دفعه ورق بر‌می‌گردد و مردم می‌فهمند این آرامش، آرامش قبل از طوفان بوده است. حسین کلانتریان خاطرنشان می‌کند: همه چیز به هم ریخت. ماشین‌های ارتش از سمت تقی آباد شروع به تیر اندازی کردند. صدای تانک‌ها و تیرهای هوایی مردم را آشفته کرده بود. من، پدر و برادرم در کوچه کنار استانداری روی میله‌ها رفته بودیم و از آن بالا نگاه می‌کردیم. یک دفعه تانک‌های داخل استانداری هم شروع به تیراندازی به سمت مردم کردند. غلغله شده بود، مردم شروع به فرار به سمت میدان ده دی کردند. کفش و کلاه و لباس بود که وسط خیابان می‌افتاد. دیگر جای ما هم امن نبود، سه نفری قصد فرار کردیم.

او ادامه می‌دهد: از بالای میله‌ها پایین پریدیم اما یادم می‌آید وسط خیابان لای دست و پا گیر کرده و بیهوش شده بودم و بعد تعریف می‌کردند از داخل یکی از جوی‌ها کنار خیابان پیدایم کرده و به بیمارستان سینا برده بودند. این بیمارستان چون خصوصی بود معمولا مجروح نمی‌پذیرفت و مشخص نشد چرا من را قبول کرده‌اند. خلاصه آن روز خیلی تنها بودم، البته نه کسی بود تا من بپرسم سر پدر و برادرم چه آمده و نه کسی سراغ من آمد.

 

قرار کجا و حال مادر کجا!

اما حال مادری که دو پسر و همسرش به تظاهراتی رفته‌اند که بوی باروت و خون از آن آمده، حالی نیست که بشود با کلمه توصیف و حق مطلب را ادا کرد. پس از این تلاش بیهوده دست می‌کشیم و از آن چیزی می‌گوییم که حسین از حال مادرش می‌گوید: بعد از شلوغی و کشتار خبر به مادرم هم می‌رسد. او که آرام و قرار ندارد همان شب با اینکه حکومت نظامی اعلام شده به دنبال ما درخیابان‌ها و کوچه‌های اطراف استانداری می‌آید، اما خبری از ما پیدا نمی‌کند. عاقبت پدر و برادرم را در بیمارستان امام رضا(ع) پیدا می‌کنند اما هر چه سراغ من را گرفته بودند کسی خبری نداشته است. 

مادرم بعدها خودش ماجرای آن شب را اینطور برایم تعریف کرد: «دوباره همه جا را با دقت زیر پا گذاشتیم؛ از کوچه و خیابان و جوی‌ها آب گرفته تا سردخانه‌های بیمارستان و... اما انگار آب شده و رفته بودم زیر زمین تا این که در مسیر برگشت از سردخانه چشم‌مان به بیمارستان سینا افتاد، با وجودی که می‌دانستیم بیمارستان خصوصی است و مجروح پذیرش نمی‌کند، برای اطمینان وارد بیمارستان شدیم و اتفاقا تو را بستری در یکی از بخش‌ها پیدا کردیم.»

محسن کلانتریان آخر ماجرا را اینطور تعریف می‌کند: من از بیمارستان ترخیص شدم اما حال پدر روز به روز وخیم‌تر می‌شد تا این که ۱۶ دی ماه به شهادت رسید.

این فرزند شهید کلام آخر را خطاب به پدرش می‌گوید: از پدر می‌خواهم که مرا حلال کرده و شفاعتم را بکند.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی