کد خبر : 70559
/ 18:46
روایت زمانه و زندگی مبارزاتی علیرضا خالقی، نقاش و فیلم بردار انقلاب مشهد؛ به بهانه انتشار کتاب زندگی‌اش

هنر مرد

زندگی علیرضا خالقی (متولد ١٣٣۴) روایت عشق به قلم‌مو و بوم و رنگ باشد یا عشق به دوربین هشت‌میلی‌متری ناطق و فیلم‌های سه‌دقیقه‌و‌نیمی‌اش، چه فرقی می‌کند؟ مهم‌ترش این است که یک آدم مثل همه ما توی این شهر هست که کمر همتش را بسته بود تا با هر چیزی که در چنته دارد، یک گوشمالی حسابی به بروبچه‌های پهلوی دوم بدهد.

هنر مرد

اول رفت سراغ کلیشه‌سازی. بعد دوربینش را راست‌وریست کرد. بعد سرکی کشید توی خطاطی اعلامیه‌های امام(ره). در آخر هم با نقاشی‌های ماندگارش مشت آخر را حسابی محکم توی چانه رژیم کوبید. خالقی از آن کارکشته‌های هنر انقلابی است که اگر قضیه کوتاهی ما مشهدی‌ها نبود، یا اگر او یکی بود از قبیله نقاشان پایتخت‌نشین، الان شرق تا غرب ایران او را می‌شناختند. 

او در این گفتگو از خاطرات متعددی یاد می‌کند؛ خاطراتی که ده به یک آن‌ها هم مجال طرحشان در این فرصت مهیا نمی‌شود و باید بماند برای همان کتابی که جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی آن را روز گذشته با یکی‌دو سال تاخیر رونمایی کرد.

﷯ 

با وجود فیلم‌هایی که از سال‌های انقلاب از قاب دوربین شما باقی مانده است، باز هم شما را بیشتر به عنوان «نقاش انقلاب» می‌شناسند. شاید دلیل این مسئله هم نقاشی مشهور از چهره حضرت امام(ره) باشد. اگر موافقید از اینجا شروع کنیم که کارهای هنری شما از کجا آغاز شد؟

به نظرم معمولا زمینه کارهای هنری باید به صورت ذاتی در افراد وجود داشته باشد. درباره من هم شاید اولین جرقه‌های جدی کار هنری از دوران دبستان شروع شد و تا الان هم ادامه داشته است. یادم هست همان زمان هم مرتب از طرف مدرسه برای مسابقات هنری اعزام می‌شدم. زمینه کار فیلم‌برداری هم از زمانی در من شکل گرفت که فیلم‌هایی مثل گاو، گوزن‌ها و سفرسنگ را در سینما دیدم. بعد هم به انجمن سینمای جوان پیوستم و سعی کردم کم‌کم اصول حرفه‌ای کار فیلم‌برداری را شروع کنم.

﷯ 

نوجوانی شما هم‌زمان است با دوران آغاز نهضت امام(ره). در طی این سال‌ها با جریان‌های سیاسی انقلاب آشنا شده بودید؟

زمان تحصیل من در دوران دبیرستان اواخر دهه٤٠و اوایل دهه٥٠ بود که مبارزات کم‌کم داشت جدی‌تر می‌شد. من هم از آنجا که با رساله حضرت امام(ره) و نوارهای ‌مرحوم [محمدتقی] فلسفی مرتبط بودم، با وجود سن کم با این جریان‌ها آشنایی داشتم. یادم هست یک‌بار در یکی از مسابقه‌‌های نقاشی مدارس شرکت کرده بودم، ولی وقتی دیدم سوژه نقاشی سیاه‌قلم، چهره ولیعهد است، تغییر رشته دادم و رفتم بخش رنگ‌روغن.

﷯ 

پس می‌شود گفت ریشه مبارزه بر ضد رژیم از همان دوران نوجوانی در شما وجود داشت.

بله. البته قضیه موقع تشکیل حزب رستاخیز برای من جدی‌تر شد. یادم هست می‌گفتند: «شاه گفته همه ایرانی‌ها باید در این حزب عضو باشند!» در این قضیه هم وقتی می‌خواستند در موقع امتحان به‌اجبار از ما برای ثبت‌نام در این حزب امضا بگیرند، من و چند نفر دیگر برگه را امضا نکردیم. البته همان‌جا تهدید کرده بودند که اگر امضا نکنیم برایمان گران تمام می‌شود، ولی شاید به این دلیل که حتما خودشان اسم ما را هم اضافه کرده بودند، قضیه ختم به‌خیر شد. 

﷯ 

و شرکت جدی شما در مبارزات از چه زمانی آغاز شد؟

شاید بشود گفت از اوایل سال٥٧ که شاه برای آخرین‌بار آمده بود مشهد. یادم هست مسیر حرکت شاه از خیابان آزادی به سمت چهارراه شهدا بود. من هم با چندتا از بچه‌ها برای تماشا رفته بودیم سر خیابان، ولی از آنجا که مخالف شاه بودیم، در بین جمعیت سر شوخی و مسخره‌بازی را با هم باز کردیم. بعد هم هنوز کاروان شاه رد نشده بود که من برگشتم مغازه. 

داخل مغازه سرم به یکی از مشتری‌ها گرم شد که یکهو دیدم دو نفر آمدند داخل. اول چند تا سوال پرسیدند، ولی من روی حساب غرور جوانی جواب‌های سربالا می‌دادم. این بود که یکی‌شان با من درگیر شد و بعد از اینکه من را کشید یک طرف مغازه، کلتش را درآورد و گذاشت پشت گردن من. بلافاصله من را از مغازه کشیدند بیرون و کشان‌کشان بردند طرف پیکانی که داخل کوچه پارک بود. همان موقع یکی از هم‌محلی‌ها به خودش این جرئت را داد که جلو بیاید و از مامورها بپرسد که: «ایشون رو کجا می‌برید؟» ماموری که کنار من نشسته بود به تمسخر گفت: «خونه عمه‌ات!» آن بنده‌خدا هم خودش را کشید عقب و من را بردند کلانتری سه؛ بین عشرت‌آباد و چهارراه زرینه.

حدود ١٠روز من را در کلانتری سه نگه داشتند. به کسی هم اجازه نمی‌دادند که توی این مدت به من سر بزند. البته وقتی فهمیدند چیزی گیرشان نمی‌آید، مقداری من را اذیت کردند و ول کردند. این اولین برخورد جدی من با ساواک بود که بیشتر من را به طرف انقلاب کشاند. خوشبختانه بعد هم به درگیری‌های انقلاب متصل شدم و فعالیتم را شروع کردم.

﷯ 

از آن زمان تا روزهای پیروزی انقلاب بیشتر به چه کارهایی مشغول بودید؟

اول مغازه ما تبدیل شده بود به مرکز ساخت کلیشه و خطاطی شعارهای انقلاب. بچه‌ها برای ما فیلم لیتوگرافی از بیمارستان‌ها جمع می‌کردند و ما روی همان‌ها کلیشه درست می‌کردیم. یادم هست اولین کلیشه حضرت امام(ره) را هم از روی جلد تایم برداشتیم. بعد هم که حوادث جدی‌تر شد ضمن شرکت در درگیری‌ها، کار خطاطی، کلیشه‌سازی، نقاشی و فیلم‌برداری را هم‌زمان پیش می‌بردم. 

﷯ 

تصویری که شما از چهره حضرت امام(ره) کشیدید به نماد انقلاب مشهد تبدیل شده است. این کار شما مربوط به چه زمانی بود؟

این اثر هم‌زمان با جدی‌تر شدن درگیری‌ها کشیده شد؛ یعنی می‌شود گفت اولین اثر جدی من برای انقلاب بود. 

﷯ 

چه شد که شما این تصویر را کشیدید؟

راه‌پیمایی‌ها که شروع شد، نیاز به عکس امام (ره) بود. برای همین سه تا از نقاش‌های مشهدی تصویری را کشیدند که برای راه‌پیمایی‌ها استفاده شود، ولی این کار خیلی زود در شلوغی راه‌پیمایی‌ها پاره شد و بعد از آن به من پیشنهاد دادند که نقاشی دوم را از چهره حضرت امام(ره) بکشم. نقاشی من با کار اول، دو تفاوت مهم داشت؛ اول اینکه من اندازه نقاشی را بزرگ تر کردم و دوم اینکه آیه‌ای زیر کار اضافه شد که در نقاشی اول نبود.

﷯ 

بعد از پیروزی انقلاب متوجه نشدید چه اتفاقی برای این تصویر افتاد؟

تا زمان پیروزی در راه‌پیمایی‌ها بود، ولی بعد کسی متوجه نشد چه اتفاقی برای آن افتاد.

﷯ 

کار دیگری که از شما در روزهای انقلاب ثبت شده، نقاشی چهره شهدای انقلاب است. این کار از کی شروع شد؟

اولین تصویری که از چهره شهدا کشیدم، تصویر شهید محسن کاشانی بود. البته چون زمان زیادی نداشتم، این تصاویر را بیشتر روی پارچه عرض ٩٠ می‌کشیدم. بعد از آن هم هر روز تصاویر شهدا را به من تحویل می‌دادند و من شبانه این تصاویر را برای مراسم تشییع یا راه‌پیمایی‌ها نقاشی می‌کردم.

﷯ 

یعنی بیشتر نقاشی‌های شما در منزلتان کشیده شده است؟

خیلی از نقاشی‌ها بله. البته بعضی وقت‌ها شب‌ها در مغازه کار می‌کردیم. بعضی کارها هم جاهای دیگری کشیده می‌شد.

﷯ 

حتما خانه‌های مخفی هم برای این کارها داشته‌اید؟

بله. مثلا یادم هست زمانی که پیام امام(ره) درباره تخلیه پادگان‌ها اعلام شد، یکی از دوستان شبانه آمد دنبال من و با هم رفتیم اطراف خیابان سرباز. اول من خیلی ترسیدم، چون آن منطقه بیشتر خانه‌های سازمانی ارتشی‌ها بود. بعد رفتیم داخل یکی از خانه‌ها و من تا نزدیک اذان صبح پیام امام به سربازها را روی یک پارچه قرمز٢٠متری نوشتم. یادم هست در همان شلوغی‌ها رفته بودند آن پارچه را روی یکی از دیوارهای صحن موزه نصب کرده بودند.

﷯ 

یکی از کارهای دیگر شما در زمان انقلاب هم فیلم‌برداری از حوادث آن دوران است. این فعالیت از کی شروع شد؟

قبل از اینکه حوادث مهم انقلاب شکل بگیرد، پدرم یک دوربین ناطق هشت میلی متری از مکه برای من آورده بود. البته من این دوربین را قبل از آن برای کارهای دیگری استفاده می‌کردم. مثلا زمانی که زلزله طبس رخ داد، همراه با مرحوم عابدزاده و جمع دیگری برای کمک به طبس رفتیم و من همان‌جا هم از ویرانه‌های این شهر فیلم گرفتم.

﷯ 

شرایط فیلم‌برداری هم آن موقع خیلی سخت بود. درست است؟

بله. مشکل بزرگ ما این بود که هر کاست فیلمی که می‌خریدیم سه دقیقه و نیم بیشتر جواب نمی‌داد. تازه بعد از فیلم‌گرفتن باید کاست را برای ظاهر‌شدن می‌فرستادیم کشور آلمان. حالا فکر کنید در حالی که حقوق یک کارمند هزاروهشت‌صد تا دوهزار تومان بود، هر کاست فیلم نود تا صدتومان برایمان آب می‌خورد. برای همین من هر بار نمی‌توانستم بیشتر از سه‌چهار تا کاست فیلم بخرم. برای همین خیلی از صحنه‌هایی که الان در ذهن من هست، در فیلم‌های من وجود ندارد. 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی