کد خبر : 69302
/ 09:21
گفتگو با پدر شهید صادق سمیعی، فرمانده یکی از گردان‌های لشکر 5 نصر

بعد از شهادت به مشهد می‌روم

صادق سمیعی‌دلوئی، فرمانده‌ یکی از گردان‌های لشکر 5 نصر، متولد1341 در 22اسفند1363 در عملیات بدر، درجزیره مجنون به شهادت رسید. او مدت زیادی به مرخصی نرفته بود؛ برای همین دوستانش به او پیشنهاد کردند که قبل از عملیات بدر به مرخصی برود اما او می‌گفت باشد بعد از عملیات. از او پرسیدند از یک طرف می‌گویی در این عملیات شهید می‌شوی و ازطرفی هم می‌گویی بعد از عملیات به مرخصی می‌روی؟ او تبسمی‌ زد و گفت: «در هر صورت فرقی نمی‌کند.» برای بیشتر دانستن از زندگی صادق به‌سراغ پدرش، محمدعلی سمیعی‌دلوئی، ساکن محله بهشتی رفتیم تا خاطرات شهید را از زبان او بشنویم.

بعد از شهادت به مشهد می‌روم

صادق سمیعی‌دلوئی حدود 19بهار از زندگی‌اش می‌گذشت که به خدمت سپاه درآمد و عازم جبهه شد. از همان ابتدا خالصانه خدمت می‌کرد و آرزویش شهادت بود. خدمت به نظام و اطاعت از ولایت، برایش بیش از هرچیز اهمیت داشت و هرگاه می‌دید کسی در این‌باره چیزی می‌گوید حتی به‌شوخی، ناراحت می‌شد و با او دعوا می‌کرد. قبل از عملیات بدر چندین مرتبه به دوستانش گفته بود: «این مرتبه آخری است که من در عملیات شرکت می‌کنم و در همین عملیات هم شهید می‌شوم»؛ البته قبل از عملیات هم مدت زیادی به مرخصی نرفته بود؛ به همین دلیل یکی از دوستانش به صادق می‌گوید: «بهتر است قبل از عملیات، مدتی را برای مرخصی به مشهد برویم»، اما صادق در جوابش می‌گوید: «ان‌شاءا... بعد از عملیات می‌رویم». دوستش می‌پرسد: «از یک طرف می‌گویی در این عملیات شهید می‌شوی و ازطرفی هم می‌گویی بعد از عملیات به مرخصی می‌روی؟» صادق با تبسم پاسخ می‌دهد: «در هر صورت فرقی نمی‌کند؛ چون اگر شهید شوم، جنازه‌ام بعد از عملیات به مشهد می‌رود و اگر هم لیاقت شهادت را نداشتم، خودم به مشهد می‌روم.»

خودش را برای شهادت آماده کرده بود
پدر شهید تعریف می‌کند: «19اسفند1363 با یک کاروان کمک‌رسانی به اهواز رفتیم و در پادگان زرهی مستقر شدیم. پسرم صادق وقتی شنیده بود من به‌همراه کاروان کمک‌رسانی به آنجا رفته‌ام، برای دیدن من به آنجا آمد و چنددقیقه‌ای با ما نشست و حتی آن موقع در اتاق عقیدتی‌سیاسی با هم عکس یادگاری گرفتیم. هیچ‌وقت چهره آن روز صادق را فراموش نمی‌کنم. او سرش را تراشیده و لباس‌های نو و مرتب پوشیده بود. انگار آماده شهادت بود. روز بعد از این جریان من برای دیدنش و خداحافظی به پادگانشان در چندکیلومتری اهواز رفتم، اما هم‌رزمانش گفتند صادق به‌ خط مقدم رفته است. آن دیدار، آخرین دیدار من با پسرم بود و او در 22اسفند63 در عملیات بدر، در جزیره مجنون به شهادت رسید.»
همیشه می‌شنویم به شهدا قبل از شهادتشان الهام می‌شود که قرار است شهید بشوند و صادق هم مستثنا از این قاعده نبود. پدرش می‌گوید: «قبل از عملیات بدر که با او صحبت می‌کردم، به من گفت من در این عملیات شهید می‌شوم، ولی اگر لیاقت شهادت را نداشته باشم، استعفا می‌دهم، زیرا به‌نظر من کسانی باید در این راه بمانند که لیاقتش را داشته باشند.»
چند هفته قبل از عملیات بدر به سپاهیان لباس هدیه ‌دادند. به سپاهیان رسمی‌ یک‌دست لباس سبزرنگ و یک‌دست لباس خاکی‌رنگ که تقریبا همرنگ لباس‌های ارتشی بود و بسیجی‌ها هم لباس‌های مخصوص خودشان را داشتند. بیشتر هم‌رزمانش لباس‌های نویشان را ‌می‌پوشند اما صادق تا شب عملیات بدر به آن‌ها دست نمی‌زند. شب عملیات به نقل از دوستانش، غسل شهادت می‌کند و لباس‌های نو را می‌پوشد و عطر می‌زند و خودش را برای شهادت آماده می‌کند. در زمان عملیات، دوستانش او را نمی‌بینند تااینکه خبر شهادتش به آن‌ها می‌رسد.

هرچه زودتر باید برویم
شهید محله ما بعد از عملیات میمک به مرخصی می‌رود اما پس از مدت کوتاهی تصمیم می‌گیرد به منطقه برگردد تا به بقیه کارهایش رسیدگی کند. خانواده‌اش به او می‌گویند: «تو تازه آمده‌ای؛ بهتر است یک هفته دیگر بمانی و بعد بروی»، اما صادق پاسخ می‌دهد: «نه، باید زودتر بروم که حداقل بتوانم کار بعدی را شروع کنم، شاید آخرین کار من باشد.» یکی از دوستانش به صادق می‌گوید: «تو تازه ازدواج کرده‌ای و حالاحالاها باید بمانی و امیدوار باشی» اما صادق قبول نمی‌کند و می‌گوید: «هرچه زودتر باید بروم تا بتوانم به کار بعدی برسم». به هر حال به‌همراه دوستش از مشهد با اتوبوس حرکت می‌کنند و می‌روند. در بین راه یکی‌دو مرتبه اتوبوس خراب می‌شود و با تاخیر هفت تا هشت‌ساعته به اهواز می‌رسند. دوستش به صادق می‌گوید: «از بس که در کارهایت عجله داری، این‌طوری می‌شود. اگر کمی‌ صبر می‌کردیم، کار درست می‌شد.» به‌هر حال آن‌ها هر طور بوده به اهواز می‌رسند و یک هفته پس از ورودشان، خبر می‌دهند که عملیات بدر می‌خواهد شروع شود. صادق پس از شنیدن این خبر به دوستش می‌گوید: «دیدی گفتم زودتر برویم، بهتر است؟ اگر دیرتر می‌آمدیم، نمی‌توانستیم کار اصلی‌مان را شروع کنیم.»

عضو گروه حزب‌ا... هستیم
پس از پیروزی انقلاب اسلامی‌، گروه‌ها و احزاب متفاوتی با نام‌های «چریک‌های فدایی خلق» و «مجاهدین خلق» فعالیتشان را آغاز و روزنامه‌های زیادی هم از آن‌ها طرفداری می‌کنند. یکی از دوستان صادق به او می‌گوید: «با این همه حزب و گروه، ما نباید یکی از آن‌ها را انتخاب کنیم و طرفدارشان باشیم؟ بالاخره هر کسی را که می‌بینیم، می‌گوید من جزو فلان گروه یا حزب هستم.» صادق با خونسردی جواب می‌دهد: «تو چرا خودت را گم کرده‌ای و به‌دنبال چه چیزی می‌خواهی بگردی؟ مگر الان جزو هیچ حزبی نیستی؟» دوستش تعجب می‌کند و می‌پرسد: «مگر ما الان عضو کدام حزب هستیم؟» صادق جواب می‌دهد: «شما الان عضو گروه حزب‌ا... هستی و کسی که عضو حزب‌ا... باشد، نباید به‌دنبال حزب دیگری بگردد.» او پس از اندکی تامل، متوجه منظور صادق می‌شود و دیگر چیزی نمی‌گوید.

دوره قرآن محلی
پدر صادق می‌گوید: «دقیقا به یاد دارم که صادق قبل از انقلاب یک دوره قرآن محلی به راه انداخت که خیلی از بچه‌های محله از این مسئله ناراضی بودند؛ به همین دلیل همیشه آخر شب می‌آمدند و موتور قاری ما را پنچر می‌کردند. هر وقت قاری می‌خواست برود، می‌دید موتورش پنچر است و تا تلمبه می‌آوردند و موتور را باد می‌کردند، زمان زیادی می‌برد و همه اذیت می‌شدند. هرچند صادق می‌دانست چه کسانی این کار را انجام می‌دهند، چیزی نمی‌گفت و به من می‌گفت بگذار همین‌طور باشد، کم‌کم به خودشان می‌آیند و در دوره قرآن ما شرکت می‌کنند که حقیقتا همین‌طور هم شد و آن افراد یکی‌دو جلسه در دوره‌های قرآن ما شرکت کردند تا مسخره‌بازی درآورند. قاری سعه صدر فراوانی داشت و هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد و همین سکوت و صبر حاضران سبب شد تا کم‌کم همین بچه‌هایی که اذیت می‌کردند، به خودشان بیایند و در دوره‌های تفسیر قرآن شرکت کنند و تا زمانی که صادق در محل ما بود، این دوره‌ها پابرجا بود ولی زمانی که صادق از محله رفت، این دوره هم جمع شد.»

ازدواج در نهایت سادگی
پدر شهید ادامه می‌دهد: «صادق به حلال و حرام خیلی مقید بود و از مسائلی که حرام می‌دانست، پرهیز می‌کرد. اگر به مجلسی دعوت می‌شد که در آن موسیقی پخش می‌شد، بیرون از مجلس می‌ایستاد و به میان میهمانان نمی‌رفت که مبادا گناه کند. به یاد دارم صادق را به مجلس یکی از اقوام دعوت کرده بودند. او به آن مجلس رفت ولی زمانی که دید در مجلس نوار موسیقی گذاشته‌اند، بیرون از مجلس، داخل کوچه ایستاد. صاحب مجلس که متوجه این موضوع می‌شود، از او می‌پرسد شما چرا بیرون ایستاده‌ای؟ صادق هم جواب می‌دهد موسیقی‌ای که پخش کرده‌اید، حرام است. صاحب مجلس می‌گوید نوار موسیقی اشکالی ندارد. چه کسی گفته نوار حرام است؟ صادق با وجود سن کمی‌ که داشته، می‌گوید آقایم گفته نوار موسیقی حرام است و نباید گوش دهیم و من هم به همین دلیل آمده‌ام بیرون ایستاده‌ام.»
او همان‌طور که گناه را در مجالس عروسی نمی‌پسندید، مجلس ازدواج خودش را هم در کمال سادگی برگزار کرد، به‌طوری‌که خودش از دوستان و آشنایان پذیرایی کرد و هنگامی ‌که علتش را پرسیدند، پاسخ داد: «دوست دارم در مجلسم، خودم از میهمانانم پذیرایی کنم.» پدر شهید می‌گوید: «در شب دامادی پسرم، حیاط منزلمان را فرش کردیم و به درخواست خودش، مراسم ساده‌ای برگزار کردیم. صادق در مجلس عروسی‌اش، سخنرانی کرد و در این سخنرانی بر حجاب تاکید کرد و گفت من از شما خواهران می‌خواهم که در تمام اوقات زندگی چه در لحظاتی که خوش هستید و چه در لحظاتی که ناراحتید، حجابتان را حفظ کنید و این امر مهم را به فرزندانتان هم بیاموزید.»

چیزی از خودش نداشت
خیریه انصارالحجه در دوران جنگ، کمک‌های مردمی‌ را جمع‌آوری می‌کرد و به جبهه می‌برد. پدر شهید تعریف می‌کند: «یک‌بار به همراه حجت‌الاسلام نجف‌آبادی، دایی مقام معظم رهبری، برای توزیع کمک‌های مردمی‌ به جبهه رفتیم. پس از توزیع آن‌ها بعدازظهر به صادق زنگ زدم و خبر دادم ما به اینجا آمده‌ایم و از او خواستم زمینه‌ای فراهم کند تا شب را در چادرش استراحت کنیم. او خندید و به من گفت من از خودم چادری ندارم. تعجب کردم و گفتم تو فرمانده گردان هستی، چطور ممکن است از خودت چادری نداشته باشی؟ او پاسخ داد: «من اغلب در خط مقدم هستم و وقتی به عقب می‌آیم، در چادر معاونانم استراحت می‌کنم.» من تا آن‌موقع نمی‌دانستم که پسرم چگونه فرمانده‌ای است.»

گذری کوتاه بر زندگی پدر شهید
محمدعلی سمیعی، پدر شهید، هم زندگی شنیدنی دارد. او متولد1312 است و در چهارسالگی از نعمت پدر محروم می‌شود و به‌دلیل گرفتاری‌های زندگی مجبور می‌شود از همان دوران کودکی دست‌فروشی کند و درکنار آن درسش را هم بخواند. بزرگ‌تر که می‌شود، در کارخانه جوراب‌بافی به‌عنوان پادو مشغول به کار می‌شود. او پسر فعال، شر و پرکاری بوده؛ برای همین دوستان و آشنایان، «فلفلی» صدایش می‌کردند. در سال1330 وارد ارتش می‌شود و به‌عنوان ارتشی کارش را ادامه می‌دهد. او با فعالیت‌های رژیم شاهنشاهی مخالف بوده و همین اختلاف‌ها موجب ناسازگاری‌اش با سران ارتشی می‌شود و مشکلاتی را برایش به‌وجود می‌آورد و سال1350 بازنشسته می‌شود.
سمیعی سال1347با کمک دوستانش، خیریه انصارالحجه را تاسیس می‌کنند و پس از بازنشستگی، تمام وقت کاری‌اش را در این خیریه سپری می‌کرده است تا اینکه انقلاب می‌شود و به‌خاطر سابقه‌اش در لشکر و به فرمان آیت‌ا...‌طبسی به‌عنوان نماینده کمیته انقلاب در لشکر مشغول به کار می‌شود و مدتی مسئولیت اسلحه‌ها را به او می‌سپرند تا اینکه رئیس‌جمهور، انتخاب و وضعیت مشخص می‌شود و او برای همیشه از کارهای دولتی فاصله می‌گیرد و تمام وقتش صرف خیریه می‌شود.

حمیده صفائی 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی