کد خبر : 71077
/ 19:04
گفتگو با امیرسالار عابدی ، فرمانده ۱۰ ساله گردان توپخانه‌های سنگین؛

۸ سال برای دفاع، ۲ سال برای صلح

ملت ایران اسلامی در دوران هشت‌سال دفاع‌مقدس، به‌منظور حفظ و صیانت از کیان پاک ایران عزیز و انقلاب خود، قهرمانانه جنگیدند و امروز نیز همچنان در تمامی صحنه‌ها حضور داشته و شجاعت و روحیه شهادت‌طلبی خود را به نمایش می‌گذارند.

۸ سال برای دفاع، ۲ سال برای صلح

شبنم کرمی- در این میان، نیروی زمینی ارتش جمهوری‌اسلامی‌ایران با پیوستن به مردم در بهمن‌ماه۵۷ نقش مهم و اساسی خود را در پیروزی انقلاب‌اسلامی و تثبیت آن ایفا کرد و پس از آن نیز بلافاصله ماموریت یافت تا در راستای حفظ دستاوردهای انقلاب و اجرای فرامین فرماندهی کل‌قوا در مناطقی از کشور، با ضدانقلاب درگیر شده و دفاع قهرمانانه خود را در نبردی طولانی از مرز‌و‌بوم میهن اسلامی آغاز کند. این حماسه که چهره نیروی زمینی قهرمان -به تعبیر امام‌خمینی(ره)- در آن می‌درخشد، هنوز با صلابت هرچه تمام‌تر ادامه دارد و در این راستا بیش‌از ۴۸هزار ستاره درخشان، از فرماندهان و اسوه‌های بی‌مانند میادین نبرد، گرفته تا سربازان مظلوم و گمنام خود را تقدیم انقلاب‌اسلامی کرده است و آثار کینه دشمن متجاوز که هنوز بر بدن بیش از ۲۷۰هزار مجروح و جانباز باقی است، سند زرین دیگری بر سربازی سربازان فداکار و بی‌توقع این نیروی جان‌برکف است. سرهنگ عباس امیرسالار عابدی، یکی از فرماندهان بی‌ادعای دوران دفاع مقدس در این نهاد مقدس بوده است که نه‌تنها تمام دوران هشت‌ساله جنگ تحمیلی را در خط مقدم دفاع از میهن اسلامی حضور داشته که پس‌از امضای قطعنامه هم، دو سال دیگر به‌عنوان سرباز حافظ صلح به پاسداری از مرزهای کشور مشغول بوده است. 

..........................................

 

از دیده‌بانی تا فرماندهی گردان توپخانه‌

امیرسالار عابدی که متولد ۱۳۳۰ در شهر نیشابور است، می‌گوید: از ۱۴مرداد سال۴۹ وارد دانشکده افسری شدم و با درجه ستوان دومی فارغ‌التحصیل شدم. در تمام دوران جنگ تحمیلی تقریبا حضوری مداوم در جبهه‌ها داشتم و به‌محض شروع جنگ، ماموریت یافتم با درجه سروانی در سرپل‌ذهاب، منطقه غرب کشور، در ارتفاعات معروف به بازی‌دراز (بازودراز) به‌عنوان دیده‌بان خط اول جبهه فعالیت کنم. پس از شش‌هفت‌ماه دیده‌بانی در سرپل‌ذهاب، از‌آنجا‌که رسته‌ام توپخانه بود، تا پایان جنگ در سِمت‌های فرمانده آتشبار، افسر عملیات توپخانه و فرمانده گردان توپخانه‌های سنگین در جنوب و غرب کشور خدمت کردم.

 

دفاع از کشور؛ تکلیف هر ایرانی

وی درباره انگیزه حضور مداوم خود در جبهه‌ها عنوان می‌کند: اصولا وقتی کشوری در معرض حملات دشمن قرار می‌گیرد، اولین کسانی که باید حضور پیدا کنند و از مرزهای میهن و سرحدات آب و خاکشان دفاع کنند، نیروهای حرفه‌ای و کادر نظامی است، سوای این انجام‌وظیفه، به‌هرحال بر هر ایرانی تکلیف است که از کشور خود دفاع کند، ما هم برای چنین شرایطی آموزش دیده و تربیت شده بودیم تا بتوانیم از کشور و آب و خاک و ناموس خودمان دفاع کنیم و دشمن را به عقب برانیم.

نیروهای صدام در ابتدای جنگ با این شعار به کشور ما حمله کردند که «حداکثر پنج‌روزه وارد تهران می‌شویم و ایران را می‌گیریم»! اما دیدند که شعارشان واهی است و با نیروهای جان برکف و عاشق کشور مقابل هستند، در اکثر عملیات‌ها هم شکست خوردند و مجبور به عقب‌نشینی شدند تا اینکه در پایان جنگ با سری افکنده به پشت مرزهای خود بازگشتند.

 

سرباز اغلب عملیات‌ جنگ بودم

از عملیات‌های مهمی که در آن‌ها حضور داشته می‌پرسم، پاسخ می‌دهد: من در بیشتر عملیات‌های جنوب و غرب از ابتدا تا انتهای جنگ شرکت داشتم، ازجمله عملیات‌های فتح‌المبین، بیت‌المقدس، ثامن‌الائمه، تنگه چزابه، آزادی سوسنگرد و همچنین در منطقه فکه و دارخُوین.

اولین عملیاتی هم که در جنوب انجام دادیم، در منطقه‌ای به نام دارخوین بود که منجر به گرفتن حدود ۳۵۰‌اسیر و بازپس‌گیری منطقه از صدامیان شد.

 

اسیر قورمه‌سبزی سربازی!

وی با یادآوری خاطره‌ای اظهار می‌دارد: در یکی از عملیات‌های منطقه جنوب بودیم که یک سرگرد عراقی را به اسارت گرفته بودند و به منطقه عقب تخلیه می‌شد. وقتی این سرگرد عراقی به قرارگاه ما رسید حدود ظهر بود و ما مشغول صرف ناهار بودیم؛ آن روز ناهارمان قورمه‌سبزی بود و برای این اسیر هم ناهار بردیم، دیدیم غذا نمی‌خورد و به زبان عربی دادوفریاد می‌کند! از مترجم پرسیدیم چه می‌گوید، پاسخ داد: این بنده‌خدا می‌گوید به من توهین کرده‌اید، من یک افسر ارشد هستم و شما به من غذای سربازها را داده‌اید! سربازان متعجب بودند و نمی‌دانستند که چرا این حرف را می‌زند! ما در رژیم گذشته، چنین تجربه‌ای داشتیم که دو نوع غذا یکی سربازی و افراد، و دیگری افسری بود؛غذای افسری نسبت به اولی کیفیت بهتری داشت. ظاهرا این مسئله در ارتش کشور عراق هم رواج داشت و این سرگرد هنوز مطلع نبود که در ارتش جمهوری اسلامی ایران دو نوع غذا نداریم و همه همان یک نوع غذا را با یک کیفیت می‌خورند. به‌هرحال هرچه توضیح دادیم، قانع نشد و آنجا غذا را نخورد و حرف ما را هم قبول نکرد [با خنده] اما حتما بعدا متوجه شده است.

 

در یگانم کسی نیست، برمی‌گردم

سرهنگ امیرسالار درباره زخم‌های دوران جنگش نیز می‌گوید: یک‌مرتبه در پاسگاه «زید» منطقه جنوب، توسط توپخانه دشمن دچار موج و حدود ۲۰متر به عقب پرتاب شدم. کمرم به‌شدت آسیب دید و دو ماه در بیمارستان اهواز بستری بودم. رئیس بیمارستان اصرار داشت که باید به بیمارستان «خانواده» در تهران اعزام شوم اما من اصرار می‌کردم در خط و یگانم کسی نیست و باید برگردم. ایشان با تعجب می‌گفت بسیاری از ما با اصرار می‌خواهند که اعزامشان کنیم و شما ناز می‌کنید و با این وضعیت کمرتان می‌گویید می‌خواهم برگردم! بالاخره با اصرار خودم به خط مقدم برگشتم. البته هنوز عوارض آن جریان مدام با من هست و گاهی کاملا زمین‌گیر می‌شوم ولی دنبال درصد جانبازی نرفتم؛ در اصل ما با خدای بزرگ معامله کردیم و امیدوارم به همه‌مان کمک کند. البته به‌دفعات ضربات و خراش‌های مختلف دیگری مثلا در‌اثر تخریب سنگر روی سرمان و موج انفجار و... داشته‌ام اما در جنگ این‌ها طبیعی بود و آن را زیاد جدی نمی‌گرفتیم.

 

99239.jpg

 

هدیه مردم وسط عملیات

این کهنه‌سرباز دوران دفاع مقدس که در‌میان گفتگویمان، خاطره‌هایی از آن دوران به یاد می‌آورد، با لبخند ادامه می‌دهد: در عملیات بزرگ فتح‌المبین، دشمن مدام مجبور بود در‌اثر فشارهای ایران عقب‌نشینی کند. توپخانه‌های ما هم کششی بودند و باید یک‌جا می‌ایستادند و تیراندازی می‌کردند؛ بنابراین چون دشمن زیاد به عقب‌خیز برمی‌داشت ما باید با تحرک بیشتری به طرفشان می‌رفتیم و تیراندازی می‌کردیم؛ جالب اینکه در چنین شرایطی، یک ماشین اهدایی مردمی از انواع و اقسام خوراکی‌های خشک برایمان رسید. نیروهای گروهانمان خیلی خوشحال شدند و یک هفته همه پرسنل، بدون غذا با همان اهدایی‌ها در بحبوحه عملیات که تحرک زیادی هم داشت، رفع گرسنگی می‌کردند. این وضعیت تا وقتی به پایان عملیات فتح‌المبین و تنگ رقابیه رسیدیم و همه نیروهای نظامی توانستیم به تنگ ابوغریب رسیده، آنجا مستقر شویم و عراقی‌ها را به عقب برانیم، ادامه داشت.

 

بالاخره هوا صاف شد

او با یادی از هم‌سنگران بزرگش بیان می‌کند: من با بزرگان بسیاری هم‌رزم بودم، ازجمله با شهید صیادشیرازی در کردستان. تیمسار دادوین، یکی از فعالان کردستان در بانه، تیمسار حسام‌هاشمی در ارومیه، تیمسار حریرچی فرمانده لشکر مشهد در مناطق جنوب و تیمسار صالحی که الان سمت فرمانده کل ارتش را دارند، هم در مشهد و هم در مناطق عملیاتی هم‌رزم و هم‌سنگر بودیم.

وی با ذکر خاطره‌ای ادامه می‌دهد: زمستان بود و می‌بایست برای نیروهایمان، در پاسگاه‌هایی که در ارتفاعات کردستان مستقر بودند، تدارکات می‌فرستادیم و بیشتر مواقع با هلیکوپتر برایشان غذا و مهمات می‌بردیم. در شرایطی که زمستان‌های سخت و کولاک و برف بود به‌سختی می‌توانستیم این کار را انجام دهیم. در همان شرایط دو نفر از سربازهایمان هم که در کولاک و برف گم شده بودند، متاسفانه از گرسنگی و سرما شهید شدند که برایمان بسیار تلخ بود. من و تیمسار دادوین فرمانده پادگان، چهار روز در پادگان بانه آماده بودیم که با هلیکوپتر برایشان تدارک ببریم؛ ازآنجا‌که در جاده‌ها بیش‌از شش‌هفت‌متر برف می‌بارید، به‌هیچ‌وجه عبور خودرو ممکن نبود. از‌طریق هوایی هم فقط وقتی هوا اجازه می‌داد، می‌توانستیم حرکت کنیم. دادوین تمام این مدت پشت پنجره نشسته بود و در سکوت راز و نیاز می‌کرد که یکی‌دو‌ساعت هوا خوب شود و ما بتوانیم تدارکات را به سربازها برسانیم تا از گرسنگی تلف نشوند. به لطف خدا بعد‌از چهار روز، یک بعدازظهر هوا صاف شد و هلیکوپترها توانستند به نیروها غذا برسانند.

 

ارتش و عشایر درکنار هم

امیرسالار از شجاعت و مناعت‌طبع مردم سرزمینش هم در آن دوران یادی می‌کند و می‌گوید: در یکی از مناطق عملیاتی کردستان و ارتفاعات شهر کِرند غرب از توابع کرمانشاه، پایگاه متروکه‌ای به‌نام «بیوَنیج» بود که ما در آنجا دو قبضه توپ به‌منظور مقابله با درگیری‌های کومله دموکرات که بیشتر اوقات با نیروهای مانوری ما در آن مناطق درگیر می‌شدند و قصد حمله و ورود به شهر را داشتند، مستقر کرده بودیم. ناگفته نماند ایل‌های عشایری کرمانشاه مانند ایل سنجابی و عثمان‌وند و... نیروهایشان به‌نام بسیج عشایری آمده بودند و آن‌ها را در آن پایگاه مسلح کرده بودیم و همراه ما با کومله دموکرات‌ها مقابله می‌کردند. حدود یک‌سال‌ونیم با عشایر آن منطقه در این قالب همکاری می‌کردم و حتی شب‌ها ما را به سیاه‌چادرهای خود دعوت و از ما پذیرایی می‌کردند.

 

بابت سال‌های مقدس دفاع خرسندم

می‌پرسم آخرین عملیاتتان کدام بود و کی به خانه خود بازگشتید؟ جواب می‌دهد: آخرین عملیات ما مِیمک در منطقه غرب کشور بین سومار و صالح‌آباد بود؛ عملیاتی بسیار پیچیده و مهم که لشکر۷۷ به تمامی در آن حضور داشت و درنتیجه ارتفاعات میمک را که عراقی‌ها گرفته بودند، بازپس گرفتیم.

او ادامه می‌دهد: بعد از هشت‌سال جنگ، دو سال هم حالتی باعنوان نه جنگ و نه صلح در مناطق عملیاتی حکمفرما بود که این مدت را هم باز به تناوب در منطقه حضور داشتم و بعد‌از ۱۰سال به موطنم و آغوش خانواده برگشتم و درنهایت با درجه سرهنگ‌تمامی در ۱۴‌مرداد‌۱۳۷۹ به بازنشستگی نائل شدم.

بابت سال‌های مقدس دفاع از میهنم خرسندم؛ امیدوارم هیچ‌گاه در پیشگاه مردم مسلمان کشورم شرمنده نباشم و ایران سرفراز همواره در‌حال شکوفایی، نظر لطف خداوند همیشه به ملت عزیزمان و شادی و سلامتی در مملکت حاکم باشد.

 

همسرم بیش از من جهاد کرد

می‌خواهم گریزی هم به حال و روز خانواده‌اش در آن ۱۰سال بزند. با سربلندی توضیح می‌دهد: خانواده‌هایمان در تمام این دوران، شاید بیشتر از ما در اینجا می‌جنگیدند؛ وقتی سرپرست خانواده نیست و همه وظایف به دوش خانم خانه قرار می‌گیرد، یک نوع جهاد است. همسرم در نبود من، مسئولیت زندگی و پرستاری و تربیت بچه‌ها را به‌عهده داشت. آن زمان ما یک دختر و یک پسر داشتیم که خداوند دخترم را در شانزده‌سالگی‌اش از ما گرفت و چند سال بعد یک جفت دختر دوقلو به ما عطا کرد.

ما نظامی‌ها به‌جرئت می‌توانیم بگوییم که همسر و خانواده‌مان بیش‌از ما پشت جبهه، جهاد می‌کردند و این برایمان باعث افتخار است و ان‌شاءا... خداوند اجرش را به ایشان بدهد.

..........................................

 

وقتی پدرش برگشت...

به پایان گفتگو که می‌رسیم خانم مقیمان، فرهنگی بازنشسته و همسر این سرهنگ بازنشسته ارتش که تمام مدت در کنارمان نشسته است، وارد بحث می‌شود و با اشاره به برخی زخم‌های کهنه و درمان‌نشدنی به‌جای‌مانده از آن دوران می‌گوید: دختر مرحومم وقتی بعد‌از جنگ هم پدرش باعنوان نیروی پاسدار صلح، دو سال دیگر را در جبهه بود، در کلاس اول دبیرستان درس می‌خواند. یک شب به دل‌دردی شدید مبتلا شد و وقتی به پزشک مراجعه کردیم با بررسی‌های پزشکی تشخیص سرطان کلیه بدخیم دادند. در آن شرایط نیاز به عمل جراحی فوری داشت. در بیمارستان که بستری‌اش کردیم، حضور پدرش را برای اجازه عمل می‌خواستند. هرچه می‌گفتم در منطقه است و نمی‌تواند بیاید قبول نمی‌کردند. به لشکر زنگ زدم و تقاضا کردم برای کمک به ما راهی‌اش کنند. آن‌ها هم همراهی کردند و بالاخره بعد‌از چند روز آمد ولی دیگر دیر بود. بیشتر دکترها، عقده‌های بچه را در این سال‌ها که از دوری پدر در وجودش جمع شده بود، عامل بروز این بیماری تشخیص دادند. [درحالی‌که به شدت اشک می‌ریزد] بعد‌از عمل حدود شش‌ماه شیمی‌درمانی هم انجام دادیم اما موثر نبود و دخترم سرانجام پر کشید و وقتی پدرش برگشت و پیش ما ماند که مدت‌ها از مرگ دخترمان گذشته بود. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی