کد خبر : 70921
/ 22:52
شهرآرا از تلاش خادمان گرم‌خانه‌های مشهد گزارش می‌دهد؛

جستجو برای نجات کارتن خواب‌ها

مثل اسبی رنجور و خسته که هزار فرسخ را یک‌نفس دویده‌باشد، تخم چشمانش سرخ است و بخار از دهانش بیرون می‌زند. او را در یک حفره پیدا می‌کنیم، حفره‌ای شبیه حفره روباه، شبیه سنگرهای انفرادی.

جستجو برای نجات کارتن خواب‌ها

رادمنش- بی‌شک، جنگی در کار است، جنگی میان سرما و تن. دراز کشیده‌است، در حالی میان خواب و بیداری. صدایش می‌خزد، می‌‌خزد بیرون. صورتش صورت کسی است که درد می‌کشد. لباس گرم و زیادی تنش نیست. از سرما جمع شده‌‌است توی خودش، مثل یک مشت. یکی از بچه‌های تیم خانه سبز شهرداری می‌شناسدش.

- چرا گرم‌خانه نیامدی؟

- می‌آیم، می‌آیم. سوختم. خودم را سوزاندم.

دست راستش را می‌آورد جلو: «خودم را سوزاندم.»

دست‌هایش سیاه است، زغال. در آن تاریکی وسط بر و بیابان، چیزی دیده‌نمی‌شود. نور چراغ‌قوه را می‌اندازند روی دستش، پوست چین‌و‌چروک‌خورده و از‌شکل‌افتاده.

می‌گوید: «با پلاستیک آتش درست کرده‌بودم. حواسم نبود، سوختم.»

پلاستیک‌های گرگرفته چسبیده‌اند کف دست‌های بی‌حسش و تا عصب‌‌های کرخت‌شده از سرما بخواهند پیام را به مغز برسانند، آتش کار خودش را کرده‌است.

- برو سوار آن مینی‌بوس که برویم گرم‌خانه.

-می‌آیم، می‌آیم.

و راهش را می‌کشد سمت مینی‌بوس، مینی بوسی که همیاران اجتماعی خانه سبز شهرداری سوار بر آن، کوچه‌به‌کوچه دنبال پیداکردن و نجات آن‌ها (کارتن‌خواب‌ها) از سرمای استخوان‌سوز این شب‌ها هستند.

 

98983.jpg

 

نجات از مرگ

از گلشهر (شهید آوینی) شروع می‌کنیم. ساعت نزدیک ۹شب است. خبر می‌دهند که تعدادی کارتن‌خواب را دیده‌اند. مینی‌بوس همیاران اجتماعی از کوچه‌های باریک و تودرتو، هِن‌وهِن‌کنان می‌رود سمت جایی که خانه‌ها تمام و زمین‌های یخ‌‌زده شروع می‌شود. از دور، نور آتش کم‌جانی تاریکی را سوراخ می‌کند و به چشم می‌رسد. چند سایه دور آتش جمع‌اند که تا نور چراغ‌قوه را می‌بینند، از ترس غیب می‌شوند. دنبالشان می‌رویم تا شاید باورمان کنند. یکی از همیاران اجتماعی جلوتر می‌رود و از آن‌ها دعوت می‌کند که برای نجات از این سرما، شب را در گرم‌خانه شهرداری بمانند و صبح دوباره همین مینی‌بوس آن‌ها را تا مسیری که نزدیک پاتوقشان باشد می‌رساند. به آن‌ها اطمینان می‌دهند که نه قصد جمع‌آوری و انتقالشان به کمپ‌های ترک اعتیاد را دارند و نه به پلیس تحویل می‌دهند. هدفشان سرپناه‌دادن به آن‌ها در سرمای شب و نجات از مرگ است.

 

زندگی در حفره روباه

جستجوی بی‌خانمان‌ها و کارتن‌خواب‌ها در گلشهر که به اتمام می‌رسد، می‌رویم سمت اسماعیل‌آباد. بچه‌های خانه سبز راه را بلدند. می‌زنند میان کال و زمین‌های اسماعیل‌آباد تا حفره‌ها و آلونک‌های دیگر را پیدا کنند و کسی اگر آمد، او را به گرم خانه ببرند برای فرار از این سرمای گدا‌کُش.

یک نفر را در حفره‌ای پیدا می‌کنیم. سوخته است. تمام دارایی‌اش یک تکه پتوی سوخته است که همانند کرم ابریشم، آن را به دور خود تنیده. تا حرف از جای گرم و شام می‌شود و اطمینان خاطری که فردا صبح آزاد است به هر جایی برود، از جا می‌کند و برای نجات خود از مرگ، می‌دود به سمت مینی‌بوس. این کارتن‌خواب که سوار می‌شود، دوباره مینی‌بوس راه می‌افتد. جلوتر، در زمین‌های اسماعیل‌آباد، حفره کوچکی توی کال می‌بینیم. چراغ‌قوه می‌اندازیم. دو توله‌سگ سیاه‌رنگ چندروزه آمدن مادرشان را جیغ می‌زنند. توی زمین‌های ول، گز می‌کنیم قدم‌های صدتا یک غاز را. چندین حفره و آلونک دیگر پیدا می‌کنیم. خالی هستند. آلونک‌ها و حفره‌ها با پتو و موکت کهنه فرش شده‌اند و چند پتو هم روی هم تلنبار است.

در یک حفره که کمی بزرگ‌تر است، یک نفر را پیدا می‌کنیم. سیگاربه‌لب بیرون می‌آید. با یکی از اعضای خانه سبز چاق سلامتی می‌کند، ولی راهی گرم‌خانه نمی‌شود. می‌گوید منتظر برادرش است و تا او نیاید، نمی‌تواند جایی برود. او به ورودی حفره‌اش که اعیانی‌تر است برمی‌گردد. با پارچه‌های کهنه و پوده، پرده کشیده برای حبس هوای گرم داخل که تمام گرمایش از شمعی می‌آید که پت‌پت می‌کند و دارد ته می‌کشد. در عین حال، جای یکی‌دو نفر دیگر را نشان می‌دهد تا به سراغ آن‌ها برویم.

 

شب انجماد خون

حالا بیشتر از دو ساعت از گشت‌زنی ما به همراه تیم خانه سبز می‌گذرد و ساعت۱۱ شب شده‌است. احساس می‌کنم خونم در حال منجمدشدن است. انگار آهسته‌تر می‌گردد. کند شده‌ام. بخار دهانم روی لبه شال‌گردن که تا زیر چشم‌خانه‌ها بالایش کشیده‌ام یخ زده‌است. سرما راهش را از لای تار و پود کلاه باز کرده و مثل سوزن به پیشانی‌ام نوک می‌زند. چیزی به نیمه‌شب نمانده. مسیر خانه سبز را در پیش می‌گیریم و در تمام طول راه، هر نقطه‌ای که شعله‌ای آتش به چشم می‌خورد، پیاده می‌شویم تا شاید بتوانیم کارتن‌خواب دیگری را در این سرما به گرم‌خانه ببریم.

 

دو زن سه شب پیش یخ زدند

حوالی ساعت۱۲ شب است که به خانه سبز می‌رسیم. تیم‌های دیگر هم دست‌خالی برنگشته‌اند و هرکدام چند کارتن‌خواب با خود آورده‌اند، از جوان ۲۰ساله تا پیرمرد ۶۰ ساله، از متکدی تا معتاد و کارتن‌خواب، جمع بی‌کسان.در سالن ورودی، لباس‌های آن‌ها را می‌گیرند و در کیسه‌ای به نام خودشان، در انبار نگه‌می‌دارند و جای آن، لباس آبی و تمیزی که مخصوص اقامت یک‌شبه آن‌هاست تحویلشان می‌دهند. کسانی که می‌آیند، شب را می‌مانند، غذای گرم می‌خورند، اگر بخواهند دوش آب گرم می‌گیرند و فردا صبح آزادند که بروند تا شبی دیگر. این طرح چهار ماه، یعنی تا پایان زمستان، ادامه دارد.

امشب بیش از ۴۰نفر در گرمای گرم‌خانه خوابیده‌اند. در مقایسه با شب گذشته که فقط ۱۵نفر آمده‌بودند، آمار امیدوارکننده‌تری است. با سردشدن هوا، هرشب تعدادشان بیشتر شده‌است.

احمد، یکی از میهمانان امشب گرم‌خانه، بیدار است. می‌گوید: «امشب شب دوم است. دیشب هم آمده‌بودم. از دوستانم شنیدم که شهرداری گرم‌خانه راه‌انداخته‌است.»

احمد ۱۷سال است که اعتیاد دارد. ۴۲ساله است، ولی موهایش سفیدتر از ۵۰ساله و چهره‌اش شکسته‌تر. شغلش ضایعات‌جمع‌کنی است. البته قبلا گچ‌کار بوده. کسب‌وکار و خانواده داشته، ولی دیگر کسی به او کار نمی‌دهد. دیگر نه خانه‌ای دارد و نه خانواده‌ای. همه او را پس‌زده‌اند. او مانده‌است و شب‌های کارتن‌خوابی.

او با چشمانی ترس‌خورده که مدام دو‌‌‌دو می‌زند، نگاهی گریزان می‌کند و دنبال حرفش را می‌گیرد: «سه شب پیش، دوتا زن از سرما مردند. فکر نمی‌کردند هوا این‌قدر سرد بشود. یک پتو بیشتر نداشتند و همان را هم نصف‌شب از آن‌ها دزدیده‌بودند و صبح چیزی نبودند جز دو جنازه یخ‌زده.»

احمد مرگ و منجمدشدن آدم‌ها را با چشم خود دیده‌‌است. می‌نالد: «مرگ برای ما بهتر است، اما نمی‌آید. بمیریم راحت تریم، اما مرگ نمی‌آید.»

۱۷سال کارتن‌خواب بوده. ۱۷سال تمام، زمستان‌ها و برف‌ها و یخ‌بندی‌ها را بیرون گذراندن کاری کرده که سرما برای او شده‌است مامور شکنجه. خوابگاه گرم است، ولی او پتو را تا زیر چشم‌ها بالا کشیده و با دست، محکم آن را نگه‌داشته‌است. انگار می‌ترسد کسی پتو را از رویش بکشد یا بدزدد. عادت شب‌های یخ‌بندان بیرون را همراه دارد. او از بیرون گرم است. سرما درون اوست. سرما در ذهنش است.

فقیهی، مدیر داخلی خانه سبز، می‌گوید: «هر‌شب چهار تیم با چهار مینی‌بوس از ساعت۶ عصر تا ۱۲شب به نقاط مختلف شهر می‌روند تا افراد بی‌خانمان را جمع کنند و به گرم‌خانه بیاورند. مواردی داشته‌ایم که از سرما بیهوش شده‌بودند که تیم همیاران اجتماعی خانه سبز بالای سر آن‌ها رسیدند. » 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی