کد خبر : 53495
/ 09:18
محمد حسین جعفری، رئیس خانه هنر افغانستان در مشهد

حتی یک خانه فرهنگ مشترک نداریم!

محمدحسین جعفری هنرمند است و مدرک کارشناسی هنرهای تجسمی از مرکز هنری سوره دارد. او همچنین رئیس خانه هنر افغانستان و مسئول گروه هنر شورای افغانستانی‌های مقیم ایران است. درباره مشکلات مهاجران افغانستانی در ایران و همچنین لزوم بازگشت مهاجران به وطن خودشان گفتگویی با او انجام داده‌ایم که مشروح آن در ادامه می‌آید.

حتی یک خانه فرهنگ مشترک نداریم!

محمدحسین جعفری ٤٠ ساله است و پدر و مادرش جزو اولین نسل مهاجران افغانستانی به ایران به‌حساب می‌آیند. او اینجا متولد شده و همین‌جا هم ازدواج کرده است. جعفری هنرمند است و مدرک کارشناسی هنرهای تجسمی از مرکز هنری سوره دارد. او همچنین رئیس خانه هنر افغانستان و مسئول گروه هنر شورای افغانستانی‌های مقیم ایران است. درباره مشکلات مهاجران افغانستانی در ایران و همچنین لزوم بازگشت مهاجران به وطن خودشان گفتگویی با او انجام داده‌ایم که مشروح آن در ادامه می‌آید.

•••

اثرپذیری فرهنگ از سیاست مسئله جدی است که حداقل در نگاه به شرق و جوامع شرقی فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی ما تا اندازه زیادی متأثر از سیاست شده و هست (شاید در نگاه به غرب برعکس باشد و سیاسیون تااندازه‌ای متأثر از فرهنگ غرب باشند). برای اینکه این نگاه برگردد، یعنی سیاست‌مداران ما از اشتراکات فرهنگی به‌عنوان بستری برای ارتباطات سیاسی استفاده کنند و فرهنگ بستر و عامل اساسی شود چه اتفاقی باید بیفتد؟

به مسئله خوبی اشاره کردید! ببینید، اولین نکته این است که سیاست ما برگرفته از اندیشه‌های دینی و باورهای مذهبی است و این سیاست، ارزشمند است. اما آن سیاستی که باعث جدایی دو ملت افغانستان و ایران شده است، در حقیقت نظام خشک سیاسی و اداری است.‌ این سیاست، سیاست کلان و ایدئولوژی حکومتی نیست بلکه یک طرز تفکر است. طرز تفکری که بر اساس یک نظام اداری خاص تنظیم شده است و نگاه خشکش را در ساختار اداری خود تعریف کرده است. درواقع در بعد کلان، سیاست و فرهنگ مهاجران افغانستانی هم تا حد زیادی از سیاست و فرهنگ جمهوری اسلامی ایران تأثیر گرفته است. لذا نوع نگاه یک سازمان و یک مرکز که متولی امور مهاجرین در ایران بوده، عامل جدایی بین دو ملت است؛ نه ایدئولوژی حکومتی آن سازمان.

اما آن چیزی که باعث تحکیم روابط دو ملت، ورای تفاوت‌های سیاسی می‌شود بازهم همان باورهای مشترک است که می‌تواند تفکر حاکم بر برخی سازمان‌ها را هم عوض کند و در مسیر ایجاد وحدت و پیوند دو ملت قرار دهد. به‌عنوان‌مثال، از قرآن می‌توان به‌عنوان یک نقطه اشتراک نام برد؛ همین نمایشگاه بین‌المللی قرآن که اخیراً برگزار شد بستر بسیار مناسبی برای نزدیک شدن مهاجرین و میزبانانشان بود. مردم وقتی مراجعه می‌کردند به‌وضوح می‌دیدند هیچ تفاوتی بین ما و آن‌ها نیست و اتفاقاً بزرگ‌ترین نقطه اشتراک ما قرآن است. همین نقاط اشتراک حتی نگاه نظام‌مند و خشک یک سازمان را هم می‌تواند تلطیف کند. باید فرصتی دست دهد که کار ارزشی و فرهنگی اجتماعی مهاجران به آن سازمان ارائه شود و آن سازمان هم بستر فعالیت را فراهم کند.

اما در حال حاضر این‌گونه نیست؛ نهادهای مربوط به مهاجرین و اتباع غیر ایرانی نحوه حضور و کمیت زمانی و جغرافیایی حضور ما را نظام‌مند کرده‌اند. اما برای نظام‌مند کردن فرهنگ و فعالیت‌های فرهنگی مهاجرین، کار خاص و شایان توجهی انجام نداده‌اند! این نهادها خودشان را محدود کرده‌اند به حضور فیزیکی و سخت‌افزاری مهاجرین و هیچ دغدغه‌ای برای فعالیت‌های فرهنگی مهاجران و قانون‌مند کردن فعالیت‌های فرهنگی مهاجران ندارند.

نهادهای داخلی باید گزارش فعالیت‌های فرهنگی مهاجران را تهیه و ارائه دهند. اصلاً چرا کار باید به نحوی پیش رود که سازمان ملل بیاید و در روز پناهنده این کار را انجام دهد؟ این برمی‌گردد به کم‌کاری افرادی که در رأس نهادهای مربوطه مشغول هستند.

چند مترمکعب عشق

ما در حقیقت حوزه فرهنگ را یک حوزه بدیهی دیده‌ایم؛ چه مسئولین ما و چه مردم ما، از بیخ و بن معتقدند به اینکه چون هیچ تفاوتی بین دو ملت از منظر فرهنگی نیست (هردو ملت فارسی حرف می‌زنند،‌ هردو ملت مسلمان‌اند، سیستم ازدواج یکسان است، نظام خانواده مشابه است و...) پس این حوزه نیازی به کار ندارد؟ از آن‌طرف برای اینکه بتوانیم معدود اشکالات و آسیب‌ها را برطرف کنیم نگاهمان را برده‌ایم به سمت نگاه‌های امنیتی سیاسی و اقتصادی. یعنی بجای اینکه به مسئله مهاجران نگاه فرصت محور داشته باشیم و از همین اشتراکات فرهنگی برای ایجاد پایگاهی به‌منظور تولید نیروی هم‌فکر با انقلاب اسلامی و صدور این نیروی انباشته استفاده کنیم، با نگاه اشتباه عملاً این فرصت را سوزانده‌ایم و آن را تهدید اجتماعی،‌ سیاسی،‌ اقتصادی و امنیتی به‌حساب آورده‌ایم. من این را قبول دارم و یک مسئله واقعی است،‌ البته عوامل فراوانی دخیل است؛ از فاکتورهای خارجی تحت کنترل بیگانگان تا فاکتورهای داخلی ناشی از بدسلیقگی. همه را قبول دارم. ولی اصل مسئله هنوز بجاست. سؤال من این است که برای بهبود این مسئله یعنی نزدیکی واقعی دو ملت آیا فرهنگ کفایت می‌کند یا نه، عوامل دیگری هم باید به امداد بیاید؟

وقتی بحث از تعامل فرهنگی به میان می‌آید باید بدانیم بسترهای تعامل تنها فرهنگ نیست، البته نقش عمده‌ای دارد اما این نکته را هم باید توجه داشت که ما (یعنی مهاجران و میزبانان) قبل از اینکه بخواهیم باهم به‌زیستی داشته باشیم باید به‌نوعی هم‌زیستی قائل باشیم و به آن برسیم. بجای اینکه به ارتقای سطح کیفی و کمی زندگی فکر کنیم به یک هم‌زیستی مسالمت‌آمیز برسیم که یاد بگیریم با هم و برای هم زندگی کنیم. برای اینکه این اتفاق بیفتد، یک سری فاکتورهای لازمی باید محقق شود. اجازه بدهید یک مثال بزنم؛ ما وقتی می‌خواهیم یک نمایشگاه از توانمندی‌های مهاجرین برگزار کنیم، اجازه نمی‌دهیم نیروهای اجرایی مهاجر و میزبان در کنار هم برای برگزاری این نمایشگاه فعالیت کنند. این به نظر من بیش از هر چیز ناشی از همان نگاه امنیتی است که بر روابط بین مهاجران و جامعه میزبان اثرگذار است. به‌نحوی‌که به نظر می‌رسد نوعی واهمه و ترس وجود دارد مبنی بر اینکه مبادا در بستر این در کنار هم کار کردن، مهاجران دیده شوند و این دیده‌شدن برای مسئولین فرهنگی نوعی هراس به دنبال خودش می‌آورد. اما واقعیت این است که در حال حاضر گاهی اوقات فرصت‌های دیده‌شدن از مهاجران گرفته می‌شود و دیده‌شدن فقط برای خودمان تعریف‌شده است. یعنی مهاجران کار فرهنگی می‌کنند فقط برای خودشان. درصورتی‌که کار ما برای ایرانی‌ها هم هست و اگر ایرانی‌ها هم کار فرهنگی می‌کنند و تولید هنری دارند برای همه جهان اسلام مفید است.

اما اگر قبل از ارائه محصول فرهنگی به مخاطب و در مرحله ایجاد بتوانیم با هم همکاری کنیم و بستر فراهم شود، آن موقع است که تعامل واقعی شکل می‌گیرد و اثر مشترک معنا پیدا می‌کند. پس این یکی از آسیب‌هایی است که باید برطرف شود؛ تولید اثر مشترک به معنای واقعی کلمه!

اما متأسفانه ما امروز بااینکه این‌همه اشتراکات فرهنگی داریم، حتی یک خانه فرهنگ مشترک نداریم! حتی من به‌عنوان یک مهاجر بااینکه هنرمند هستم اما از فرهنگ‌سراهای شهر نمی‌توانم استفاده کنم! اما حداقل در مناطقی که جمعیت مهاجران بیشتر است می‌توان یک فرهنگ‌سرای مشترک ایجاد کرد. چه اشکالی دارد رئیس ایرانی باشد و معاون مهاجر؟همچنین است پیوندهای اجتماعی بین مهاجران و میزبانان. باید از تئوری و لفاظی وارد مرحله عملی و تولید اثر مشترک بشویم. به نظر من ما می‌توانیم پروژه‌های پژوهشی مشترک تعریف کنیم؛ موضوع مشترک؛ فاکتورهای مشترک و پژوهشگران از هردو ملت. این امکان‌پذیر است. پس یکی از موانع نزدیکی دو ملت قطعاً همان نگاه امنیتی است و این مسئله در بستر تعامل واقعی برطرف می‌شود.

فیلم باران

خوب شما دلیل اصلی این نگاه حاکم شده را چه می‌دانید؟ آیا همان تفکر نامناسب در مسئولین فرهنگی نهادهای مربوطه است یا چیز دیگری این وسط نقش بازی می‌کند؟ اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر کنم منظورم این است که مشکل کجاست و برای درست کردنش چه باید کرد؟

البته نگاه و تفکر نامناسب مسئولین هست، ولی من اصل این تفاوت در نگاه را نشئت گرفته و تأثیر گرفته از رسانه می‌دانم. یک هنرمند و یک شهروند متوسط ایرانی نمی‌تواند به یک مهاجر اعتماد کند و از آن‌طرف هم این قضیه صادق است. یعنی رسانه خواسته یا ناخواسته یک نگاه ایرانی‌گریزی در بین مهاجران و یک نگاه افغان‌گریزی در بین میزبانان منتشر کرده است.

ما برای هم خوب معرفی نشده‌ایم و خودمان هم نمی‌توانیم خودمان را برای هم تعریف کنیم. در مدرسه از هم جدا می‌شویم، در دانشگاه از هم جدا می‌شویم و در مقاطع و قشرهای مختلف نمی‌توانیم به هم اعتماد کنیم. حتی من و تو که هردو فرهنگی هستیم هم نمی‌توانیم به هم اعتماد کنیم. به دوست‌داشتن هم اعتماد داریم، به خوب‌بودن هم اعتماد داریم، ولی هنوز همدیگر را به‌عنوان شریک و همکار نپذیرفته‌ایم. ٣٠ سال است که مهاجران و ایرانی‌ها در یک محل، یک خیابان و حتی یک ساختمان با هم زندگی کرده‌اند. اما هنوز به هم اعتماد ندارند!‌ چرا؟ چون هم را خوب نشناخته‌اند و خوب هم به هم معرفی نشده‌اند. مهاجران به‌عنوان یکی از اعضای این جامعه هنوز نتوانسته‌اند به رسانه راه پیدا کنند. شما در یک مسابقه تلویزیونی یا حتی اجتماعی در بستر واقعی جامعه تاکنون یک ایرانی و یک افغانی را در کنار هم دیده‌اید؟

چرا موسیقی عربی (البته من نمی‌خواهم بگویم عربی نه!) از رسانه ایران پخش می‌شود، اما موسیقی افغانستانی باآنکه شعر مولانا در آن خوانده می‌شود پخش نمی‌شود؟ شما در یکی از گزارش‌های اجتماعی (مثلاً بهداشت اجتماعی) تلویزیون یک افغان دیده‌اید؟ نیست و چون نیست هم را نمی‌شناسیم. این شناخت متقابل باید حاصل شود. اما متأسفانه چون فرهنگیان ما نگاه‌های غیرفرهنگی را حاکم می‌کنند در مناسباتشان این شناخت حاصل نمی‌شود. من نمی‌خواهم غرب را مثال بزنم که نگاه انسانی دارد نسبت به اعضای جامعه. من می‌خواهم بگویم ما علاوه بر نگاه انسانی نگاه اسلامی هم داریم؛ نگاه اسلامی توأم با انسانی! این نگاه باید بر نخبگان و اعضای جامعه مهاجران و میزبان حاکم شود. بحمدا... امروز در شورای فرهنگی افغانستانی‌های مقیم ایران بستر مناسبی برای این ارتباط فراهم شده و ارتباطات خوبی با مسئولین و قشرهای مختلف ایرانی گرفته شده است.

اگر نگوییم همة مشکلات ولی بخش عمده‌ای از مشکلات به مسائل داخلی افغانستان برمی‌گردد. ما هنوز در داخل خود افغانستان نتوانسته‌ایم به یک وحدت برسیم. هنوز پشتو، هزاره، تاجیک، افغان و... داریم. یک هراتی اگر برود کابل از او می‌پرسند هراتی هستی یا ایرانی! این نشان می‌دهد هراتی‌ها به ایرانی‌ها شبیه‌ترند تا به افغانستانی‌ها...! برعکس این مسئله را هم داریم. الان دولت مرکزی افغانستان دارد سعی می‌کند زبان پشتو را به‌عنوان زبان رسمی اعلام کند درصورتی‌که زبان غالب مردم دری است! این یک بخش ماجرا؛ یعنی تفرقه قومی و اجتماعی در داخل خود افغانستان. از این‌طرف هم ما یک حجم عظیمی از افراد نخبه و باسواد را داریم که در خارج از افغانستان تحصیل و رشد کرده‌اند. آیا زمان آن نرسیده است که این افراد برگردند و وضعیت داخلی افغانستان را درست کنند؟ آیا برنامه‌ای برای بازگشت به کشور دارند یا نه؟

ببینید وقتی شما این سؤال را می‌پرسید دارید به این فکر می‌کنید که من چرا الان آنجا نیستم. چرا به آن مشکلات فکر نمی‌کنم و چرا فقط به مشکلاتی که در ایران دارم فکر می‌کنم. اما سؤال من اینجاست که چرا از من می‌خواهید راجع به افغانستان فکر کنم؟ منی که ٤٠ سال است در ایران زندگی می‌کنم چگونه می‌توانم به کشوری که اصلاً ندیده‌ام فکر کنم؟ من متولی امور فرهنگی مهاجران در ایران هستم و در ایران تحصیل کرده‌ام. اما این سؤال شما نمونه عینی این جریان است که معتقد است من باید برگردم. درست است که آسیب‌ها را از من پرسیدید و درد دل من را شنیدید، ولی بازهم معتقدید که ما باید برگردیم!

هیچ‌وقت نمی‌گویید که این جماعت باید باشند تا مقدمات برگشتشان فراهم شود و بستر لازم برای برگشت فراهم شود. این بستر را چه کسی فراهم می‌کند؟ یک بخش از کار دست جامعه میزبان است. ما در شورای فرهنگی افغانستانی‌های مقیم ایران، یکی از کارهایمان این است که نیروهای فعال فرهنگی سفیران فرهنگی ایران در جامعه افغانستان باشند و بتوانند مقدمات برگشت مهاجران را فراهم کنند. من سه ماه قبل افغانستان بودم. وقتی پایم را گذاشتم توی فرودگاه، یک افسردگی شدید گرفتم که همان‌جا بعد از دو ساعت تصمیم گرفتم برگردم ایران! این احساسی است که تقریباً همه مهاجران وقتی برمی‌گردند افغانستان دارند. ببینید کار فرهنگی‌کردن برای مهاجران تخصص خودش را می‌خواهد. چون مهاجران خاص هستند. چراکه مهاجران در خوف‌ورجا زندگی کرده‌اند، نه خودشان را متعلق به اینجا می‌دانند و نسبت به آنجا تعلقی دارند. پس من برای خوب زندگی‌کردن در اینجا هم فکر کردم و برای بازگشت هم فکر کرده‌ام.

من اینجا می‌توانم حیات اجتماعی خودم را تضمین کنم، اما امنیت اجتماعی‌ام در آن‌طرف تأمین نیست چون آنجا تأثیری ندارم. چون تعریف نشده‌ام و چون هویتی ندارم. من برگردم آنجا برای چه کسانی کار فرهنگی کنم. برای آن‌ها که هم‌نسل پدران و مادران من هستند؟ برای آن‌ها که فرقی نمی‌کند اینجا یا آنجا؟! یا برای نسلی که اینجا بزرگ شده است و رشد کرده است و بارور شده است؟ پس باید بگوییم افغانستان برای پدران و مادران ما چگونه است و برای نسلی که تازه بارور شده است چگونه؟ این دو نسل تفاوت‌های بسیاری با هم دارند. ما نمی‌توانیم برگردیم چون مشکلات فراوانی در افغانستان داریم. مشکلاتی که در ایران به‌هیچ‌عنوان تجربه نکرده‌ایم.

درست است که من اینجا افغانم و هیچ شهروندی به‌حساب نمی‌آیم، درحالی‌که آنجا مال من است و شهروند درجه‌یک هستم. ولی وقتی نگاه خصمانه برادر پشتوی را خودم را می‌بینم. اینجا را ترجیح می‌دهم چون نگاه او از نگاه یک ایرانی کشنده‌تر است. نکته‌ای که شما گفتید درست است. در افغانستان هنوز قومیت و مسائل قومیتی حرف اول را می‌زند. اما در ایران این‌گونه نیست. خوشبختانه جوان ایرانی بحران هویت و اعتقادی پیدا نکرده است؛ نظام شیعی است ولی این باعث نشده که برادر اهل سنت ما درگیر مسئله هویتی شود. او هم خیلی راحت مثل بقیه مذاهب زندگی و تبلیغ می‌کند... من فرهنگی وقتی به افغانستان رفتم در سه ماهی که آنجا فعال بودم به‌اندازه ١٠ سال که در ایران برای مهاجران کار می‌کنم کار کردم...

مهدی زارع

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی