کد خبر : 49646
/ 08:32
گزارشی از پشت صحنه زندگی مادران کارگر

میم مثل مادر

لاله سادات کوثری- شاید امروز بهانه ای باشد تا نامه ام را بر روی گلبرگ هایی از جنس دلتنگی بنویسم و در سکوتی زیبا آن را به رشته تحریر درآورم. در دل نوشته هایم از آخرین بدرقه ات در پشت دیوار بی کسی ام نوشتم و بغض کردم. در این سوی بی خوابی من هر شب پرنورترین ستاره را تو و تنها تو می بینم. شنیده ام کوله بار دوران کودکی ام را سنگ صبور خویش کرده ای و اینک من هم در آینه زندگی، هر شب تبسم تو را می بینم.

میم مثل مادر

 به یاد می آورم لحظه های فراز را که صدای تو اعتبارم می بخشید و لحظه های نشیب را که اعتماد تو آرامشم می داد.

میلاد یگانه دختر نبی اکرم(ص) روز مادر و روز بزرگداشت مقام زن نام گرفته است تا دست کم در این دنیای پرهیاهو یک روز در سال بهانه ای شود که در تکریم مادران و زنان بیشتر بیندیشیم و به خواسته ها و نیازهای آن ها بیشتر توجه کنیم. اتفاقا همین روز بهانه ای شد تا این بار در گزارشی متفاوت به سراغ زندگی کاری مادرانی برویم که این روزها نوع کار و سخت و طاقت فرسابودن آن را فراموش کرد ه اند و با اتکا به همان خصلت درونی یعنی ایثار و ازخودگذشتگی برای تامین امرارمعاش خانواده هم سو با نقش مادری خود در خانواده نان بازو درمی آورند و با افتخار سر خود را بالا نگه می دارند که نان حلال بر سر سفره می آورند و اکنون دیگر نمی گذارند فرزندان مانند دوران کودکی خودشان حسرت و کمبود را در دل احساس کنند. مادرانی که این روزها دستان نرم و لطیف نوازشگرشان با نم و خاک و گِل و خار گیاه زمخت شده اما هنوز که هنوز است، دست نوازشگر مادر است و قداست این دست برای من فرزند بیشتر شده است.

چه فکر می کنیم درباره زنان و مادران کارگر؟ زنانی که دست هاشان پینه بسته و اشک چشم هاشان خشک شده اما با غرور سر را بالا نگه می دارند و نان بازوی خود را می خورند.

مادرانی که با کفش های تنگشان می دوند تا آینده فرزندانشان را روشن کنند. ای کاش دست کم در این روز از کنار مادرانی که در ایستگاه اتوبوس لواشک و آلوچه می فروشند یا زنانی که در رستوران میزمان را پاک می کنند، بی تفاوت عبور نکنیم.

روایت اول؛ بولوار فرامرز

درکوچه پس کوچه های بولوار فرامرز عباسی در این ساعات اولیه صبح تنها سکوت حاکم است و بس. هر چه جلوتر می روم، سکوت وسعتش بیشتر می شود، به گونه ای که به راحتی می توانم صدای قدم های نسبتا بلند و تند خود را بشنوم. در این سکوت، صدای خش خش نایلون توجهم را به خود جلب می کند. از روسری گل دار سفیدرنگی که حالا دیگر بیشتر به سیاهی می زند، متوجه می شوم که در همین سکوت، سوژه گزارشم پیدا شده است. جلوتر می روم و با او هم کلام می شوم. زمانی که متوجه حضور من می شود، پارچه صورتی رنگی را که مقابل دهان و بینی اش بسته است، بالاتر می برد. زن است دیگر... شاید دوست ندارد من که هم جنس او هستم، او را به طور کامل در این وضعیت ببینم. خودم را معرفی می کنم. سرش را کاملا داخل کانکس مخصوص زباله می برد و با دستانش به شدت زباله ها را زیرورو می کند.

شهلا زنی است که به دلیل مادربودن حاضر است حتی ضایعات را هزاران بار زیر و رو کند تا شاید بتواند از فروش آن ها لقمه نانی بر سفره ببرد. از کودک شیرخواره اش می گوید که حالا در همین ماه های اول زندگی بر پشت خود سوار می کند و او هم مجبور است همراه مادر هر روز هزاران هزار بار بوی تعفن زباله را استشمام کند. اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید: ناچار هستم. چه کسی می تواند شکم بچه هایم را سیر کند؟ سال ها قبل پدر و مادرم هر دو به رحمت خدا رفتند و همسرم هم به دلیل بیماری سرطان سال قبل فوت کرد.

ادامه می دهد: نان بازو می خورم. کارکردن عار نیست. افتخار می کنم که می توانم نان حلال به بچه هایم بدهم.

 از او می پرسم درآمد روزانه اش چقدر است که می گوید: به طور میانگین روزی 14 تا 18 هزار تومان کار می کنم.10 هزار تومان کرایه اتاق می دهم و با بقیه پول، شکممان را سیر می کنیم.

ادامه می دهد: معمولا از 5 صبح تا 10شب هر روز کار می کنم و بعداز آن هم در منزل برای زنان همسایه سبزی پاک می کنم و درمقابل پول می گیرم.

 برای شهلا، روز مادر روزی است که با آرامش بتواند سر بر زمین بگذارد و بداند فردا بچه هایش گرسنه نمی مانند.

روایت دوم؛ بولوار موسوی قوچانی

 

وسط بولوار کلاه حصیری بزرگی بر سر گذاشته و با سایر همکاران خود مشغول بالا و پایین کردن خاک داخل بولوار است. دهان بندش را کنار می زند و جای دندان های نداشته اش دیده می شود. می گوید: برای خانه ای سبزی بردم که از پله هایش افتادم و چهار دندان با هم رفت. حتی نمی توانم به برگرداندن دندان هایم فکر کنم. آنچه درمی آورم، گرچه اندازه ای هست که برای سیر کردن فرزندانم گوشه خیابان دنبال نان خشک نگردم اما آن قدر نیست که برای درست کردن دندان هایم حرامش کنم.

مبارکه خانم مادر چهارفرزند است که وقتی از روز مادر برایش می گویم، حتی به خاطر نمی آورد آخرین روز مادری را که همه با هم دور هم جمع بودند. لبخند تلخی بر لبانش نقش می گیرد و می گوید: فرزندان من از همان ابتدا طعم فقر را چشیده اند. آن ها نمی دانند پول توجیبی چیست که بخواهند از آن برای مادرشان کادوی روز مادر بخرند.

او می گوید: برای من، روز مادر روزی است که به آرامش برسم و همسر از کارافتاده ام بتواند دوباره به سر کار برود.

 نگاه سوال برانگیز من، او را به توضیح وامی دارد و می گوید: ماجرای زندگی من، قصه پرغصه ای است. درست زمانی که فرزند چهارمم به دنیا آمد، همسرم از اسکلت فلزی یک ساختمان نیمه تمام که برای جوشکاری بالای آن رفته بود، بر زمین می افتد و از همان سال از ناحیه گردن به پایین قطع نخاع می شود.

مبارکه خانم ادامه می دهد: از همان سال امرار معاش خانواده به گردن من افتاد. کارگری در منازل، پرستاری از سالمند، سبزی و حبوبات پاک کردن و جمع آوری نان خشک و ضایعات همه و همه را تجربه کرده ام اما خدا را شکر از روزی که برای شهرداری کار می کنم، هم کاری آبرومندانه دارم و هم آرامش بیشتری پیدا کرده ام.

بعد می گوید: زندگی با گل ها و گیاهان برایم لذت بخش است. درست است که حالا دیگر گِل، جزیی از پوست دستانم شده است و دختر کوچکم از دستان زمخت من می ترسد اما خدا را شکر که کار آبرومندانه ای دارم.

روایت سوم؛ بولوار توس

هرگز به این فکر نکرده بودم که چه کسی پشت سبزی های تمیز و خرد و خشک شده ای است که توی ماهی تابه، جلز وولز می کند و من با خیال راحت یک تخم مرغ در آن ها می شکنم و دلم خوش است که امشب غذا کوکوسبزی درست کرده ام. هرگز به این فکر نکرده بودم که وقتی درِ یخچال را باز می کنم و یک قاشق بزرگ پیاز داغ آماده برمی دارم و خالی اش می کنم ته قابلمه، اشک چشمِ زنی برایش ریخته شده است؛ زنی که دو پسر معلول دارد و هزینه های درمانشان از اشک چشم و بوی دائمی پیازداغ تامین می شود. سکینه خانم، مادر دیگری است که این بار اهالی نشانی او را داده اند و همه او را می شناسند. او هزینه های درمان دو فرزند معلول خود را از طریق طبخ پیازداغ و بادمجان سرخ کرده و سبزی های سرخ کرده تامین می کند؛ با این حال راضی به رضای پروردگار است و هنوز بعد از ده سال تنهابودن کسی نمی داند که در این خانه چه می گذرد و از همان سال کمر همت بست و کفش های مردانه به پا کرد و حالا دیگر در میان سالی، فرزندان و ثمره های ازدواجش را به سرانجام رسانده و همین برایش بزرگ ترین نعمت الهی است.

 او نیز می گوید: وقتی فصل آلبالو، گیلاس و آلو می شود، این میوه ها را خشک می کنم و آلوچه درست می کنم. لواشک تهیه می کنم و گاهی هم ترشی و درست کردن مربا، شغلم می شود. بالاخره با همین روش روزگار گذرانده ام و خوشبختانه با روزی حلال، بچه هایم همه تحصیل کرده اند. به دستانش نگاهی می کند و می گوید: مادربودن درکنار مردبودن واقعا کار سختی است؛ به ویژه که تربیت فرزندان تحت شعاع کار قرار گیرد اما من معتقدم خداوند در کنار هر سختی، راه حلی هم قرار می دهد. مهم ترین نعمتی که خداوند به من اعطا کرد، صبوری بود که اگر صبر نبود، نمی توانستم بر ریز و درشت مشکلات فائق آیم.

وقتی غم روی دلت سنگینی می کند، می خزی کنار مادر و برایش آه می کشی و او آهت را به جان می خرد و آرامت می کند. وقتی شادی و مرغ دلت خنده سر می دهد، می روی پیش مادر و با آب و تاب برایش از شادی ات می گویی و او خنده ات را به جان می خرد و خوشحال تر از تو دهانش به خنده باز می شود. «رفیق بی کلک، مادر» را چه خوب گفته اند. نه در غمش غل و غش دارد و نه در خوشحالی اش؛ نبودنِ تو فقط نبودنِ تو نیست، نبودنِ خیلی چیزهاست. کلاه روی سَرمان نمی ایستد! شعر نمی چسبد... پول در جیبمان دوام نمی آورد! نمک از نان رفته! خنکی از آب... ما بی تو فقیر شده ایم، مادر...

همه ما در زندگی دغدغه هایی داریم اما شاید بیشتر دغدغه هایمان را در فیلم ها دیده باشیم. با این مادران کارگر که حرف می زنی، اشک هایی را می بینی و در عین حال قدرتی را حس می کنی. گاه وقتی زنی در فرغونی سبزی های مرتب و دسته کرده را می فروشد، بی آنکه به زن بگویی «خسته نباشید» می پرسی: این سبزی چند؟ آنجاست که باورت می شود چقدر از قافله عقبی و چقدر در زندگی ات غرق شده ای.

 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی