• خانه
  • خبرهای سایت
  • صیادی که در کمین دل‌ها بود
کد خبر : 64880
/ 20:19

صیادی که در کمین دل‌ها بود

گفتگو با سیدجواد پاکدل، یار دیرینه سپهبد علی صیادشیرازی که در سینه‌اش خاطرات زیادی نگه داشته‌است؛

صیادی که در کمین دل‌ها بود

شهید صیاد‌شیرازی در بامداد ۲۱فروردین۱۳۷۸ در حین خروج از منزل ازسوی پس‌مانده‌های زخم‌خورده مرصاد در تروری ناجوان‍‍مردانه در پوشش رفتگر در آماج تیرهای کینه قرار گرفت و قامت استوار امیر ارتش اسلام را به خاک افکند. دفتر زندگی پربرکت این مرد پر است از خاطراتی که می‌تواند هریک به‌تنهایی الگوی جوانان باشد. سیدجواد پاکدل، یکی از دوستان نزدیک صیادشیرازی است که نزدیک به ده سال شب‌ها و روزهای زیادی را در کنار او سپری کرده است. پای خاطرات او نشستیم و برگ‌هایی از زندگی صیاد را ورق زدیم:

 

دلم برای صیادم تنگ شده است

مشهدی‌ها رسم دارند صبح روز بعد از دفن می‌روند سر خاک. من و آقای آهی و آقای محمودی که راننده‌های صیاد بودند، می‌بایست زودتر می‌رفتیم و فرش و وسایل دیگر را می‌بردیم. صبح زود رفتیم حرم امام‌خمینی(ره) و نماز صبح را به جماعت خواندیم. بعد رفتیم سر خاک. آنجا که رسیدیم، دیدیم رفت و آمد هست و انگار کسی زودتر از ما آمده. گفتیم یعنی کی می‌تواند باشد. «آقا» بودند؛ «آقای خامنه‌ای». ما را که دیدند، گفتند: دو روز است که از صیادم دور شده‌ام. دلم برایش تنگ شده است.

 

نیمی از سال را روزه بود

حاج‌علی‌آقا روزها در میدان چون شیر می‌غرید، ولی هنگام عبادت بنده‌ای خاک‍سار و متواضع می‌شد. به غیر از ماه رمضان، چهار ماه در سال را همیشه روزه می‌گرفت. دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها را هم روزه‌دار بود. 

 

سوغاتی نخرید

یک‌بار زمانی که مادر ایشان قرار بود به حج برود، اکیدا خواسته بود که یک ریال هم پول برای خرید سوغاتی ندهد. می‌گفت حتی یک زیرپوش هم برای من نخرید. معتقد بود ارزی که از جمهوری اسلامی خارج شده و به دست سعودی‌ها برسد، مشکل شرعی دارد.

 

دعای قنوت

همسرش فقط یک‌بار گریه‌اش را دید، وقتی امام رحلت کرد. ما که توی نماز قنوت می‌گوییم، از خدا می‌خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد؛ اما صیاد در قنوتش هیچ‌چیزی برای خودش نمی‌خواست. بارها می‌شنیدم که می‌گفت: «اللهم احفظ قاعدنا‌الخامنه‌ای» بلند و از ته دل هم می‌گفت.

 

جلسه بی‌برکت

اوایل جنگ بود. در جلسه‌ای بنی‌صدر بدون «بسم‌ا...‌» شروع کرد به حرف‌زدن. نوبت که به صیاد رسید، به نشانه اعتراض به بنی‌صدر که آن‌زمان فرمانده کل قوا بود، گفت: من در جلسه‌ای که اولین سخنرانش بی‌آنکه نامی از خدا ببرد، حرف بزند، هیچ سخنی نمی‌گویم. 

 

کمک‌خرج خانواده

مادر حاج‌علی‌آقا از قول او می‌گفت: «پول برای من با کثافت فرقی نمی‌کند. الان کسی این حرف‌ها را باور نمی‌کند؛ اما علی بعد از پیوستن به دانشگاه افسری، همه حقوق خود را به من می‌داد و می‌گفت: مادر، من یک‌جور گلیم خود را از آب بیرون می‌کشم، اما شما ۵ تا پسر و ۲ تا دختر دارید؛ البته بعد از ازدواج نیز باز بخشی از حقوقش را برای ما می‌فرستاد و تا وقتی شهید شد، این مقرری قطع نمی‌شد. علی می‌گفت بابا چطور با این حقوق ناچیز بازنشستگی که تازه همین چندوقت پیش شد ۱۲۰هزار تومان، می‌تواند این خانواده شلوغ و پررفت‌وآمد را بچرخاند؟»

 

نماز جماعت صبح

امیر مسلم بهادری، معاون نظامی سابق حجت‌الاسلام صفایی نیز خاطره‌ای از تاکید شهید صیاد شیرازی به برپایی نماز جماعت ذکر می‌کند: «یک‌روز در یکی از قرارگاه‌ها شهید صیاد شیرازی از من پرسید که فلانی میزان شرکت رزمنده‌ها در نماز جماعت به چه صورت است؟ من به ایشان گفتم اکثر رزمنده‌ها در نماز جماعت ظهر و عصر و مغرب و عشا شرکت می‌کنند؛ ولی تعداد شرکت‌کنندگان در نماز جماعت صبح کم است. دراین‌زمان شهید صیاد به من گفت به همه اعلام کن که فردا قبل از اذان صبح در حسینیه حاضر باشند و من این کار را کردم. صبح همه در حسینیه حاضر شدند و شهید صیاد بلند شد و گفت: برادران، شما به دستور من که یک سرباز کوچک جبهه اسلام هستم، قبل از اذان صبح در حسینیه حاضر شدید، ولی به امر خدا که هر روز صبح با صدای اذان شما را به نماز جماعت می‌خواند، توجه نمی‌کنید!»

 

پرهیز از غرور

او به سربازان و افسران جوان عشق می‌ورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمی‌شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه‌های جنگ دریغ نمی‌کرد. از دانشگاه افسری امام‌علی(ع) و پادگان‌های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گمگشته در میان کوه‌های کردستان به‌نام خیلچان.

در یکی از این سرکشی‌‌ها متوجه شد کسی پوتین‌‌هایش را واکس زده است. از فرمانده منطقه پرسید« چه کسی این کار را کرده است»او گفت: «تیمسار، سرباز مهمان‌سرا به دستور من این کار را کرده است.» اخم‌‌های تیمسار درهم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و آن‌‌گاه رو‌به‌سوی فرمانده جوان کرد و گفت: این رفتارها در انسان روحیه استکباری ایجاد می‌کند. باید غرور سرباز را حفظ کرد.

 

ارتباط با آیت‌ا... بهاءالدینی

صیاد ثابت کرد که می‌شود در خشک‌ترین عرصه‌های ظاهری فعال بود و درعین‌حال، دارای لطیف‌ترین روح‌ها هم بود.

یکی از دلایل این لطافت روحی، ارتباط مستمر ایشان با علمای عارف بود و دراین‌میان شهید صیاد ارادتی خاص نسبت به عارف بزرگ، آیت‌ا... بهاءالدینی داشت و در طرف مقابل، حضرت آیت‌ا... بهاءالدینی هم عنایتی مخصوص به شهید صیاد داشت. شاگردی او در این مکتب او را استادی ورزیده در اخلاق و اخلاص ساخته بود. آقا از او تعبیر می‌کرد: «آقای صیاد یک روحانی است که یک مشت روحانی را دور خود جمع کرده است.»

او هروقت با زیردستانش خدمت آقا می‌آمد، خود از همراهان پذیرایی می‌کرد و هیچ امتیازی برای خود قائل نبود. در شهادتش وقتی درجه‌داران ارتش از او سخن می‌گفتند، هم‌دوره‌ای‌های او که بعضی از حیث سال بزرگ‌تر از صیاد بودند و از حیث درجه مانند او، تعبیر معلم اخلاق خود از او داشتند که این اظهار و ابراز نیز نشان خودسازی آن‌هاست و چیز ساده‌ای نیست.

شهید صیاد می‌گفت: «آقا [آیت‌ا... بهاءالدینی] در شب‌های عملیات دستور قربانی و صدقات به ما می‌داد و ما می‌دیدیم به‌واسطه آن صدقات و قربانی چه خطرهای مهمی از کنار گوش ما رد می‌شد  که اگر نیم دقیقه پس و پیش می‌شد، به حیات ما خاتمه می‌داد.»

پس از شهادت، خانواده ایشان گفته بود که شهید صیاد می‌گفت: «من وقتی خدمت آقا می‌روم، ولو ایشان حرفی هم نزند، دیدار ایشان برای من کارساز است.»

سیزدهم نوروز، هشت روز قبل از شهادتش با خانواده‌اش به حسینیه مرحوم آقا می‌آید و به یاد روزهای تشرفش خدمت آن مرد الهی، نماز را در حسینیه برگزار می‌کند.

آقای حسن حیدری نقل می‌کند: «در کوران جنگ تحمیلی بود. شبی خواب دیدم که بیابان‌های جنوب را آب بسته‌اند و دور آب در محاصره بعثی‌هاست و صیاد تنها ایستاده بود و دشمن درصدد دستگیری ایشان. با وحشت از خواب بیدار شدم. خدمت حضرت آیت‌ا... بهاءالدینی رفتم و خوابم را گفتم و اظهار کردم: «ناراحتم.» ایشان فرمود: «برو یک گوسفند برای سلامتی صیاد قربانی کن.»

رفتم و این کار را کردم. بعد از چند روز آقای صیاد خدمت آقا آمد. آقا به ایشان فرمود: «فلانی خوابی دیده بود و ناراحت بود برای شما. ما گفتیم: گوسفندی برای سلامتی شما قربانی کند.» ایشان اظهار تشکر کرد.

در وقتی دیگر شهید صیاد خدمت آقا رسیده بود، آقا به چهره او نگاهی کرده و فرموده بود: «ما نور شهادت را در چهره شما می‌بینیم.»

 

خبرنگار: معین اصغری

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی