کد خبر : 34667
/ 12:57
مادر امیرحسام 9 ماهه از زمانی می‌گوید که رضایت‌نامه اهدای عضو فرزندش را امضا کرد

متولد شد تا جان دیگری را نجات دهد

شهرآراآنلاین: هفته‌اش می‌آید و می‌رود مثل همه مناسبت‌های تقویمی دیگر، بدون اینکه «احسان‌ها و نیکوکاری‌هایی» که اطرافمان در سکوت و صادقانه به مردمانمان می‌شود را ببینیم و درک کنیم. اما چیز زیادی از آن نگذشته است، همین هفته بود که دو کودک یا بهتر بگویم والدین دو کودک 8 ساله و 9 ماهه، با اهدای اعضای جگر گوشه‌شان، جان تازه‌ای به چندین نفر دیگر بخشیدند.

متولد شد تا جان دیگری را نجات دهد

به گزارش گروه اجتماع شهرآراآنلاین، این اتفاق و هزاران اتفاق خاموش مشابه این، در گوشه کنار شهرمان در هفته‌هایی غیر از «هفته احسان و نیکوکاری» اتفاق می‌افتد که شاید خیلی راحت از کنارشان بگذریم.

اما «احسان» فقط این نیست که رقمی را به نیازمندی اهدا کنی، گاه نشاندن لبخندی پر از امید بالاترین نیکوکاری است؛ نیکوکاری که با چاشنی بخشیدن جان تازه و زندگی دوباره، همنشین می‌شود. موردی که امروز ما به سراغ یکی از آن‌ها می‌رویم، حکایت همین «احسان» است.

تبی که منجر به مرگ مغزی شد

امیرحسام تنها 9‌ماه داشت که به جامعه اهدا‌کنندگان عضو پیوست. حامد سرکی  پدر امیرحسام متاثر از مرگ فرزندش به شهرآرا می‌گوید: حدود دو هفته قبل فرزندم دچار تب و اسهال شدید شد، اما همه ما فکر می‌کردیم تب او به خاطر دندان‌هایش است، اما وقتی حال او بدتر شد و داروها نیز بی‌تاثیر بود، او را ابتدا در بیمارستان امام رضا‌(ع) و سپس در بیمارستان دکتر شیخ بستری کردیم که چند روز بعد با همه تلاش کادر پزشکی، مرگ مغزی او اعلام شد.

پدر این کودک اضافه می‌کند: روزی که امیرحسام را به اتاق عمل بردند، پدر و مادر دختری ۱۰‌ساله اشک می‌ریختند، اما من خوشحال بودم. باور کنید اصلا نفهمیدیم این کودک چگونه به دنیا آمد و چگونه از پیش ما رفت!

فاطمه فدایی مادر امیرحسام  است که خیلی زود داغ  اولین فرزندش را دیده‌ است. اما می‌گوید: در تمام مدت 10‌روز بستری، هر شب به امید اینکه فرزندم چشمان زیبایش را باز کند، تا صبح کنار تختش بیدار ماندم، اما روزی که رضایت‌نامه اهدای عضو را امضا کردم‌ خیلی سخت بود. آن روز من شکستن دل یک مادر را با تمام وجود حس کردم.

و همین‌طور اضافه می‌کند: یک لحظه خودم را جای مادری گذاشتم که حداقل امیدی به زنده ماندن فرزندش دارد. احساس مادر آن دختر ۱۰‌ساله را که سه سال دیالیز می‌شد به‌‌خوبی حس می‌کردم. وقتی رضایت‌نامه را امضا کردم رفتم کنار پسرم. دلم می‌خواست جانم را به او بدهم؛ اما بعد فکر کردم شاید او به دنیا آمده بود تا به یک نفر دیگر جان ببخشد. لحظه خداحافظی، لحظه سختی بود؛ اما وقتی لبخندهای آن دختر ۱۰‌ساله یادم آمد گفتم راحت بخواب عزیزم. من هم با لبخند آن دختر دیالیزی زندگی می‌کنم.

می‌خواستم دخترم برای همیشه زنده بماند

دیروز عمل پیوند انجام شد. هنوز گیرندگان کلیه که  پسری 21‌ساله و  پسری 7‌ساله هستند، از اتاق عمل بیرون نیامده‌اند که به مادر الناز تلفن می‌زنم. رفته‌اند بهشت رضا تا جنازه دخترشان را بگیرند و ببرند شهرشان طبس. مادرش می‌گوید: خودم کارمند یکی از  مراکز درمانی طبس هستم و می‌دانستم هنگام مرگ مغزی  چه اتفاقی می‌افتد، به خاطر همین به محض اینکه شنیدم دخترم مرگ مغزی شده قبول کردم که اعضایش را پیوند بزنند. الناز هشت ‌ساله فرزند سوم خانواده بود که در جریان تصادف در مقابل مدرسه دچار مرگ مغزی شد.

طیبه حسنک‌مقدم لحظه تصادف را این‌گونه شرح می‌دهد: رسیدیم جلوی مدرسه تا الناز را سوار کنیم. کمی دورتر از ما ایستاده بود تا برسیم؛ اما قبل از ما یک خودروی پژو که سرعت سرسام‌آوری داشت به الناز برخورد کرد و همانجا دچار مرگ مغزی شد.

خودش ادامه می‌دهد: به همراه راننده دخترم را به بیمارستان بردیم؛ اما بعد اعزام شدیم به بیرجند. وقتی تلاش‌ها نتیجه نداد و پزشکان از مرگ مغزی مطمئن شدند ما را فرستادند مشهد تا اهدا عضو انجام بگیرد. از اینکه دقیقا چه کسی اعضا دخترش را به امانت گرفته خبر ندارد، اما می‌گوید: دو تا از مادران را در بیمارستان دیدم به خاطر همین خوشحال بودم که به جای بچه من که زیر خاک می‌رود، چند تا بچه دیگر زنده می‌مانند و سالم به خانه برمی‌گردند.

چه کسانی از این اهدا عضو جان گرفتند

مسئول واحد فراهم‌آوری و پیوند اعضای دانشگاه علوم پزشکی مشهد درخصوص موافقت پدر و مادر کودک ۹‌ماهه می‌گوید: هر دو کلیه وی در بیمارستان منتصریه مشهد به دختر ۱۰ ساله‌ای اهل کوهسرخ که حدود سه سال بود از بیماری کلیوی رنج می‌برد، پیوند زده شد.

وی اضافه می‌کند: این دومین پیوند اعضای کودک خردسال در کشور است. اولین مورد مربوط به اعضای کودک شش‌ماهه‌ای بود که چند ماه قبل در مشهد اهدا شد.

دکتر خالقی،  درباره پیوندگیرندگان اعضا دختر  هشت ساله هم تاکید می‌کند: پس از اعلام رضایت والدین الناز،  علاوه بر دو کلیه، کبد او به شیراز ارسال شده و دو قرنیه‌‌اش نیز برای پیوند آماده شده‌ است.

روزها می‌آیند و می‌روند...

این روزها هم می‌گذرد و شاید خاطره آن هم برای من و تویی که در شلوغی و گیرودار زندگی همه  چیز را فراموش می‌کنیم، به فراموشی سپرده شود اما درپی همین تغییرات کوچک زندگی خیلی‌ها سرانجام دیگری پیدا می‌کند و دگرگون می‌شود. تا به حال شده بعد از کمک به دیگران آن حس خوب بخشیدن سراسر وجودتان رابگیرد و از یادتان نرود؟ اهدا عضو یکی از همان بخشیدن‌هاست که محال است از  یاد «بخشنده» و «گیرنده» برود.

آنکه جسم جگرگوشه‌اش را قبل از بخشیدن به سردی خاک به تن دیگری می‌سپارد، دل بزرگی دارد به اندازه‌ایی که میان مصیبت و تنهایی خودش یاددیگران هم هست.

ما امروز سالم هستیم و در کنار خانواده خود زندگی می‌گذارنیم و شاید هم  هیچ وقت فرصتی پیش نیامده که  خودمان را جای یك بیمار نیازمند بگذاریم نه نیازمند پول بلکه نیازمند عضو. برای یک بیمار نیازمند  کلیه، کبد یا پوست که هر روز مرگ را جلوی چشمانش می‌بیند و هرلحظه را در حسرت سپری می‌کند، چیزی ارزشمندتر از بخشش یک خانواده و گرفتن یک عضو سالم نیست و ما هرگز نمی‌توانیم خودمان را به جای او بگذاریم هرچند که شاید به روزگار او دچار شویم. اگر این را قبول کنیم که بیماری ممکن است به سراغ هر کسی بیاید و فقیر و غنی هم نمی‌شناسد حتما برای آینده خودمان، اعضای خانواده‌مان و دیگران فکر مهمی خواهیم کرد. فکری مثل گرفتن کارت اهدا عضو و بخشیدن جسم بعد از مرگ.

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی