کد خبر : 71024
/ 19:56
افراد کم‌توان جسمی هم می‌توانند انسان‌های موفقی باشند؛ اگر آن‌ها را باور کنیم و برایشان حقوق شهروندی قائل شویم؛

ایمان بیاوریم...

موسسه باور سبز در محله شهیدشفیعی، پاتوق هزارو۶۰۰کم‌توان جسمی‌حرکتی و کم‌توان ذهنی در منطقه ماست که بیشتر آن‌ها را اتباع مهاجر افغانستانی ساکن در این محدوده تشکیل می‌دهند.

ایمان بیاوریم...

فرارسیدن روز جهانی معلولان بهانه‌ای شد تا پای گفتگوی چند تن از افراد این موسسه بنشینیم تا از داشته‌ها و نداشته‌هایشان بگویند. ناگفته نماند که بسیاری از افراد حاضر در این موسسه، کم‌توان جسمی هستند که با وجود مشکلات و محدودیت‌های فردی و اجتماعی که با آن روبه‌رو بوده‌اند، توانسته‌اند انسان‌های آگاه و موفقی باشند که کمترین هنرشان این است که با توکل، همت قوی و تکیه بر استعدادهای خدادادی‌شان، روی پای خود ایستاده‌ و به‌‌قول معروف گلیم خودشان را از آب بیرون کشیده‌اند؛ شهروندان شریفی که امید به زندگی و سخت‌کوشی، رمز موفقیتشان بوده‌ است.

..........................................

 

  • چشم‌های علی جوشنی بر اثر بیماری نابینا شده اما امید به زندگی در وجودش جاری است؛ زنده‌دلی

 

99177.jpgسی‌وپنج‌ساله است و حافظ سه جزء قرآن. شاید به‌عقیده خیلی‌ از ما، این موضوع موفقیت چندان بزرگی به‌شمار نیاید اما اگر بدانید که حافظ این سه جزء قرآن، سه سالی می‌شود که بر اثر یک بیماری نابینا شده و قرآن را بعد از آن، فقط با شنیدن آموخته است، حتما نظرتان تغییر می‌کند. مهم‌تر اینکه کلام خدا باعث می‌شود که او در روند بهبودی از این بیماری که وی آن را امتحان الهی می‌داند، امید به زندگی و شروع دوباره را از دست ندهد و با توکل و همت بیشتری، مشکلات بعد از نابینایی را رفع کند؛ «دکترها دقیقا نفهمیدند چه اتفاقی افتاده. ابتدا به‌مرور بینایی‌ام ضعیف شد و بعد هم به‌طور کامل نابینا شدم. وجود یک تومور بدخیم در سرم باعث شد که رگ عصب بینایی‌ام قطع شود و بعد از آن دیگر زندگی را در تاریکی کامل ادامه دادم. شرایط سختی بود؛ آن‌هم برای یک خیاطِ مهاجر که مدرک اقامت ندارد. هزینه و پشتوانه مالی ندارد، شغلش را هم از دست داده است و دستش به جایی بند نیست. مسئولیت یک زن و یک بچه هم روی شانه‌اش سنگینی می‌کند. گمان می‌کردم دنیا به پایان رسیده است و بعدی وجود ندارد. بارها با خودم فکر می‌کردم که خودکشی تنها راه‌حل خلاصی از این همه مشکل است. بارها تصمیمش را گرفتم اما دوران طولانی‌مدت درمان را با قرض و خرج کردن پولی که برای رهن خانه داشتیم، پشت سر گذاشتم. تازه رسیدم به اول خط؛ یعنی خانه‌نشینی که دردش، کمتر از رنج بیماری نیست. نمی‌دانستم چه کنم. تلاش کردم که با توسل و توکل به خدا، امید را در دلم زنده نگه‌دارم. هر روز می‌نشستم و قرآن را از طریق سی‌دی گوش می‌کردم. به‌مرور سوره‌به‌سوره پیش رفتم و حافظ سه جزء قرآن شدم. حالا هر لحظه که تنها می‌شوم و فکر و خیال مشکلات آزارم می‌دهد، زیر لب قرآن زمزمه می‌کنم.»

 

همیشه فرصت زندگی هست

زندگی با همه فرازوفرودهایش ادامه پیدا می‌کند. همچنان داشتم با بیماری و مشکلات ریزودرشتش، دست‌وپنجه نرم می‌کردم که همسرم باردار شد. باورم نمی‌شد. نمی‌دانستم میان این معرکه با این یکی چه کنم. بی‌پولی، خانه استیجاری، بی‌شغلی و بچه دوم؛ فکرش، دستی می‌شد و گلویم را فشار می‌داد. دکترها گفته بودند که به‌خاطر شیمی‌درمانی احتمال دارد تا سال‌ها بچه‌دار نشویم. وقتی به دکتر مراجعه کردیم، گفت همسرم باید بچه را سقط کند؛ چون اثرات شیمی‌درمانی انجام‌گرفته بر روی من ممکن است سلامت جنین را تهدید کند. مدتی با اضطراب‌ گذشت تااینکه سونوگرافی در کمال ناباوری، بچه را سالم اعلام کرد. حالا من پدرِ دو دخترم که تنهایی‌ام را پر کرده‌اند. این روزها علاوه‌بر کارهای شخصی‌ام، وظیفه مراقبت از دخترانم هم برعهده من است.

 

یعنی تا این اندازه شکسته شدی!

البته از قلم نیفتد که درکنار تنهایی، رنج بیماری و هزینه‌های سنگین درمان، گاه برخی نگاه‌ها هم آزاردهنده است. از همسرم ممنونم که در تمام این روزهای سخت و تا به امروز مردانه کنارم ایستاد. می‌دانم که می‌توانست همان ابتدا رهایم کند و برود پی زندگی خودش. از دور و نزدیک هم خیلی‌ها این توصیه را به او کرده بودند ولی او همه زخم‌ها را به جان خرید و پای زندگی‌مان ایستاد. یکی از لحظه‌های دردناک زندگی من هم مربوط به همان دوران است که شکستن و دم نزدن او را می‌دیدم. خاطرم هست یک روز با هم برای زیارت به حرم رفته بودیم. ناگهان زنی سر راهمان را گرفت. بعد شنیدم که به همسرم می‌گوید: «مادرجان، بیا این غذای نذری هم برای پسر شما.» از شنیدن این جمله، قلبم تکه‌تکه شد. گفتم: فاطمه‌جان، یعنی شما در این روزها تا این اندازه شکسته شده‌ای که این خانم گمان کرد که مادرم هستی؟»

 

حالا ۱۰سال می‌گذرد و من هنوز زنده‌ام

یک روز در سالن انتظار بیمارستان منتظر نوبت شیمی‌درمانی‌ام بودم. مثل همیشه داشتم به مشکلاتی که داشتم، فکر می‌کردم. در همین لحظه پیرمردی کنارم نشست و دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «چرا این‌قدر توی فکری؟ جوش نزن و غصه نخور جوان! گفتم گرفتارم و نمی‌شود. این را که گفتم، جواب داد که «امید داشته باش و توکل کن.» بعد هم قصه زندگی خودش را برایم تعریف کرد. گفت حدود ۱۰سال پیش بیمار شدم و وقتی به دکتر مراجعه کردم، گفت که شما به بیماری لاعلاجی مبتلا شده‌اید و سه ماه بیشتر زنده نیستید. رو به دکتر کردم و گفتم: «جای خدا را گرفته‌ای؟ اصلا می‌دانی خودت تا کی زنده هستی؟» این را گفتم و بیرون آمدم. حالا ده سال می‌گذرد و من هنوز زنده‌ام؛ چون در این سال‌ها نه غمگین شده و نه برای بیماری‌ام، غصه خورده‌ام. تو هم همین‌طور باش و تنها توکل کن.

 

بی‌مدرکی

مشکل بزرگ من نداشتن مدرک اقامت است. هر جا می‌روم، مدرک می‌خواهند. رفتم خط بریل یاد بگیرم، مدرک می‌خواستند. برای جور کردن هزینه درمانم به هر نهادی که مراجعه کردم، مدرک خواستند. رفتم کار یاد بگیرم، همین‌طور. حتی دخترانم برای رفتن به مهدکودک یا مدرسه مشکل دارند. به‌تازگی دولت ایران پاسپورت‌هایی را به‌عنوان کارت شناسایی به اتباع مهاجر می‌دهد اما هزینه آن بسیار سنگین است و از توان من خارج.

 

..........................................

 

  • مرور مشکلات کم‌توانان جسمی در گفتگو با سمانه رضایی؛ مردم و مسئولان، معلولان را دریابند

 

99179.jpgسمانه رضایی بیست‌ساله است و با وجود یک نقص مادرزادی در پایش، توانسته است درس بخواند. در کار با کامپیوتر و فتوشاپ، دستی بر آتش دارد و برای آینده‌اش، نقشه‌های زیادی کشیده است. سطرهای بعدی مرور خاطرات سمانه و بیان مشکلات یک کم‌توان جسمی در اجتماع ماست که خودش برایمان تعریف می‌کند.

به‌طور مادرزادی یکی از پاهایم مشکل دارد؛ به همین دلیل عادت کرده‌ام از کودکی همه کارهایم را خودم انجام بدهم. پیش از رسیدن به کلاس پنجم هم هیچ ذهنیتی از آدم کم‌توان جسمی و کلمه معلول نداشتم. یعنی حتی در مدرسه هم گمان نمی‌کردم فرقی با دیگر هم‌سن‌وسالانم داشته باشم تااینکه یک روز یکی از دوستانم برایم نامه‌ای نوشت با این مضمون که: «من با مشکلی روبه‌‌رو شده‌ام. ازآنجاکه تو یک معلول هستی و خدا حتما تو را بیشتر دوست دارد، پس لطفا برای من دعا کن.» بعد از این بود که واژه جدیدی به نام معلول به دایره‌المعارف کلماتم اضافه شد. طبیعتا برای رسیدن به هر هدفی، تلاش من از بقیه اطرافیانم بیشتر بود. درس خواندم و دیپلم گرفتم اما امروز که دارم این حرف‌ها را می‌زنم، تجربیات زیادی از زندگی یک کم‌توان جسمی دارم که درک آن برای دیگران مشکل است.

 

کم‌توانان جسمی را باور کنیم

یکی از این تجربیات، این است که دیگران تو را سخت باور می‌کنند. نپذیرفتن این موضوع که تو هم مثل همه انسان‌های عادی هستی و دارای استعداد، بر همه روزهای زندگی من و امثال من سایه انداخته است.

 

نگاه سنگین مردم

مردم ما عادت دارند همیشه به عبور یک فرد کم‌توان خیره شوند یا با نگاهشان به او ترحم و دلسوزی کنند. این سنگینی نگاه، اعتمادبه‌نفس را به‌شدت در ما کاهش می‌دهد یا گفتن این جمله که: «خدا شفایت دهد»، شاید نشانه مهربانی و لطف گوینده باشد اما برای هیچ معلولی خوشایند نیست، زیرا یک فرد کم‌توان جسمی با شرایط خودش کنار آمده و در بسیاری از نداشتن‌ها تلاش کرده تا هم‌سنگ باقی افراد جامعه باشد. خیلی از کم‌توانان حتی از بسیاری از افراد سالم جسمی موفق‌تر بوده‌اند و نمونه‌اش را در اطرافمان کم ندیده‌ایم.

 

امان از فضاسازی شهری!

مشکلات بعدی هم همه ریشه در همین نپذیرفتن تو از سوی جامعه دارد. جامعه ما انگار هرگز برای زندگی یک کم‌توان جسمی حقی قائل نیست. از مبلمان و فضاسازی شهری بگیر تا فرهنگ مردم. خوب است مسئولان خودشان یک‌بار عصا به دست یا با ویلچر چرخی در کوچه‌هاوپس‌کو‌چه‌های شهر بزنند؛ مگر متوجه دشواری راه برای و پستی و بلندی‌های بسیار آن بشوند. البته این مشکل را شما می‌توانید در همه جای شهر ببینید ولی در حاشیه شهر این مشکلات بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود. مثلا نمی‌دانم چرا مسئولان شهری ما هرگز فکر نکرده‌اند که یک آدم ویلچرنشین هم به پول نیاز دارد و ممکن است مانند خیلی از شهروندان برای برداشت پول، مجبور باشد پای یکی از این عابربانک‌ها بایستد.

 

کسی به فکر اشتغال کم‌توانان جسمی نیست

یکی دیگر از مشکلات ما این است که جامعه هرگز برای یک فرد کم‌توان به دنبال ایجاد اشتغال و آموزش حرفه‌ای که از طریق آن بتواند امرارمعاش کند، نبوده است. انگار که ما حق زندگی نداریم و دیده نمی‌شویم. خیلی‌ها فکر می‌کنند ما آفریده شده‌ایم تا انسان‌های سالم با دیدنمان خدا را شکر کنند و قدر داشته‌هایشان را بدانند. آیا مسئولان محترم هم این‌طور خیال می‌کنند که ما را در بسیاری از حقوق شهروندی نادیده گرفته‌اند؟

 

امر خداپسندانه‌ای که برای کم‌توانان، ناپسند است

ازدواج و تشکیل زندگی، یکی دیگر از مشکلات عمومی همه کم‌توانان جسمی‌است. اگر یک کم‌توان جسمی ده برابر یک فرد عادی عرق بریزد و برای کسب موفقیت رنج بکشد و از قضا به مدارج بالای تحصیلی هم برسد، باز وقت تشکیل خانواده با مشکل برمی‌خورد. چرا جامعه سخت قبول می‌کند که یک انسان معلول که ازعهده همه وظایفش برمی‌آید، هم می‌تواند ازدواج کند و تشکیل خانواده بدهد؟ برداشت همه این است که همسر این فرد لابد باید تا آخر عمر پرستار او باشد و پاسوزش. انگار هیچ چشمی تلاش یک کم‌توان را برای داشتن یک زندگی عادی نمی‌بیند و موفقیتش را باور ندارد. امیدوارم روزی برسد که نگاه و فرهنگ مردم به یک کم‌توان جسمی تغییر کند و فراتر از آن مسئولان آنان را به‌عنوان شهروندان عادی این اجتماع بپذیرند و شهر را با درنظر گرفتن شرایط همه انسان‌ها بسازند.

 

..........................................

 

  • تجربه مهدی حسنی بعد‌از تصادف و نشستن روی ویلچر؛ ما یک قدم از انسان‌های عادی، جلوتریم

 

99178.jpgامتحانات سال سوم دبیرستانم تازه تمام شده بود و داشتم با چند تن از دوستانم به خانه برمی‌گشتم. برای گپ‌و‌گفت کوتاهی، کنار خیابان ایستادیم. ناگهان یک موتوری که سرعت زیادی داشت، نتوانست موتورش را کنترل کند و مسیرش به سمت ما منحرف شد. از آن لحظه تنها صداها توی گوشم مانده. چشم که باز کردم، دراز‌به‌دراز توی خانه افتاده بودم. بعد شنیدم که تصادف کرده‌ام. دو هفته تمام، بیهوش روی تخت بیمارستان بودم. چیزی به خاطر نداشتم. انگار همه‌چیز بین خواب و بیداری گذشته بود. چند روز بعد، پدرم مرا روی صندلی چرخ‌دار نشاند و به بیمارستان برد.

 

پسر شما دیگر قادر به راه‌رفتن نیست

دکتر بعد‌از معاینه گفت بروم بیرون. رفتم اما از درز درِ نیمه‌باز اتاق، ایستادم به تماشا و شنیدم که دکتر به پدرم گفت: «پسر شما دیگر قادر به راه‌رفتن نیست.» یک‌باره دنیا روی سرم خراب شد. پسر شیطان مدرسه که دیوار صاف را بالا می‌رفت، حالا باید یک عمر اسیر صندلی چرخ‌دار باشد. منی که تا چند روز پیش روی پاهای خودم، تمام شهر را گز می‌کردم، حالا باید گوشه‌ای می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا یکی بیاید و از جا بلندم کند. تصورش حتی برای یک لحظه ممکن بود. خودتان را جای من بگذارید؛ آیا دنیا برایتان تمام نمی‌شود؟ برای من تمام شد. بعد از آن نشستم کنج خانه. با کسی حرف نمی‌زدم و وقتی برایمان مهمان می‌آمد، خودم را توی اتاق پنهان می‌کردم. گاهی که خانواده مرا برای هواخوری بیرون می‌بردند، اگر با آشنایی روبه‌رو می‌شدم، سریع رواندازی را که روی پاهایم قرار داشت، جلوی صورتم می‌گرفتم تا چشم به چشم نشویم. بسیاری از دوستانم، ترکم کرده بودند و کسی، سراغی از من نمی‌گرفت. مدت‌ها به همین روال ادامه پیدا کرد تا اینکه یک روز به خودم گفتم تا کی می‌خواهی این‌طور ادامه دهی؟ تقدیر بوده و نمی‌توان با مشیت خدا جنگید.

 

این روزها یک چرم‌دوز ماهرم

اول تلاش کردم برای خودم، شغلی دست‌و‌پا کنم. پیش‌از تصادف، چرخ‌کار بودم و در‌کنار درس‌خواندن، خیاطی می‌کردم. خیلی به این در و آن در، زدم اما کسی قبولم نکرد. کار به جایی رسید که یک وزنه و چندتا بادکنک خریدم و رفتم جمعه‌بازار بساط کردم. مردم خودشان را وزن می‌کردند و مبلغی توی دستم می‌گذاشتند. گاهی داشت و گاهی هم دشتی نداشتم. بعدها که به این مرکز آمدم، از‌‌طریق موسسه باور سبز با مرکز توان‌یابان شریف در وکیل‌آباد آشنا شدم. توی کلاس‌های چرم‌دوزی‌اش شرکت کردم و از‌آنجا‌که پیش‌از آن، خیاطی را می‌دانستم، توانستم خیلی زود پیشرفت کنم. ین روزها بلدِ کار شده‌ام و سفارش قبول می‌کنم و خدا را برای روزی‌‌اش، شاکرم.

 

با امید، خودمان را به زندگی بازگردانیم

در این سال‌ها بسیار پیش آمده که به‌صورت اتفاقی، دوستان و حتی معلمان دوره مدرسه را دیده‌ام. خیلی‌شان با دیدنم گریه کرده‌اند اما من فقط به آن‌ها خندیده‌ام. به‌ نظر من ما، نه‌تنها چیزی از انسان‌های عادی کم نداریم؛ بلکه یک قدم از آن‌ها جلوتریم. چون ما یک‌بار به صفر رسیده‌ایم و از نو، خودمان را به زندگی بازگردانده‌ایم. رنج این دوباره‌برگشتن، ما را در‌برابر سختی‌ها مقاوم کرده و قدرت دوچندان بخشیده است. اگر تلاش باشد و امید، انسان می‌تواند در هر شرایطی، خود را بالا بکشد و به آرزوهایش برسد.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی