کد خبر : 70499
/ 19:31
گشت‌وگذاری در خاطرات کاروان‌سرای عباسقلی‌خان و سرایدار قدیمی آن؛

گمرک فراموش‌شده شهر

کوچه‌ها و محلات اطراف حرم پر از خاطراتی است که فقط‌ کسانی که دیروز‌ آن‌ها را زیر پا نهاده‌اند، می‌توانند روایت‌کننده‌اش باشند. ‌همین است که‌‌ با شنیدن نام کوچه‌ سرحوضو، کاروان‌سرای عباسقلی‌خان، کوچه چراغ‌برق و... خاطراتی ناب و شنیدنی برای بسیاری از قدیمی‌های ثامن زنده می‌شود؛ خاطراتی که اگر ثبت‌وضبط نشود، به‌مرور و با رفتن قدیمی‌ها، در گذر زمان محو می‌شود.

گمرک فراموش‌شده شهر

فاطمه سیرجانی-‌ بسیاری از این خاطرات را می‌توان در ذهن خدابخش صادق‌احمدی جست؛ کسی که بیش از نیم‌قرن در محله پایین‌خیابان و در کاروان‌سرای معروف عباسقلی‌خان به سرایداری مشغول‌ است‌. در صبحی پاییزی برای ساعاتی میهمان او بودیم تا در کوچه‌های قدیم اطراف حرم قدم بزنیم و از روزهایی بشنویم که کرایه ماهانه ۱۲۸باب مغازه و دو حمام، می‌شد هزار تومان.

..........................................

 

چطور مشهدی شدم

98295.pngپدرم برای فرار از سربازی به مشهد آمد، اما همان سال بلای وبا به جان مشهدی‌ها افتاد و آتش آن، دامن او را هم گرفت. با فوت پدر، مادرم طاقت نیاورد که دیگر در روستا بماند. من و خواهر کوچکم تنها بازماندگان پدرم بودیم. ما اصالتا طبسی هستیم. آن موقع هشت ‌سال داشتم و تنها مرد خانه محسوب می‌شدم. زمین‌های کشاورزی را به دایی‌‌ها سپردیم و راهی مشهد شدیم. تمام بار ما یک‌ زیلو، چند کاسه و بشقاب و‌ بقچه‌ای لباس بود‌. با اتوبوسی فرسوده و زهوار‌دررفته عزم مشهد کردیم. دو روز در راه بودیم. در مشهد در کاروان‌سرای چراغ‌برق در کوچه سرحوضو اتاقی گرفتیم. در اینجا بودند همشهریانی که غریب نباشیم.

چند ماه قبل از آمدن به مشهد، درس خواندن را آغاز کرده بودم؛ البته مدرسه‌ای که نداشتیم. حیاط یکی از خانه‌های روستا بود که صاحبش اجازه داده بود از آن به‌عنوان کلاس استفاده کنیم. هرکدام‌مان با یک زیرانداز، به‌اصطلاح به سر کلاس درس می‌رفتیم. آن زمان‌ها فقط پسرها به مدرسه می‌رفتند و کلاس‌ها در دو شیفت صبح و بعدازظهر برگزار می‌شد اما ماجرایی سبب شد که من عطای مدرسه رفتن را به لقایش ببخشم. معلمی داشتیم نجفی‌نام. همان روزی که آمد، حروف الف، ب، ت، ث را یاد داد و گفت: «تا ظهر که دوباره برمی‌گردید، این‌ها را حفظ کنید.» یکی از هم‌کلاسی‌ها خیلی کُندذهن بود، بعد از دو هفته هنوز به‌جای الف می‌گفت علف! معلم که به‌شدت ناراحت شده بود‌، گوش او را همان‌طور که چهارزانو نشسته بود، گرفت و‌ از زمین بلند ‌کرد.‌ گوش ‌و اطراف گردن آن پسر تا غروب، اندازه یک کف دست ورم کرد‌. من که خیلی ترسیده بودم، دیگر به مدرسه نرفتم. به مشهد که آمدیم، مدرسه عسگریه تازه د‌ر محله پایین‌خیابان افتتاح شده بود. بهترین خاطره من از این مدرسه، اذان ظهری بود که از چهار بلندگوی روی پشت‌بام مدرسه، تمام پایین‌خیابان را پر کرد. اولین‌باری بود که در محله پایین‌خیابان از بلندگو اذان پخش می‌شد. همین خاطره خوش، سبب دوستی دوباره من با مدرسه شد؛ البته تعریف‌ مدرسه و خود حاج‌آقا عابدزاده را هم خیلی شنیده بودم. تصمیم گرفتم دوباره به مدرسه بروم. شبانه ثبت‌نام کردم و چند سالی در عسگریه بودم. بعد هم به مدرسه فردوسی رفتم و از آنجا مدرک ششم را گرفتم.

 

با روزی ۴ تومان شروع کردم

از همان بچگی اهل کار بودم. هشت‌سالم تمام نشده‌ بود که به سفارش مادر به شاگردی مغازه لوافی(لبافی) حاج‌آقای عدالتیان درآمدم؛ پایین‌خیابان روبه‌روی مسجد فیل.‌ صبح‌ها شاگردی می‌کردم و شب‌ها سر کلاس درس حاضر می‌شدم. تا چهارده‌سالگی در آن مغازه بودم اما شاگردی درآمدی نداشت. یکی از پسردایی‌هایم مقنی بود. یک روز آمد و از مادرم اجازه خواست که با او همراه شوم. با اذن مادر حدود چهار سال هم کنار دست او کار کردم. استادی شده بودم برای خودم. هنوز بیست‌سالم نشده بود که پنج‌شش کارگر زیر دستم کار می‌کردند، اما بدحسابی شخصی که ‌حفر قناتی را سفارش داده بود، باعث دلسردی شد و برای همیشه مقنیگری را کنار گذاشتم. در همان روزهای بلاتکلیفی بود که گفتند ‌«سرای عباسقلی‌خان به سرایدار نیاز دارد.»آن موقع این سرا در اجاره بلندمدت حاج‌عبد‌الحسین‌نامی بود. بعد از صحبت‌های اولیه قرار شد با روزی چهار‌ تومان، ‌در اینجا مشغول‌به‌کار شوم.

 

98292.jpg

 

از شکلی که بود

سرای عباسقلی‌خان سال۱۳۳۳ تغییراتی داشت. ‌قبل از این، برای ورود از در چوبی سمت خیابان نواب، باید چند پله پایین می‌آمدید تا به اولین ایستگاه بار می‌رسیدید که پشت در قرار داشت. بعد از این در، باید دو ایستگاه دیگر پایین می‌رفتید تا به محوطه سرا می‌رسیدید. پیش از ورود به صحن سرا نیز باید دالانی طولانی با طاقی‌‌های گنبدی‌شکل و چند در چوبی را پشت‌سر می‌گذاشتید.

در سال ۳۳ حاج‌عبدالرسول طبقه بالا را کلا خراب کرد. خاکش را هم درون حیاط ریخت و به این ترتیب سطح حیاط که در گذشته حدود ۵ /۲متر عمق داشت، به حدود ۳۰سانتی‌متر رسید.

درِ دیگر کاروان‌سرا از سمت بازار حضرتی بود. ورودی این طرف، قسمت پله‌ای نداشت، بلکه با شیب ملایمی به سمت حیاط می‌رفت. این ورودی درواقع مخصوص‌ شترها و اسب‌هایی بود که بار تجار را به کاروان‌سرا می‌آوردند. وسط حیاط هم حوض آبی بود برای شستشو‌. آب مصرفی این حوض و دیگر قسمت‌های سرا نیز از آب‌انبار سرحوضو‌ و نهر حاشیه پایین‌خیابان تامین می‌شد. چند درخت توت هم داخل حیاط بود که سایه‌ خوبی در تابستان‌ها درست می‌کرد. امروز فقط دو درخت باقی‌ مانده است؛ دو درختی که قدمتشان به حدود ۳۰۰سال باید برسد. سال۱۳۴۰ دو ‌چاه در وسط حیاط زده شد که با موتوری آب به درون حوض سرا هدایت می‌شد. آب حمام هم از همین دو چاه تامین می‌شد.

 

تنها سرای مشهد 

طبقه بالا حجره‌هایی داشت که تا سال‌های۴۹ و ۵۰ به زائران و مسافران اجاره داده می‌شد. طبقات پایین سرا هم، مغازه‌ها قرار داشت. پشت آن‌ها هم انبارها بود. درکل ۱۲۸مغازه داخل این کاروان‌سرا بود و ۴۰باب مغازه هم در حاشیه خیابان نواب، به اضافه دو دربند حمام زنانه و مردانه پشت بازار که همگی به ماهی ۱۰هزارتومان اجاره داده شده بود. اینجا بیشتر انواع خشکبار، پنبه، پشم، جاجیم و زیلو و تریاک، دادوستد می‌شد. این سرا تنها‌ سرای مشهد بود که کشاورزها محصول تریاک و تنباکوی خود را می‌آوردند برای فروش. ازطرف دولت هم کسانی می‌آمدند برای تحویل این دو محصول. 

 

98294.jpg

 

اجاره گیر ۱۲۸ مغازه

وقتی سرایداری اینجا را عهده‌دار شدم، یکی از وظایفم این بود که ماه‌به‌ماه ‌اجاره ۱۲۸مغازه ‌را ‌جمع ‌کنم. یک کنتور برق مادر‌ داشتیم و ۶۰کنتور فرعی. هر سه ماه یک‌بار از طرف اداره برق، قبضی می‌آمد. من هم هر سه ماه، شماره‌ آن ۶۰کنتور را برمی‌داشتم و محاسبه می‌کردم تا مشخص شود که سهم هزینه برق هر کسی چقدر شده است.

درکنار کارهایی که گفتم، تمام امور مالی این سرا را هم برعهده داشتم. پنج کارگر داشتیم که کار جابه‌جایی بارهای این گمرک را انجام می‌دادند. باربری این سرا در انحصار همین پنج کارگر بود و کسی از بیرون حق نداشت برای باربری به اینجا بیاید. دو دفتر داشتم؛ کل و روزانه که شب‌به‌شب تمام هزینه‌ها و درآمد‌های سرا را در آن ثبت می‌کردم. این دفاتر را هنوز دارم و گاه که به آن‌ها نگاه می‌کنم، خاطرات آن روزها برایم زنده می‌شود.

 

پایان مدیریت مالی گمرک

بعد اتمام مدت اجاره ده‌ساله اولی، حاج‌عبدالحسین دو تا ۱۰سال دیگر هم ‌این سرا‌ را از اوقاف وقت، اجاره کرد. بار دوم تا سال۱۳۵۳ و بار سوم تا سال۱۳۶۳. سال۵۵ اما حاج‌عبدالحسین به رحمت خدا رفت و چون از مهلت اجاره هنوز هشت سال دیگر مانده بود، فرزندانش جای پدر شدند موجر سرای عباسقلی‌خان. کارها به روال سابق بود تااینکه سال۱۳۶۳‌شورای انقلاب تمام اسناد موقوفات به‌اجاره داده‌شده را باطل کرد. بعد هم از موجرها خواستند که برای امضای قرارداد جدید به اداره اوقاف بروند. اجاره‌نامه‌های جدید‌ ۴۰درصد افزایش اجاره داشت. ازطرف دیگر همان سال دولت ‌اعلام کرد‌ که مستاجرها باید ۲۰درصد کمتر از آنچه در قولنامه آمده، پرداخت کنند. آن ۴۰درصد افزایش اجاره‌بها ازطرف اوقاف و آن ۲۰درصدی‌ که دولت تعیین کرده بود، سبب شد ورثه حاج‌عبدالحسین، اداره این سرا را به خود اداره اوقاف واگذار کنند. بعد از واگذاری مسئولیت سرا به اوقاف بود که ماموری از این اداره آمد. ابتدا یک‌به‌یک اتاق‌ها را متر کردیم و او ثبت کرد و درنهایت برای هر باب مغازه، سندی جداگانه به نام همان موجر صادر شد.

دیگر داستان جمع‌آوری اجاره ماهیانه ازطرف من به اتمام رسید و خود مستاجرها با تهیه قبضی، اجاره را به حساب اداره اوقاف واریز می‌کردند اما من همچنان به‌عنوان سرپرست این سرا‌ کار نظارت بر امور آن را ادامه می‌دادم. این روال ادامه داشت تااینکه بالاخره تنها بازمانده عباسقلی‌خان شاملو در سال۱۳۸۷ توانست با سند و مدرک، حق تولیت خود را به اثبات برساند و تولیت این ملک موقوفه را عهده‌دار شود. از این سال، اداره اوقاف شد ناظر و خود خانواده شاملو به‌عنوان متولی، اداره این‌ ملک را به‌عهده گرفتند. تمام درآمد این موقوفات به‌وصیت عباسقلی‌خان شاملو، صرف تربیت علوم دینی در مدرسه عباسقلی‌خان می‌شود که راسته همین سرا در نزدیکی حرم قرار دارد. قدمت این سرا و آن مدرسه، چیزی درحدود ۴۰۰سال است.

 

تکیه گمرک

یکی از برنامه‌هایی که در این کاروان‌سرا در مناسبت‌های خاص مثل عاشورا و تاسوعا و دهه فاطمیه برگزار می‌شد، مراسم عزاداری بود. در این ایام، سرتاسر سرا با کتیبه‌هایی سیاه‌پوش می‌شد و منبری مخصوص هم در وسط محوطه گذاشته می‌شد. یک سال در مراسم دهه فاطمیه، مرحوم عابدزاده اینجا به منبر رفت. آن مراسم چنان شلوغ شده بود که گویی تمام مردم شهر به اینجا آمده‌اند. مرحوم کافی، یکی دیگر از بزرگانی است که در اینجا به منبر رفته‌ است.

خبردار شدیم آقای کافی برای دیدن پدرشان به مشهد آمده‌اند. حاج‌عبدالحسین به من گفت فوری می‌روی در خانه پدر کافی، وعده برگزاری ۱۰روز مراسم را از ایشان می‌گیری.

وقتی رفتم، گفتند برای مراسمی رفته‌اند کارخانه‌ قند چناران. از همان‌جا به طرف چناران حرکت کردم و بعد از گرفتن وعده از حاج‌آقاکافی به مشهد برگشتم تا خودمان را برای برپایی مقدمات مراسم، آماده کنیم. ۱۰شب از ساعت۱۸ تا ۲۰ در محوطه سرا مراسم سخنرانی و عزاداری داشتیم.‌ منبر شیخ‌کافی که بود، دیگر اینجا‌ جای سوزن انداختن نبود. زن‌ها معمولا روی ایوان طبقه دوم و پشت‌بام جمع می‌شدند و مردها پایین. در شب آخر، مجلس تا ساعت ۱۲‌شب برپا بود. در این ساعت برق‌ هم رفت، اما جمعیت پراکنده نشدند و تا پایان مجلس ماندند.

 

98293.jpg

 

زمستان سرد ۵۷

از خاطرات اواخر دوره پهلوی، صف‌های طولانی بود که جلوی شعبه‌های توزیع نفت تشکیل می‌شد. یکی از این شعبه‌ها، شعبه‌ای بود کنار همین ‌سرا. اواخر سال۵۷ هوا به‌شدت سرد بود. شاگرد این شعبه‌، کارش را رها کرده بود و آقای بابازاده، پیرمرد صاحب شعبه، نمی‌توانست آن را به‌خوبی اداره کند. مردم هر روز برای گرفتن نفت می‌آمدند و دست خالی برمی‌گشتند.

یک روز رفتم در خانه‌اش. گفتم اگر شما نمی‌توانید مغازه را بگردانید، کلید را بدهید به من تا کار مردم را راه‌بیندازم. آن بنده‌خدا هم بدون هیچ حرفی کلید و مهر شعبه را داد. ‌از همه‌جای شهر می‌آمدند برای گرفتن نفت. یک روز صبح که آمدم، دیدم تا نزدیک ورودی حرم، گالن‌های نفت به طناب کشیده است. مردم از همه‌جای شهر آمده و نوبت گرفته بودند. رفتم در خانه صاحب شعبه و محدوده توزیع نفت آن شعبه را پرسیدم. بعد با شاگردهایم با کاغذ‌‌، کوپن‌هایی تهیه کردیم؛ به‌عنوان مثال کوچه حسنقلی را معلوم می‌کردیم که فردا نفتش را توزیع کنیم. شبانه با آنکه از ساعت ۱۰شب حکومت‌نظامی بود، دوسه‌نفری به‌ کوچه‌‌ها می‌رفتیم و به هر خانه به تعداد اعضای خانوارش، کوپن می‌دادیم و می‌گفتیم فردا برای گرفتن سهمیه نفت‌تان به شعبه بیایید. یک شب که با دو تا از کارگرهای سرا در شعبه مشغول رتق‌وفتق امور بودیم، مامورها آمدند و گفتند نزدیک ۱۰ است. در را ببندید و بروید. هنوز دور نشده بودند که ‌دو نفر دیگر آمدند. اصرار داشتند به آن‌ها نفت بدهم. شب سردی بود. دلم به رحم آمد. تازه گالن‌ها را پر کرده بودم که نور چراغِ مامورها را توی شیشه مغازه دیدم. به آن دو نفر گفتم وارد سرا بشوند و خودم هم پشت‌سرشان راه افتادم اما هنوز به در سرا نرسیده بودم که با صدای افسر، درجا میخکوب شدم: «پدرسوخته، فکر می‌کنی شوخی می‌کنم با تو؟» بعد هم صدای تیری از کنار گوشم رد شد. فقط یک لحظه در باز شد و چند دست، من را به داخل سرا کشیدند. این هم خاطراتی از روزهای انقلاب و حکومت‌نظامی.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی