کد خبر : 71255
/ 18:30
همراه با حرف‌های استاد علی باقرزاده، شاعر فقید مشهدی؛

بقایت باقی است

استاد علی باقرزاده تنها چهره بازمانده از شاعران پیش‌کسوت آیینی خراسان و از جمع یاران شاعر خراسانی مقام معظم رهبری، جمعه گذشته درگذشت.

بقایت باقی است

حسین بیات- پیکرش صبح شنبه گذشته در صحن آزادی حرم رضوی‌(ع) تشییع شد، سپس برای تدفین در جوار حکیم ابوالقاسم فردوسی و شاعران پیش‌کسوتی چون محمد قهرمان، عماد خراسانی، صاحبکار و مهدی اخوان‌ثالث به توس انتقال یافت تا در مقبره‌الشعرای خراسان به خاک سپرده شود. کافی است سری به خاطرات ادبی بزرگان این شهر بزنید تا بدانید این پیش‌کسوت شعر مشهد چه جایگاهی داشته و دارد.

او یکی از اهالی محله هفت‌تیر بود؛ همین بهانه‌ای شد تا یک‌بار دیگر حرف‌هایش را مرور کنیم.

..........................................

 

استاد علی باقرزاده،‌ متخلص به «بقا» نام آشنای شعر دیروز و امروز مشهد به سال‌۱۳۰۸ در همین شهر چشم به جهان گشود. پدر و مادرش از مهاجران اهل یزد بودند؛ از همین رو نام بقا را برخی تذکره‌نویسان در شمار شعرای یزد آورده‌اند اما اهل خراسان، او را شاعری اهل مشهد می‌شناسند و خودش نیز در قصیده‌ای به سود خراسانیان داوری کرده است. او در عالم شعر و شاعری در قالب‌های قصیده، غزل، قطعه، مثنوی، چهارپاره، ترکیب‌بند، رباعی و حتی شعر نیمایی طبع‌آزمایی کرده است. اما از‌این‌میان طبع او سرودن قطعه را خوش افتاده است. از این حیث او در شمار قطعه‌سرایان نام‌آور خراسان و ایران به حساب می‌آید . باقرزاده، شعرهای خود را تا‌کنون در مجموعه‌هایی همچون لطیفه‌ها‌(‌۱۳۴۲)، نسیمی از دیار خراسان (گزیده اشعار، ۱۳۶۵)، زلال بقا (‌۱۳۷۲) چهل حدیث حضرت رضا(ع)(‌۱۳۶۵) بزم محبت (‌۱۳۸۲) و قطعه‌ها(‌۱۳۸۴) منتشر کرده است.

همچنین شرح مسافرت‌های بی‌شماری را که داشته در کتاب‌های، سفری به مسکو و سن‌پترز‌بورگ(۱۳۷۹ با اشتراک دکتر حسین رزمجو)، سیر آفاق (۱۳۸۰)، دو سفرنامه هند (۱۳۸۴ با اشتراک حسین بشارت) و پنجا‌ه‌و‌دو‌سال سیر آفاق (۱۳۸۸) بر قلم آورده است. باقرزاده، علاوه‌بر آثار ذوقی، مقالات علمی متعددی در‌زمینه‌های ادبیات و تاریخ را در مجلات و مجموعه‌های فرهنگی‌علمی کشور به چاپ رسانده است.

..........................................

 

آغاز شاعرانه‌ها

فکر می‌کنم اولین شعرم را حدود سال‌۱۳۱۷ در کلاس سوم ابتدایی گفته‌ام که برایش جایزه‌ای هم گرفتم. علاقه عجیبی به شعر داشتم. تنها پسر خانواده بودم و پدرم، دوستان فاضلی داشت و من هم طبق وظیفه در آن سن از دوستان پدرم پذیرایی می‌کردم و پای شعرخوانی‌های آن‌ها می‌نشستم. در ضمیرم آشنایی و دوستی با ادبیات وجود داشت. بعد از آن هم با شاعران و ادیبان بزرگی دوست و بزرگ شدم. با دکتر فیاض، دکتر یوسفی و دکتر رجایی خاطره‌ها دارم. با اخوان‌ثالث آشنایی نزدیکی داشتم و اهل یک محله بودیم یا با دیگران و بزرگانی چون غلامرضا قدسی، احمد کمال، ذبیح‌ا... صاحبکار، محمد قهرمان بیشتر وقتم را می‌گذراندم که خاطرم هست کتابی را هم در سال‌۱۳۶۵ با عنوان «نسیمی از دیار خراسان» شامل شرح حال و اشعار خودمان به چاپ رساندیم.

 

ادبیات و زندگی

بعضی‌ها می‌گویند همیشه یک فاصله معقول با شعر داشته‌ام، به‌طوری‌که جزو معدود کسانی بوده‌ام که هم در‌زمینه کار و زندگی موفق بوده و هم در شعر. البته من آدم آن‌چنان متمکنی نیستم ولی هنر زندگی‌کردن را می‌دانستم. محتاج کسی نبوده‌ام و داشته‌هایم را خرج تحصیل فرزندان و سیروسفر کرده‌ام که از نتیجه‌اش راضی هستم. زیاد پی این مسائل نبوده‌ام ولی همه‌چیز را جدی می‌گرفته‌ام.

شعر برای من همیشه در حاشیه زندگی بوده چون در هجده‌سالگی به خاطر فوت پدرم و اداره زندگی مجبور به کسب‌و‌کار شدم و مسئولیت‌هایی را برای خودم ترسیم کرده بودم که باید به آن‌ها می‌رسیدم؛ درضمن اینکه از شاعران چیزهایی دیده‌ام که مرا تشویق کرده‌اند که شعر را از عالم زندگی‌ام جدا کنم. خاطرم هست یکی از فرزندان اخوان‌ثالث به‌خاطر تهی‌دستی‌اش از دنیا رفت؛ همین مسئله باعث شد تا موضوع را جدی‌تر بگیرم. با خودم گفتم که موضوع دو چیز است؛ یکی شعر و ادبیات و دیگری زندگی. من با بزرگان زیادی از ادب معاصر نامه‌نگاری و مراوده داشته‌ام اما نشانی تمام این افراد در منزلم بود و در محل کارم، هیچ نشانی از این مسائل نبود. حتی دوستان همکارم نمی‌دانستند من اهل شعرم ولی به خانه که می‌آمدم، شعر بود و کتاب و نامه و دیدار.

 

99454.jpg

 

احترام به جوان‌های شعر

واقعیتش من زیاد دنبال جلسات نبوده‌ام، ارتباطات خودم را داشته‌ام. پیش‌ترها جلسه سرگرد نگارنده و فرخ بود و بعدها جلسه استاد قهرمان که من درآن‌ها شرکت می‌کردم. جلساتی که هر کدام برای خودشان دانشکده‌ای بودند. انسان‌هایی را در آن‌ها می‌دیدم که هر کدامشان برای ادب این کشور وزنه‌ای هستند؛ کسانی چون ملک‌الشعرای بهار، شهریار، استاد شریعتی،‌ دکتر غلامحسین یوسفی، بدیع‌الزمان فروزانفر و... با این اوصاف، جلسه‌های امروز حقیقتا مرا قانع نمی‌کند. البته انجمن‌های دیگری هم بوده‌اند که من به پاس علاقه و احترام در آن شرکت کرده‌ام ولی افراد بزرگی را در آن‌ها ندیده‌ و قانع نشده‌ام؛ چون می‌بینم که عده‌ای می‌آیند و حرکاتی انجام می‌دهند و حرف‌هایی می‌گویند که زیاد راضی‌ام نمی‌کند. البته جوانان بسیاری پس از ما آمده‌اند که همه‌شان قابل احترام‌ هستند؛ اگرچه مقداری افکار و اندیشه‌هایمان تفاوت دارد اما همه‌شان خوبند.

 

قرص کتاب

ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که جز قرون‌۶ و۷ (با حضور افرادی چون حافظ و سعدی) همیشه مهد تمدن و فرهنگ بوده. معتقدم الان نیز چنین است. الان نمونه‌های خوبی از شعر امروز را می‌‌بینید که برآمده از ذوق بزرگان این سرزمین است؛ نمونه‌اش ملک‌الشعرای بهار، اخوان‌ثالث و شفیعی‌کدکنی؛ حتی دانشگاه ادبیات تهران را هم خراسانی‌ها به راه انداختند و شاگردان اولیه‌اش هم خراسانی بودند.

خراسان، هویت پرباری داشته و ما با شاعران و سرایندگان این هویت بزرگ شده‌ایم؛ شاعرانی که مطالعه داشته‌اند. نمی‌شود که شاعر تنها شعر بگوید و مطالعه نداشته باشد! اگر می‌بینید سخن بزرگانی چون فردوسی، عطار و مولانا باقی مانده، علتش را در دانشمندی آن‌ها جستجو کنید. این بزرگان تنها قافیه سر هم نمی‌کرده‌اند. نسل امروز به‌جز معدودی غالبا با مطالعه بیگانه‌اند و فقط دور هم جمع می‌شوند. اگر حمل بر خودستایی نباشد، حدود ۶۰سال است که قرص خواب من، کتاب است و روزی حدود چهارساعت مطالعه می‌کنم؛ چیزی که نسل امروز به‌شدت به آن نیازمند است تا از سد بزرگان ادب گذشته بگذرد و برای خودش، کسی شود در حد آن‌ها.

 

مسیری که درست بود

این درست است که دوستان قدیم من مثل اخوان و شفیعی شعر نو می‌گفتند که آن را می‌فهمم و لذت هم می‌برم، خود من هم البته نوسرودهایی دارم اما اینکه چرا سراغ قطعه، از قالب‌های کلاسیک رفتم، به اخلاقیات من برمی‌گردد. من معتقدم مسئولیت‌ هنرمند یا شاعر، ارتقای اخلاق جامعه است؛ ارتقای اخلاق جامعه با رفتار، شخصیت و سخنش. ما شاعرانی با شعرهای بسیار خوب داریم ولی زندگی‌هایشان بسیار آلوده است، طوری‌که آدم نمی‌تواند به آن‌ها نزدیک شود. همیشه به پاکی هنرمند معتقد بوده‌ام و علاقه‌ام به قالب قطعه هم برای همین است؛ چون در قطعه صحبت بیشتر حول اخلاقیات است. نمی‌توانیم اسم شاعر را روی کسی بگذاریم که اخلاقش به شاعر نمی‌خورد. شخصا همیشه با‌اخلاق زندگی کرده‌ام. سعی کرده‌ام این‌گونه باشم؛

یاد داری که وقت زادن تو

همه خندان بودند و تو گریان

آنچنان زی که موقع رفتن

همه گریان شوند و تو خندان

فکر می‌کنم در مسیر درستی بوده‌ام؛ اگرچه پس از سال‌ها حضور در جامعه، خود جامعه باید بگوید من چگونه بوده‌ام، چگونه زیسته‌ام و چه گفته‌ام.

 

هنر زندگی کردن

گران‌بارترین دوران زندگی هر شخص، فاصله هجده تا بیست‌و‌چهارسالگی اوست و هر کسی می‌تواند در این دوره، سرنوشتش را مشخص کند. مسئله اول، باسوادشدن است تا بتوانید چیزی به جامعه تحویل بدهید. در وهله دوم به اعتقاد من، جامعه امروز به کار و کوشش جوان نیازمند است. شخصا، نشستن و مصداق «یک سر مو در همه اعضای من/ نیست به فرمان من ای وای من» بودن را نمی‌پسندم. نمی‌پذیرم که بدبین باشیم و به زمین و زمان فحش بدهیم. در‌کنار تمام این‌ها جوان امروز باید هنر زندگی‌کردن را یاد بگیرد.

 

..........................................

 

  • چنــد خاطــــره

 

شیما سیدی- چشمان پدرم در سال‌های آخر عمرش، آب‌مروارید آورده بود و خیلی خوب نمی‌توانست اجسام را تشخیص دهد. یک روز پدر دکتر آریان نزد پدرم آمد و با هم از روزهای گذشته گفتند و شنیدند. وقتی آقای آریان رفت، پدرم دید که چیزی روی میز جامانده اما درست نمی‌توانست تشخیص دهد چیست. نگاه کردم و گفتم یک کبریت است که سه‌چهار سیخ بیشتر ندارد. پدرم گفت: سریع این را ببر و به آقای آریان بده. این حرف در آن زمان برای من خیلی سنگین بود. من، یک پسر هفده‌ساله از سرای شاه‌ولی‌خان، این همه راه را بروم و سه‌سیخ کبریت را به آقای آریان در سرای سودمند بدهم؟! آن هم کبریتی که کل بسته‌اش ده‌شاهی بیشتر نمی‌شد! گفتم این که ارزشی ندارد من این همه راه بروم. پدرم نگاه غضب‌آلودی به من کرد و گفت: مال مردم، مال مردم است و نباید اینجا باشد. کبریت را گرفتم و با ناراحتی به طرف در راه افتادم. پدرم از چشمانم خواند که قصد دارم بروم و در بازار دوری بزنم و بعد بیایم و بگویم کبریت را برده‌ام. به همین دلیل هنوز به در نرسیده بودم، مرا صدا کرد و گفت: من با آقای آریان تماس می‌گیرم و از رسیدن کبریت به دستشان مطمئن می‌شوم. البته واقعا هم تصمیم بنده همان بود! چون برایم خیلی دشوار و خجالت‌آور بود که این همه راه را برای سه‌سیخ کبریت بروم. فکر می‌کردم حتی آقای آریان هم به من بخندد! وقتی برگشتم، پدرم گفت: اگر کسی به خودش اجازه بدهد که سیخ کبریت مردم را نزد خود نگاه دارد، فردا هم اجازه می‌دهد دو سکه را نگاه دارد و پس‌فردا بیشتر را. و این اولین درس زندگی بود که پدرم به من آموخت.» 

 

99453.jpg

 

ازسوی کارخانه قند فریمان مأمور شدیم برای بازدید و کمک به منطقه جنگی هویزه برویم. ما را به مزار شهدا بردند. ما همیشه مزارها را با سنگ قبر دیده بودیم اما آنجا این‌گونه نبود. کنار تلی از خاک، چوبی گذاشته بودند و سر آن، کلاهی گلوله‌خورده و خونی بود که روی آن نام شهید را نوشته بودند. آن‌طرف‌تر، تلی دیگر و پیراهنی خون‌آلود را می‌دیدی. چشمم به مزاری افتاد که کنار آن پیراهنی مردانه و زنانه و دو لباس بچگانه خونین آویزان کرده بودند. نزدیک شدم و نوشته کنار مزار را خواندم. نوشته بود مزار «حامد جرفی» بخشدار هویزه. وقتی داستان زندگی آن‌ها را شنیدم، بسیار تحت‌تأثیر قرار گرفتم و همان‌جا در مدتی کوتاه، شعری سرودم که بعدها هرکار کردم، نه توانستم بیتی به آن اضافه و نه بیتی از آن کم کنم:

بخشدار هویزه را گفتند ترک کن شهر خویشتن را زود

خیل صدامیان کافرکیش آمده در کنار شهر فرود...

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی