کد خبر : 70247
/ 18:45
ساعاتی با مردمان روستای قلعه سرهنگ که در محاصره برج‌های سر به فلک‌کشیده، محروم‌تر شده‌اند؛

زورآزمایی برج‌نشینان با ر‌وستانشینان!

چند سالی است که زندگی ساکنان قلعه سرهنگ با حسرتِ نداری و استرس آوارگی گره خورده‌است، در حالی که هرروز شاهد رشد بیشتر برج‌هایی هستند که حلقه «حصر» را بر آن‌ها تنگ‌تر می‌کند.

زورآزمایی برج‌نشینان با ر‌وستانشینان!

ندا علیزاده- با چند‌بار بالا و پایین شدن در دست‌اندازهای بی‌امان راه که نه، بیراهه منتهی به روستای محصور‌شده در میان برج و باروهای آباد آبادگران که به نام آبادگری، آبادی را از روستا گرفته‌اند، سرانجام به مقصد می‌رسیم. «قلعه سرهنگ» روستایی محروم از همه امکانات اولیه و طبیعی است که هر انسانی حق برخورداری از آن را دارد.
اما برج‌ها و پنت‌هاوس‌های مرفه‌نشین در حالی بر سر روستانشینان قلعه سرهنگ سایه افکنده‌اند که مردمان این روستا در تضاد طبقاتی فاحشی که ایجاد شده‌است، فقر را بیشتر از گذشته لمس و درک می‌کنند. چند سالی است که زندگی ساکنان قلعه سرهنگ با حسرتِ نداری و استرس آوارگی گره خورده‌است، در حالی که هرروز شاهد رشد بیشتر برج‌هایی هستند که حلقه «حصر» را بر آن‌ها تنگ‌تر می‌کند. این روستا که درست در دل مشهد قرار دارد، آن‌قدر محروم است که حتی نمی‌توان کلمه فرمایشی «کم‌برخوردار» را برای آن به کار برد! بلکه «محروم» بهترین تعبیر از شرح حال آن به شمار می‌رود. برای رسیدن به این روستا، بولوار نماز را پشت سر می‌گذاریم و از کاوه٢۵ و از بین انبوهی از برج‌های سربه‌فلک کشیده و شیک و تابلوهایی که خبر می‌دهند سراسر این زمین‌ها متعلق به شرکت توسعه شهری توس‌گستر است، می‌گذریم تا به خانه‌های کاه‌گلی و روستای نیمه‌مخروبه قلعه سرهنگ برسیم، روستایی که به واسطه زمین‌خواری‌ها و دست درازی‌هایی که در طول سالیان گذشته به ارتفاعات جنوبی مشهد شده‌است، در مهجوریت کامل به سر می‌برد. خط آسفالت که تمام می‌شود، روستای سرهنگ شروع می‌شود.

کار این روستا دیگر تمام است؛ همه کوچ کردند و رفتند
با همه این احوال و سختی‌ها و موانع، هنوز زندگی در این روستای کهن جریان دارد، آن‌قدر که وقتی پایمان را به آنجا می‌گذاریم، بانویی سال‌خورده در حالی که دو دختر و چند بچه دوره‌اش کرده‌اند، مشغول گرفتن روغن از دنبه‌ و درست‌کردن جزغاله است، وقتی از خودرو پیاده می‌شویم، بوی خاص ناشی از دنبه‌های آب‌شده نخستین چیزی است که به مشاممان می‌خورد. کمی آن طرف‌تر هم پسر جوانی در حال بازگرداندن گله گوسفندان از چرا به داخل روستاست. کنار تنها چشمه روستا می‌ایستد تا آبی به سر و صورت بزند. به سراغش می‌روم و از او درباره روستایشان می‌پرسم، اما چندان تمایلی به صحبت ندارد و با بی‌اعتنایی می‌گوید: این روستا دیگر تمام است و چیزی از آن نمانده. همه بلندی‌های اطرافش را برج ساخته‌‌اند و ما را در درون این گودی انداخته‌اند. آن‌ها نمی‌گذارند روستایمان بماند. بعد هم به ٢۵خانوار روستای قطعه سرهنگ اشاره و اظهار می‌کند: قبل از اینکه شروع به خراب‌کردن کوه‌ها و زمین‌های ما برای ساختن این برج‌ها بکنند، زندگی‌ خیلی بهتری داشتیم و جمعیت روستا هم بیشتر از این‌ها بود، اما همه کوچ کردند و رفتند.
تقریبا دیگر کار روغن‌گیری آن بانوی زحمت‌کش تمام شده و مشغول جمع‌کردن وسایل کارش است و حالا راحت‌تر می‌تواند صحبت کند، هرچند همان اول هم که از راه رسیدیم، با رویی گشاده خوشامدگویمان شد و ما را تعارف به خوردن جزغاله کرد. او همان‌طور که مشغول جمع‌کردن وسایل کارش است، می‌گوید: خود ما ۵٠سال پیش به این روستا آمدیم و زمین و خانه خریدیم. چون دامدار بودیم، برایمان بهتر بود که به روستا بیاییم. او و همسرش به امید اینکه در آینده فرزندانشان زمین و خانه‌ای داشته‌باشند و باغداری و دامداری کنند، سرمایه‌شان را برای خرید زمین و ملک در این روستا هزینه کرده‌بودند.

می‌گویند مالک روستا نیستید
خاله حالا با دلی پرگلایه می‌گوید: مسکن و شهرسازی و شرکت توس‌گستر می‌گویند که باید از اینجا بلند شویم. می‌گویند شما مالک اینجا نیستید و کاغذ جلویمان گذاشتند و امضا گرفتند که زمین مال مسکن و شهرسازی و شرکت توس‌گستر است که به قول خودشان اینجا را خریده‌بودند. این روستاییِ دردکشیده ادامه می‌دهد: اما تمام این زمین‌ها و منطقه مال روستا و روستائیان است که به‌زور از ما گرفته‌اند و سند به نام خودشان زده‌اند. به هرجا هم که شکایت می‌بریم، کسی جوابمان را نمی‌دهد، چون نه پول داریم نه زور، اما با این حال، از جایمان هم بلند نمی‌شویم.

قدمت ٣٠٠ساله روستا را کنار گذاشتند و می‌گویند از اینجا بروید!
در این بین، یکی از مردان مسن روستا که گوشه‌ای ایستاده‌بود و بعد متوجه شدیم که همسر این بانوی روستایی است، می‌گوید: ٣٧سال پیش ۴۵٠هزار تومان هزینه گرفتن سند می‌شد که چون این پول را نداشتیم، نتوانستیم سند بگیریم. برای همین هم می‌گویند اینجا مال شما نیست. بعد هم دنباله حرفش را می‌گیرد که: این روستا ٣٠٠سالی قدمت دارد و فقط ما ۵٠سال است که در آن زندگی می‌کنیم. حرفش به اینجا که می‌رسد، به چند تا از درخت‌های تنومند آن نزدیکی اشاره می‌کند و می‌گوید: همه این درخت‌ها را که می‌بینی با دست‌های خودم کاشته‌ام، اما حالا می‌گویند شما هیچ حقی اینجا ندارید و اگر می‌خواهید، ١٠٠متر بهتان می‌دهیم، وگرنه بروید رد کارتان.

همه نداشته‌های سرهنگ
دوباره خاله سر حرف را به دست می‌گیرد و با بیان اینکه حتی آن‌هایی را هم که سند دارند می‌خواهند از روستا بلند کنند، سر درد و دلش باز می‌شود: هیچ امکاناتی به ما نمی‌دهند و الان گاز، آب، برق، جاده و اتوبوس هم نداریم و به هر اداره‌ای که می‌رویم، می‌گویند که توس‌گستر اجازه نمی‌دهد به شما امکانات بدهیم.
می‌پرسم چگونه بدون این امکانات سر می‌کنید که توضیح می‌دهد: یک کنتور بزرگ سه‌فاز آن طرف، سر سه‌راهی، قرار دارد که همه روستا با کابل بزرگی از آن برق می‌گیرند. چند بار تا حالا رفتیم و درخواست دادیم تا برای هر خانه‌ای یک کنتور بدهند تا هر‌کس اندازه خودش خرج کند، چون جمع‌کردن پول از اهالی روستا که چیزی در بساط ندارند مصیبت است، اما حرفمان به جایی نرسید. با این حال، آن‌ها برای داشتن این کابل برق هم دردسرها کشیده‌اند: تا حالا چند بار دزد کابل برقمان را زده‌است. یک‌بار که او را گرفتیم، گفت که از طرف شرکت اجیر شده‌‌است. مجبور شدیم دوباره ٣‌میلیون و ۵٠٠هزار تومان جمع کنیم و کابل بخریم، اما این‌بار آن را زیر زمین کار گذاشتیم. حالا نداشتن کنتور جدا و متصل‌بودن به کنتوری بزرگ و مشترک، هزینه برق آن‌ها را خیلی افزایش داده‌است: پس از هشت ماه، برای کل روستا ۵میلیون تومان پول قبض برق آمده‌است که مانده‌ایم مایی که حتی پول نفتمان را نداریم، آن را از کجا بیاوریم.

عده‌ای نمی‌‌گذارند به این روستا آب و گاز بدهند تا بتوانند اینجا را تصرف کنند
نداشتن آب از دیگر مشکلات اهالی این روستای مظلوم و محروم است که او در این‌باره نیز این‌گونه توضیح می‌دهد: آبمان را از چشمه روستا تامین می‌کنیم که از وقتی که پارسال با لودر چشمه‌مان را خراب کردند، آب آن نیز کم‌زور شده و در حال خشک‌شدن است و حالا هر چهار روز یک‌بار، یک تانکر آب می‌آورند برایمان و با آن منبعمان را پر می‌کنیم؛ اما آن‌ها برای داشتن همین آب تانکری هم مشکلاتی داشته‌اند: توس‌گستر اجازه نمی‌داد که این تانکر آب وارد روستا شود، اما آقایی از تهران آمده‌بود برای اینکه آب را برایمان بیاورد. خانمی هم که مدیر مدرسه بود واسطه شد تا این منبع آب را برایمان نصب کنند.
او درباره مشکل گازشان هم می‌گوید: ناچاریم برای پخت‌وپز و گرم‌کردن خودمان، از کپسول گاز و نفت استفاده کنیم. در همین حال، دختر جوانی که گوشه‌ای ایستاده‌بود و به حرف‌ها گوش می‌داد، وارد بحث می‌شود و از نداشتن اتوبوس و ون گلایه می‌کند: با وجود اینکه به اتوبوس‌رانی رفتیم و درخواست دادیم تا برایمان ایستگاه اتوبوس و اتوبوس بگذارند، کاری برایمان نکردند. در عوض، برای این برج‌نشینان ون آورده‌اند. با این حال، باز هم حاضر نشدند که یک ایستگاه هم برای روستا بگذارند. آن‌گونه که او توضیح می‌دهد، بچه‌های روستا برای رفتن به مدرسه مجبورند کل مسیر را تا شهرک طالقانی پیاده بروند که رفت‌وآمد در زمستان‌ها برایشان خیلی سخت است.

آب، برق، گاز، راه و آسفالت را برای برج‌هایشان آورده‌اند اما به ما نمی‌دهند
در این حال، دوباره خاله سر رشته بحث را به دست می‌گیرد و می‌گوید: اتوبوس و ایستگاه که جای خود دارد. آن‌ها حتی راه‌ روستا را هم بسته‌اند و حالا توس‌گستر شده‌است همه‌کاره و اجازه نمی‌دهد که ما هیچ امکاناتی داشته‌باشیم، در حالی که آب، برق، گاز، راه آسفالت و اتوبوس را تا همین نزدیکی ما برای برج‌هایشان آورده‌اند، اما این‌ها کجا بودند زمانی که ما در این روستا زندگی می‌کردیم؟ بعد هم به سال‌هایی گریز می‌زند که: این روستا بود، اما هیچ‌کدام از شهرک‌های بهارستان، طالقانی، میدان تلویزیون و‌... نبود؛ چه برسد به آبادگران که حالا این‌گونه به مردم اینجا ظلم می‌کنند.
بعد هم دوباره تاکید می‌کند: این زمین‌ها مال ماست که ۵٠‌سال پیش از خانم سرهنگی خریدیم، اما چون نه زور داریم نه پول، مسکن و شهرسازی صاحب آن شده و چیزی هم به ما نداده‌است. «کسی نیست که به داد ما برسد». این همه دردی است که مردم محروم این روستای محصورشده در بین برج و باروها دارند، دردی که این‌گونه آن را مرهم می‌گذارند: آن‌ها اگر پول و زور دارند، ما هم سه نفر را داریم؛ خدا، امام‌زمان‌(عج) و امام‌رضا (ع). هیچ‌کدام هم ان‌شاءا... نمی‌توانند بیرونمان کنند و خدا به آن‌ها رخصت این کار را نمی‌دهد.

خیلی ظلم کردند؛ به‌زور باغ‌هایمان را به قیمت کم خریدند
بس که دردهایشان زیاد است، هر‌بار چیزی به یادشان می‌آید برای گفتن. مثلا ٢۵میلیون‌تومانی که چندین سال پیش، روحانی بنام، فاکر که نماینده سابق مجلس بود، برای آن‌ها اختصاص داده‌بود تا روستایشان را شن بریزند و آسفالت کنند و سطل زباله بگذارند، اما بعد از فوتش، هیچ خبری نشد. یا این مسئله که شرکت توس‌گستر باغ‌هایشان را به تاراج برده‌است: شهرداری از شرکت پرسیده‌بود که فضای سبزتان کجاست و آن‌ها هم باغ‌های ما را نشان داده‌اند و بعد هم سی‌وچند باغدار را مجبور کردند و به‌زور باغ‌هایمان را به قیمت کم خریدند.
بعد هم دعایی می‌کند که آن‌هایی که اهل دین و وجدان هستند، پشتشان به لرزه می‌افتد: همه این مشکلات را برایمان درست کرده‌اند و خیلی ظلم می‌کنند. خدا خیرشان بدهد، اما ظلم پایه ندارد.
آخرش هم می‌پرسد: مگر آقای امام‌خمینی(ره) نگفته‌بود که اگر حتی یک نفر هم در روستا زندگی می‌کند، به او برق بدهید؟ پس چرا این‌ها با ما این‌گونه می‌کنند؟ همه این‌ زمین‌هایی را که گرفته و ساخته‌اند حق ما بوده‌است که ۵٠سال و برخی‌ها هم بیشتر در روستا زندگی کرده‌ایم. فقط خدا به داد ما برسد. 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی