کد خبر : 70281
/ 13:41
گفتگو با مهدی کافی، مبدع سلسله کتب آموزش زبان انگلیسی رحمت؛

برای چاپ کتب آموزشی سنگ اندازی می کنند

مهدی کافی، نویسنده، مترجم و فعال قرآنی از سال ۸۸ دست به نگارش سی جلد کتاب آموزش زبان انگلیسی با محوریت مفاهیم قرآن کریم و مبانی اسلامی به شیوه نوین زد با این هدف که مراکز آموزش زبان به جای استفاده از منابع آموزشی که با فرهنگ اسلامی و ایرانی ما سنخیتی ندارند و از این کتب بهره‌مند شوند.

برای چاپ کتب آموزشی سنگ اندازی می کنند

پس از نگارش آن با موانع متعددی برای ادامه کار و انتشار آن مواجه شد. این که چرا تا کنون متولیان این حوزه برای این طرح شایسته، اقدامی نکرده اند برای ما نیز مورد سوال و ابهام است. متن زیر حاصل گفتگوی ما با وی بوده که در ادامه می خوانید.

لطفا بگویید متولد چه سالی هستید؟

من که نباید سن خودم را بگویم. ما هم بالاخره حساس هستیم! من فقط عکس دوران سفارتم را می‌دهم به شما که در ایرلند بودم.

 

یعنی نمی‌گویید متولد چه سالی هستید؟

زیاد مهم نیست! (می‌خندد)

 

شما اصالتا اهل مشهد هستید؟ تا چند سالگی در مشهد بودید؟

بله مشهدی‌‌ام. شما دارید این سوال را می‌کنید که به سن من برسید. من عمو‌زاده مرحوم شیخ احمد کافی هستم. البته پدربزرگ ما در بالاخیابان، در ۸۰‌سال پیش، امام جماعت آنجا بوده‌‌اند. اصالتا پدربزرگ ما از یزد به اینجا آمده‌اند. من درست نمی‌دانم پدر من هم متولد یزد بوده یا مشهد. ما و مرحوم کافی هم همینجا متولد شده‌ایم. من فقط تا دوره دبیرستان مشهد بودم.

 

بعد از آن چه شد و کجا بودید؟

بعد از آن هم ۲۰‌سال در آمریکا بودم. من همان حدود سال‌۵۹ به ایران برگشتم.

 

چه چیزی باعث شد که به ایران برگردید؟

خب خیلی واضح است. ما که آدم بی‌تفاوتی نبودیم. یکی از فعالان عمده و موسسین انجمن اسلامی دانشجویان بودیم.

 

چه سالی انجمن اسلامی آمریکا را تاسیس کردید؟

ببینید آنجا انجمن‌های اسلامی وجود داشت. اما ایرانی‌ها نقش خاصی نداشتند. بعدها در بین آن مراسمی که هر سال برگزار می‌شد و ما هم دعوت می‌شدیم ایرانی‌ها آمدند برای خودشان تشکیلاتی درست کردند. ابتدا جدا نبودند. اما بعد کم‌کم استقلال پیدا کردند.

 

آنجا چه کارهایی می‌کردید؟

رشته من ریاضیات بود. در سطح دکتری خواندم. علوم سیاسی هم خواندم. اما این فعالیت‌های علمی رنگ و بوی فعالیت قرآنی من را هم علمی و دقیق کرد. برای همین بود که توانستم سلسله کتب آموزشی رحمت را بنویسم.

 

من شنیده‌ام که تا حدودی شهید چمران را می‌شناختید. ارتباط شما با ایشان چگونه بود؟

ایشان دانشجوی برکلی بودند. من دانشگاه اورگان و کلورادو بودم. در ابتدا هم به واشنگتن دی سی وارد شدم. بعد جاهای مختلفی رفتم. دکتر چمران همسر آمریکایی داشت و بعد که تصمیم گرفت به لبنان بیاید، آن‌ها همراهش نیامدند و دوباره ازدواج کرد. او را می‌شناختیم. جمشید حق‌گو (استاندار ما در ارومیه بود)، ماکویی و‌... را می‌شناختم. بچه‌هایی که قدیمی بودند بیشتر با هم آشنا هستیم. در همان دانشگاه که بودیم کانون ایرانیان درست کردیم.

 

مشخصا در کانون ایرانیان و نیز انجمن اسلامی دانشجویان که از فعالان بودید، چه کارهایی انجام می‌دادید؟

ما افراد مختلفی را به کانون دعوت می‌کردیم. چون در آن دوران طرفداران شاه هم زیاد بودند. گرچه درگیری زیادی نمی‌توانستند داشته باشند؛ اما پول داشتند و خرج می‌کردند. بچه‌ها را به سمت خود متمایل می‌کردند. یادم هست از این طرف مجله «طب اسلام» را برای این‌ها می‌گرفتیم. مجله کوچک «راه حق» بود که مربوط به آیت‌ا... مصباح‌یزدی بود. همچنین یک مجله انگلیسی از نجف می‌آمد که توزیع می‌کردیم. بعد کتاب‌ها و سخنرانی‌های حضرت امام(ره) که بعدها به صورت کتاب شد، تحت عنوان «حکومت اسلام» را منتشر می‌کردیم. بدون اینکه اسم خودمان را بنویسیم، آدرس همه را داشتیم و پخش می‌کردیم. نمی‌گذاشتیم حرکت انقلاب خاموش شود. دریافت‌کنندگان هم خیلی خوشحال بودند. اما نمی‌دانستند چه کسی برای این‌ها می‌فرستد. فقط درس نبود، نیت قلبی و تربیت دینی که ما داشتیم، به کار می‌آمد.

 

شما که بعد از دبیرستان به آمریکا رفتید. تا دوره دبیرستان در اینجا هم فعال بودید؟ در برنامه خاصی شرکت داشتید؟

در همین مشهد و در دبیرستان اینجا «انجمن جوانان خراسان» درست کرده بودیم. در همین دبیرستانی که الان به نام شریعتی است جلسه می‌گذاشتیم. من مسئول جمع‌آوری بیانات ائمه و خواندن آن‌ها پشت تریبون بودم. من خودم از شاگردان دکتر علی شریعتی هم هستم. در همین دبیرستان شاه رضای سابق که به نام دبیرستان شریعتی است، معلم کلاس ادبیات من مرحوم علی شریعتی بود. همیشه به انشای من نمره ۲۵ می‌داد (با خنده). مبصر هم اعتراض می‌کرد؛ اما او می‌گفت من می‌گویم بده ۲۵ تو چکار داری. همچنین در مسجد بناها آن موقع، افرادی مثل فخرالدین حجازی یا شریعتی سخنرانی می‌کردند که من می‌رفتم. همین‌طور خود پدر شریعتی، مرحوم محمد‌تقی شریعتی در کوچه مخابرات مشهد در طبقه بالای ساختمانی، مرکزی داشت به نام «کانون نشر عقاید اسلامی». ما مستمعین پرو‌پا قرص آن زمان مرحوم محمد‌تقی شریعتی بودیم. حتی خیلی از اوقات، شاید حرف‌های او را هم نمی‌فهمیدیم. ولی پای صحبت‌هایشان می رفتیم. فخرالدین حجازی همین‌طور.

 

پس ظاهرا دست به نوشتن شما و انشای شما از همان زمان هم خوب بود.

در دبیرستان ما آن زمان بهایی‌ها هم بودند. من مقالاتی که فخر‌الدین حجازی در مورد بهایی‌ها می‌نوشت به سبک انشا در می آوردم و می‌رفتم در کلاس می‌خواندم (با خنده). خیلی وقت‌ها بهایی‌ها ما را به مباحثه دعوت می‌کردند و من زیاد قاطی‌شان نمی‌شدم. اما در کلاس درس خدمتشان می‌‌رسیدم (می‌خندد). کلاس دست ما بود. این فعالیت‌ها را که داشتیم، سبب شد به آمریکا برویم و همان کار را هم آنجا انجام بدهم. یعنی زمینه اینجا بود. تجربه و علاقه داشتیم و حرف حق هم خودش جلو می‌رود. یک قدم جلو بروی ده قدم برایت جلو می‌آیند. نسبت به ساواک و خیلی‌ها ی دیگر ترس نداشتیم. گرچه من قبل از اینکه به طور کامل ایران بیایم دو سه نوبت به صورت کوتاه به ایران آمدم من را گرفتند و می‌گفتند بیا با ما همکاری کن. چه همکاری؟ (می‌خندد). ولی در کل می‌خواستند به ما بگویند ما می‌دانیم شما چکار می‌کنید! منظورشان این بود.

شما در سال‌۵۹ تهران می‌آیید. در کجا مشغول می‌شوید؟

در دانشگاه امیرکبیر رفتم. تدریس آن‌چنانی نبود. کار پژوهشی کردیم. برای همه افرادی که در دانشگاه‌ها مانده بودند و برای کارهای اجرایی نمی‌رفتند، کلاس زبان برگزار کردیم.

 

چند سال طول کشید؟

یک سال و نیم. وقتی که از من مصاحبه گرفتند، دیدیم که دارند دنبال این کار می‌آیند.

 

چه شد که سفیر شدید و چه سالی به ایرلند رفتید؟

حدود سال ۶۳ تا ۶۵ بنیان‌گذار سفارت ایرلند بودم. یعنی اصلا قبل از آن سفارتی نداشتیم. در زمان آقای ولایتی رفتم. گفتم من سال‌ها خارج بودم و نمی‌خواهم بروم. گفتند تو باید بروی بسازی. گفتم لابد تکلیف است. می‌دانید ایرلند چطور جایی است؟ پر از یهودی است. اصلا یهودی‌های بزرگ دنیا متولد آنجا هستند. هر کدام از بزرگان آمریکا که ثروتمند هستند و عددی بودند این‌ها همه متولد ایرلند هستند. من چند تا از وزرا را آنجا کشاندم و بردم که بتوانیم فعالیت مستقلی داشته باشیم برای فروش نفت، حتی انگلیسی‌ها نمی‌گذاشتند مستقل عمل شود. بسته‌های پستی ما اول باید می‌رفت انگلیس، بعد از آنجا بیاید ایرلند، مسافران ما همین‌طور.

 

بعد از سفارت مشغول چه کاری می‌شوید؟

هنوز دانشگاه امام حسین(ع) تاسیس نشده بود. می‌خواستند تاسیس کنند. آنجا هم ما خیلی از دانشگاهیان و حوزویان را دعوت می‌کردیم که می‌آمدند و از آن‌ها کمک می‌گرفتیم. حتی آقای قرائتی و گرجی و عبدخدایی و جاسبی و‌... کمک می کردند تا سرفصل‌های علوم انسانی دانشگاه امام حسین(ع) را می‌نوشتیم.

 

توضیحی در مورد رویکرد خودتان در آموزش زبان انگلیسی بفرمایید. سوال معمول این است که خب همه می‌گویند همه جا زبان انگلیسی تدریس می‌کنند. این چه رویکرد و چه تفاوتی دارد؟ شروع کار مجموعه کتاب‌های رحمت از کجا بود؟

من وقتی کتاب‌های کافی را نوشته بودم و قم دعوت شدم که برای جلد کتاب‌ها نظر بدهم، سفری به قم رفتم. آن زمان در رواق حضرت معصومه(س) نمایشگاه کتاب بود. دیدم اغلب کتاب‌ها دایره‌المعارف است. کتابی برای جوان‌ها وجود ندارد از دید من. در سال‌۸۸ من اعتراض کردم. دوستانی در سازمان تبلیغات به من گفتند ما کسی را نداریم این کارها را بکند، تو بیا و انجام بده. من را دعوت کردند و یک هفته در قم ماندم. سال‌۸۸ دیگر کتاب‌های آکسفورد آمده بود. من گفتم اگر قرار است چیزی بنویسم روش دایره‌المعارف گذشته را کنار بگذارم. در مدت یک هفته بنده ۴۰‌صفحه دست‌نویس در همانجایی که میهمان بودیم، شب‌ها می‌نوشتیم. هفته که تمام شد و به آقایان گفتم متن را باید نشان بدهم. تا متن را نشان دادم آقایان برایشان سوال شد که چطور تاکنون خودشان چنین چیزی ننوشتند. من هم گفتم چون تجربه مرا نداشتید.

 

برای قرآنی‌بودن آموزش زبان انگلیسی دقیقا سراغ کدام بخش از قرآن رفتید؟

من از سوره حمد شروع کردم که ساده باشد. مطالب سوره حمد را موضوعی بررسی کردم. هفت آیه بود و ۱۶‌عنوان استخراج کردم. دو تا ۸‌عنوان شد. خلاصه طی نامه‌ای به دوستان سازمان تبلیغات ارائه دادم. همان نامه هم با کمی ویرایش پیش‌گفتار کتاب‌های من شد.

 

این ۴۰‌صفحه‌ای که به عنوان طرح نوشتید به چه نتیجه‌ای رسید؟

به من گفتند ما مجموعه‌ای ۱۰نفره داریم. طرح شما را کپی می‌کنیم و به آن‌ها می‌دهیم، اگر خوب بود بودجه می‌دهیم و کار می‌کنیم، ولی من یک سوال داشتم. گفتم ضمانتی به من بدهید که کار من را کپی نکنند و در جای دیگری استفاده نشود. روش مال من است تا تصمیمتان را بگیرید. رئیس آنجا به من گفت آقای کافی کاری که دست ما می‌دهی باید سوخته اعلام کنی! گفتم من چنین کاری نمی‌کنم. این طرحی که من به شما می‌دهم پشتوانه دارد. در نهایت رئیس آنجا به من گفت من خودم تضمین می‌دهم، ولی بقیه را نمی‌دانم. پرسیدم چرا؟ گفتند این‌ها کارهای کوچک ما را بر می‌دارند و کپی می‌کنند و سال دیگر در نمایشگاه به نام خودشان منتشر می‌شود. در نهایت هم گفتند کارت را به تهران ببر و اگر خواستی کار را آنجا انجام بده. من با دلخوری به تهران برگشتم.

 

یعنی این طرح آموزشی شما مبتنی بر علوم و معارف اسلامی در آنجا تضمین نشد؟ در تهران پیگیری شما به چه نتیجه ای رسید؟

در تهران تصمیم گرفتم طرح را بدهم تایپ کنند. به طور اتفاقی با فردی آشنا شدم که دکتر بود. داستان را که گفتم پاسخ داد ناراحت نشو، سر من هم آورده‌اند. هنوز عرق من خشک نشده، می‌بینم کپی کتاب من در بازار تهران به فروش می‌رسد. او به من گفت برو وزارت ارشاد و این را به ثبت اثر هنری برسان. برو نامی برایش پیدا کن. من را راهنمایی کرد. دو‌دل بودم که این کار را انجام دهم یا رها کنم. من معتقد به استخاره هم بودم و هستم. استخاره‌ای گرفتم. استخاره آمد که این تکلیف توست. در‌حالی‌که می‌خواستم کار را رها کنم. از دفتر آن آقا تا خانه دنبال اسم بودم. «رحمت» به ذهنم رسید. حتی در ارشاد هم گفتم من به شرطی به شما می‌دهم که شما اصل کار من را نگیرید. خیلی بد‌بین شده بودم. اما خوشبختانه بلافاصله ثبت اثر هنری به من دادند.

■■

واردات کتاب های آکسفوردی !

الان من مبتکر آموزش زبان انگلیسی بر مبنای قرآن هستم. خلاصه آن ۴۰‌صفحه تبدیل به سی جلد از این کتاب‌هایی شده که هر کتاب حدود ۱۲۰‌صفحه است. مقداری هم که جلوتر رفتم، دیدم در مورد معارف زیاد کار نکردم. 

اولین کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی بود که شروع به ترجمه انگلیسی کردم. «منتخب مفاتیح‌الجنان» را ترجمه کردم. بعد نهج‌البلاغه و نهج‌الفصاحه و صحیفه سجادیه و... اضافه شد. مجموعه‌ای از این ترجمه‌ها را به عنوان معین کتاب‌های آکسفوردی‌ام انجام دادم. ولی متوجه شدم که متاسفانه برخی از این مسئولان متوجه مسئله نبودند. بعدها متوجه شدم که برخی افراد دست‌اندرکار در واردات کتاب‌های آکسفوردی بودند.

در حال حاضر به دنبال مصور کردن این کتب هستم. البته، سه جلد مصور شده است. دیگران را نیز تشویق می‌کنم تا در ثواب تهیه این کتاب شریک باشند؛ به طور مثال برای تصحیح، تنظیم، نشر و... کمک می‌گیرم. 

خودم وقتم را بیشتر صرف نوشتن می‌کنم. اما چند مورد مصاحبه مطبوعاتی بوده است که منجر شده که از خیلی شهر‌ها و شهرستان‌ها با من تماس گرفته و خود را مشتاق به کمک در نشر کتب رحمت و تأسیس کانون رحمت و آموزش زبان انگلیسی با توجه به این کتب نشان داده‌اند.

 

کتاب‌های موجود ، نیش خودشان را می‌زنند

شما هر کتاب انگلیسی دیگری را که نگاه کنید، نیش خودشان را می‌زنند. از لانگمن و آکسفورد گرفته تا سایر کتب موجود. این حرکت، خزنده و خطرناک است. جوانان ما با فرهنگ غربی آشنا و از این طرف با فرهنگ خودشان بیگانه می‌شوند. اما من این کار را کردم ولی متاسفانه هیچ کسی به میدان نیامد. 

هیچ‌گونه کمکی هم تا الان نکردند. یکی دو تا مجموعه از سال گذشته به این سمت گرایش پیدا کردند. به‌ویژه بعد از فرمایشات رهبری در مورد مسئله زبان دو گروه پیدا شدند که این‌ها را چاپ کنند. من می‌خواهم این‌ها را مصور کنم. یکی از گروه‌هایی که اظهار تمایل کرده بود، شهرداری مشهد بوده است.

این‌ها تمایلی برای این کار نشان داده‌اند، گرچه اصل قضیه به ثمر نرسیده است. دعا کنید که این‌ها توفیقی نصیبشان شود و جدی پای کار بیایند.

حضرت آیت‌ا... مکارم‌شیرازی از من پرسیدند که اگر ما صد طلبه به شما بدهیم، در چه مدت زمانی این‌ها انگلیسی یاد می‌گیرند؟ به ایشان عرض کردم با کتاب‌های من و دو روز در هفته که باشند، شش ماهه یاد می‌گیرند.

امیدوار به آموزش زبان انگلیسی بودم

من دوره دبیرستان را در مشهد گذراندم. بعد از آن امکاناتی فراهم شد و من به امریکا رفتم. کلیه تحصیلات عالی را در آنجا گذراندم. حدود ۲۰‌سال در آنجا بودم و مشغول تدریس در رشته‌های مکانیک و علوم سیاسی و ریاضیات. در این سه حوزه درس خواندم. بیشتر کارهای من مربوط به دانشگاه و تحقیق و پژوهش بود. از جمله موسسین انجمن‌های اسلامی ایرانیان در آمریکا هستم. هم‌دوره‌ای‌های من امثال دکتر قندی، دکتر یزدی، دکتر ماکویی‌، حق‌گو و... بوده‌اند. من هم خیلی علاقه داشتم به واسطه اینکه انقلاب شده بود، کاری بکنم. دستمان آن طرف خیلی باز بود. هر کسی به سهم خودش کمک می کرد. دوست داشتم به ایران برگردم. گرچه نوع کارم به گونه‌ای بود که نمی‌شد بلافاصله قطع کنم و بیایم. 

به بهانه سفر کوتاه مدت آمدم و دیگر برنگشتم. از چند موسسه و مراکز و از جمله دانشگاه‌های ایران دعوت داشتم. اینجا که آمدم مستقیم به دانشگاه رفتم. دیدم محیط آرام‌تری دارد و برای کار تدریس من مناسب است. می‌دانستم بالاخره تب و تاب انقلاب فروکش خواهد کرد و نیاز به تربیت دانشجو هست؛ چراکه مسائل فرهنگی زیادی داریم. در زمانی که انقلاب فرهنگی و دانشگاه تعطیل شده بود، من کلاس زبان انگلیسی گذاشتم. خیلی می‌خواستند من را به کارهای اجرایی بکشانند. اما واقعیت این بود که من روحیه مردم ایران را خوب نمی‌شناختم. دیدم آرام‌ترین و مفید‌ترین کار در طولانی مدت کلاس‌های زبان انگلیسی است. امیدوار بودم به این قضیه. دانستن هر زبانی یک دنیا و فرهنگی را به روی انسان باز می‌کند. به‌ویژه زبان انگلیسی.

استفاده از هر ابزاری هنر خودش را می خواهد 

زبان انگلیسی به علت نوع استعماری آنکه همه جا رفتند و همه جا می‌خواستند باشند، در هر جایی که رفتند با خودشان زبانشان را هم برده‌اند. 

شما در دنیا جایی را نمی‌توانید پیدا کنید که زبان انگلیسی ندانند. خب چرا ما از این ابزار برای بیان دیدگاه‌های خودمان و صدور انقلابمان استفاده نکنیم. از خودم می‌پرسیدم چرا تعصب داشته باشیم؟ ما باید هنر درست استفاده کردن را بدانیم.

در حدود سال‌های ۵۹ و ۶۰ من کلاس‌های زبان انگلیسی گذاشتم. خیلی‌ها می‌آمدند. بچه‌های جهاد می‌آمدند، تا اینکه مسئله به روزنامه‌ها کشیده شد. همان زمان مصاحبه من به روزنامه‌ها رفت. 

همان سال‌ها از مشهد به من زنگ می‌زدند که این کتاب‌ها و صحبت‌هایی که شما می‌کنید برای دوره‌های آموزشی و دبیرستان ما خیلی خوب است. 

اتفاقا این نظر من و صحبت‌هایی که آن زمان کرده بودم را در مهر ماه ۶۱ در مجله انقلاب دانشگاه و نیز کیهان هوایی چاپ کردند. استقبال خوبی شد. فهمیدم مسیر را صحیح انتخاب کردم. آن زمان این کتاب‌های آکسفوردی نبود. 

همان زمان می‌گفتم بیایید از طریق قرآن، من به شما زبان انگلیسی یاد بدهم. همه می‌گفتند مگر می‌شود؟ گفتم حال اگر ما توانستیم چه اشکالی دارد؟ شروع رویکرد قرآنی ما در آموزش زبان انگلیسی به همان زمان برمی‌گردد. 

یادم هست که یک سال و نیم طول کشید و سوره بقره را به شکل زیبایی، هم تدریس کردم و هم نوشتم، گرچه چاپ نشد. بعدها دیگر نگذاشتند ما در دانشگاه بمانیم و خلاصه به کارهای اجرایی رفتیم. مشاور وزیر شدیم، رئیس آموزش هواپیمایی هما شدیم، هر جا که می‌رفتیم نیاز بود. بعدها قوه قضائیه رفتیم. بعدها سفیر شدیم.

ببینیم برای انقلاب چه کرده ایم؟

حضرت امام (ره) نکته ای دارند و می  گویند: «نق نزنید که انقلاب برای شما چه کرد. بگویید شما برای انقلاب چه کردید؟» ما چه وظیفه ای داشتیم که انجام ندادیم؟ خب من هم طرز تفکرم این طور بوده است. 

من زمانی که از سفارت ایرلند به ایران برگشتم به دانشگاه آمدم. حتی به دانشگاه امام حسین(ع) هم کمک می کردم. در نوشتن سرفصل های علمی و درسی شان در همان زمان که خدمت حاج آقای دین پرور بودم. 

خود من هم در ارائه کار قرآنی ام پخته تر شده بودم. دیدم که تنهایی نمی‌توانم کاری انجام دهم. تصمیم گرفتیم «انجمن پژوهشگران و محققان علوم قرآنی» درست کنیم و دو وظیفه داشته باشد. یکی دانشگاه قرآن درست کنیم و دیگری هم این انجمن، کار پژوهشی را دنبال کند. بالاخره یک مرکز پژوهشی باید پژوهش قرآنی را کار می کرد که هم مصرف داخلی و هم خارجی می داشت. 

نامه ای تفصیلی و اساسنامه ای برای این کار درست کردیم. خیلی کارها کردم. اداره اوقاف آن زمان بردم و ارائه دادم. دیدم گویا ۱۵  سال از این حرکت موجود جلو هستم. آن ها فقط می گفتند طرحت را به ما بده. پرسیدم بعد چکار می خواهید بکنید؟ می گفتند ما موسسه ای داریم که خانم  ها در آن هستند. گفتند ما گواهی می دهیم. 

پیشنهاد دادم بیایید همین را دانشگاه کنیم. اتفاقا برادر چمران که ناصر آقا بودند من را می شناختند. گفتم حاج ناصرآقا این کار خیلی مهم است. این بزرگوار متوجه شد. ما را پیش هر معاونتی می برد و معرفی می کرد. در نهایت همان اداره اوقاف موافقت کرد. من می گفتم حرفی ندارم که این طرح را به شما بدهم. اما شما کار را زمین می زنید. 

باید من خودم کنار کار باشم. پیشنهاد دادم همان مجموعه قرآنی را بیایید مدرک دار کنید. یعنی درخواست معادل سازی کنید. خلاصه دنبالش هم رفتند. من هر چه به ذهنم می رسید مضایقه نکردم. جلوتر رفتند و همان هم دانشگاه شد و الان مربی قرآن پرورش می دهد. 

آن انجمن پژوهشگران قرآن پا نگرفت. ولی من نزد ۵۰ تا۶۰ نفر از علمای قرآنی رفتم. چطوری؟ رفتم تک تک مراکز قرآنی در کشور را مثل یک کتابچه جمع آوری کردم که چه کسی در آن مرکز است، شماره اش چیست، چرا تدریس می کنند؛ که کارهایمان همپوشانی نداشته باشد. این شد یک کتابچه. 

بعد رفتم دنبال اینکه چه کسانی در مورد قرآن کتاب نوشته  اند و زنده هستند و چه کتاب هایی دارند. به شکل حروف الفبا استخراج کردم. 

خاطرم هست یکی از آقایان دولتی یک نسخه از کتابچه را از من گرفت. جامعه المصطفی هم می خواست بگیرد که ندادم. چون دیدم که آهسته آهسته حرکات من را در نظر دارند. به هرحال زیر بنای و دانشگاه و مرکز پژوهش ها را من آن زمان آماده کرده بودم و دستم هم خالی نبود. 

ما مدام می گوییم قرآن مهجور است. این ماییم که با عملکرد خودمان سبب این مسئله شده ایم. نظرم این بود که این کارها باعث می شود که علمای علوم قرآنی و معارف را جمع کنیم و کار اساسی انجام بدهیم.

من نکته ای را برای به جوانان و نسل سوم انقلاب می خواهم بگویم و باید گفته شود. به نظر من آن پول حلالی که با آن به یاری خدا در سفره امام حسین(ع) بزرگ شدیم در زندگی و روزگار ما اثر می گذارد. به حدی که شما می توانی رهبری جمعی را به عهده بگیری. 

این باور ما بوده و هست که خانواده های اسلامی در نوع درآمدی و نوع امکاناتی که در اختیار می گیرند، دقت کنند. باید دقیقا حلال باشد. غیر از این اثر وضعی می گذارد.

 

خبرنگار: حاتم مهجوری

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی